نورالأصفیاء

مسجدومجتمع فرهنگی،آموزشی وپژوهشی حضرت نورالأصفیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف
چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۹ ق.ظ

دوازده نکته در تفسیر آیه مباهله

بسم الله
دوازده نکته در تفسیر آیه مباهله
الحق من ربک فلا تکن من الممترین ، فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لّعنت الله علی الکذبین .
هرگاه بعد از علم و دانشی که (در باره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجه و سجده برخیزند، به آنها)! بگو: «بیت ما فرزندان خود را دعوت کنیم؟! شما هم فرزندان خود را; ما زنان) خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان) خود را; ما از نفوس خود دعوت کنیم؟! شما هم از نفوس خود; آن‏گونه مباهله کنیم; و لعنتی خدا را بر دروغگویانند! قرار دهیم.

نکته اول:
«الحق من ربک» یعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گیرد خواه در جریان عیسى و آدم‏علیهما السلام و خواه در جریان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل دیگر. آنگاه «فمن حاجک فیه» یعنى اگر کسى با تو در این حق که مصداقش در جریان مباهله، عیساى مسیح و نبوت و رسالت توست، احتجاج کرد، مى‏توانى با او مباهله کنى. از این آیه کریمه مى‏توان استفاده کرد که مباهله معجزه باقیه پیغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسایان نجران ندارد بلکه هر شأنى از شئون دین که حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انکار کسى قرار گیرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراین اگر ضمیر «فیه» به عیسى‏علیه السلام برنگردد بلکه به حق بازگردد، چه این که مرجع در این فرض نزدیکتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبیت مى‏گردد. (1)
نکته دوم:
«فلاتکن من الممترین» یعنى شک در حریم تو راه ندارد نه این که شک دارى و با این برهان زایل مى‏شود. پس مفاد این نهى در حقیقت دفع شک است نه رفع آن. رسول‏خداصلى الله علیه وآله با افاضات الهى به علم‏الیقین و بالاتر از آن به عین‏الیقین و بالاتر از آن به حق الیقین رسید و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمک مالم تکن تعلم». (2)
نکته سوم:
«ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم»
نوعى برهان منطقى است که حتى براى منکرین وحى نیز حجت است و نتیجه این برهان حصول علم است (3) و آنگاه که مى‏فرماید «فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم»
این علم نسبت به رسول‏خداص علم حصولى نیست بلکه علم شهودى و تردیدناپذیر است که محصول عمل صالح است و نیز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حکیمان متأله درجات عقل عملى را چنین ترسیم کرده‏اند: تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا . اینها مراتب عقل عملى است یعنى پایان عمل صالح شهود حقایق است و این مشاهده عین عمل است هرچه به جهان وحدت نزدیک مى‏شویم ارتباط علم و عمل قوى‏تر مى‏شود و تا جایى مى‏رسند که یکى مى‏شوند. به هر حال علمى که خدا به پیغمبر خود داد علمى نبود که قابل انتقال باشد این علم کسبى نیست که کسى دنبال آن برود بلکه موهبت الهى است. حال اگر آنها با این برهان که از وجدان و یافت شهودى تو نشأت مى‏گیرد توجیه نشدند آنها را به مباهله دعوت کن. (4)
نکته چهارم: در تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا» باید توجه داشت که مراد از ضمیر متکلم مع‏الغیر در «ندع» غیر از ضمیر متکلم مع‏الغیر در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسیحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعایت نوعى ایجاز لطیف در کلام شده است و تقدیر کلام چنین است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائکم و نسائکم و انفسکم». (5)
نکته پنجم: در این واقعه گرچه گفتگو و نزاع میان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعمیم این دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر یک از دو گروه عزیزان خود را براى آن است که صاحب ادعا اطمینان خود را به راستى ادعایش ثابت کند چراکه هر انسانى به طور طبیعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏کند که هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى‏بینید که در تعبیر قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در میان نزدیکان خود بیش از همه به فرزندان خود عنایت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعایى اهل و عیالات خود را به صحنه‏اى آورد که در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگویان است، البته درستى ادعایش ثابت خواهد شد. از اینجا مى‏توان نادرستى سخن برخى مفسرین (6) را فهمید که گفته‏اند مراد آن است که «ندع نحن ابنائکم و نسائکم و انفسکم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتیم که آمدن هر طرف با عزیزان خود براى اثبات ادعایش نتیجه‏بخش‏تر است. (7)
نکته ششم: صحیح بودن تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم...»
متوقف بر آن نیست که هر طرف جمع زیادى از فرزندان و زنان را همراه خویش سازد بلکه مقصود آن است که در میان فرزندان و زنان و آنان که به منزله جان انسان هستند، هر طرف کسانى را همراه خود بیاورد که عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعایش باشد. و به اتفاق مفسرین و شهادت تاریخ و روایات بسیار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنین‏علیهم السلام کسى همراه نبود. و نمى‏توان گفت او با این کار خویش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نکرد و کم نیست مواردى که لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند
«الذین یظاهرون من نسائکم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)
«لقد سمع‏الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء» (آل عمران، 181)
«یسألونک ماذا ینفقون قل العفو» (بقره، 219)
که همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (8)
جریان مفهوم غیر از مصداق است. پیغمبر خاتم در خارج پسرانى غیر از حسن و حسین و دخترى غیر از فاطمه نداشت که داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعایش مستجاب باشد . از جمله مواردى که در قرآن لفظ جمع بکار رفته است و در خارج بیش از یک مصداق ندارد آیه شریفه
«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا...» (مائده، 55)
است. در این قبیل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلکه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است لیکن در خارج بیش از یک فرد براى آن محقق نشده است. (9)
نکته هفتم: «نساء» اگر در برابر رجال قرار گیرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «یذبحون ابنائکم و یستحیون نساءکم». (بقره، 49).
مأمون به امام هشتم عرض کرد دلیل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چیست؟
آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» که مراد از آن على‏علیه السلام است که به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» یعنى منظور از «انفسنا» باید رجال باشد به قرینه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» یعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنین مى‏گفتیم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (10)
نکته هشتم: بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذکر شده است، با آن که مقصود تضرع به پیشگاه خداوند است. و این اطلاق به جهت آن است که به طور طبیعى انسان به حضور کسى ابتهال مى‏کند که زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نیازهاست. (11)
نکته نهم: «فنجعل لعنةالله على الکاذبین»
یعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزدیک مى‏کند که ما مظاهر کار خدا خواهیم شد و واسطه از میان برداشته مى‏شود. دیگر نمى‏گوییم خدا لعن را به صورت عذاب بر اینها نازل کن بلکه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسیم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر کسى به مقام ولایت رسید مظهر فعل خدا مى‏شود یعنى در مقام فعل، خدا کار را با دست او انجام مى‏دهد.
نکته دهم: مقصود از «الکاذبین» همان دروغگویانى هستند که در عالم خارج در یکى از دو طرف قرار گرفته‏اند. یک طرفى که گوید لا اله الا الله و عیسى عبده و رسوله و طرف دیگرى که گوید ان الله ثالث ثلاثة و یا گوید عیسى ابن‏الله و یا گوید عیسى همان خداست. نکته مهم و درخور توجه آن است که «الکاذبین» به صیغه جمع آمده است نه «الکاذب» به‏صورت مفرد . و این نشان مى‏دهد که چنان که در طرف مسیحیان جمعى بودند که ادعایى داشتند در طرف مسلمانان نیز جمعى بودند که ادعایى برخلاف آنها داشتند و این تنها رسول‏خدا نبود که در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلکه همراهان او نیز شریک در ادعاى توحید و عبودیت عیسى بودند و اساسا صدق و کذب در جایى تحقق مى‏یابد که امکان مطابقت یا عدم مطابقت ادعایى با واقع در میان باشد و اگر همراهان رسول‏خدا مى‏خواستند تنها نظاره‏گر این درگیرى باشند و خود هیچگونه دخالتى نداشته باشند تعبیر قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (12) پس تعبیر به «نجعل لعنة الله على الکاذبین»
قرینه است که همراهان رسول‏خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلکه گزارشگر حقایق بودند . زیرا گزارشگر است که مى‏تواند صادق یا کاذب باشد و در غیر این‏صورت نه صادق خواهد بود و نه کاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولایت الهى مشترک بین همه آنهاست. و چون همراهان رسول‏خدا مانند خود آن حضرت ولایت دارند گزارشگر غیب هستند، به خدا ایمان مى‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى‏دهند و مدعى هستند و دعایشان هم مستجاب است. (13) و این نکته گویاى برجسته‏ترین و بالاترین منقبت براى اهل پیغمبر است. هم چنان که انتخاب حسن و حسین از میان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از میان جمع زنان به عنوان تنها زنى که از هر جهت نسبت او به رسول‏خدا تمام است و انتخاب على‏علیه السلام از میان جمع مردان به عنوان مردى که مى‏تواند جان رسول‏خدا به شمار آید، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بیت است. (14)
نکته یازدهم: هرگز نمى‏توان گفت حضور این چهارتن از میان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراکه در این صورت باید رسول‏خدا دست کم دو مرد (15) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏آورد تا به کارگیرى صیغه جمع عربى که کمترین مرتبه آن سه فرد است توجیه داشته باشد. ناگزیر باید گفت رسول‏خدا تنها این چهار تن را حاضر کرد چون در عالم خارج به جز آنها کسى دیگر یافت نشد که شایسته همراهى او در این دعوت و این ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اینان مصادیقى نیافت. پس احضار این چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (16)
نکته دوازدهم: اگر بخوبى در این ماجرا تأمل کنیم مى‏بینیم که بحث و گفتگوى مسیحیان با رسول‏خدا از آن رو بوده که او خود را پیامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى‏دانست اما دیگر پیروان او و جماعت مسلمانان از این نظر که بدو ایمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسیحیان نبودند بنابراین اگر رسول‏خدا کسانى را همراه خود کرد معلوم مى‏شود که آنان نیز طرف این درگیرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نیز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏خدا خود را در معرض نزول عذاب مى‏دانستند پس نباید کسى همراه رسول‏خدا در این صحنه باشد جز آن که شریک دعوت اوست نه آنان که به ادعاى رسول‏خدا ایمان آورده‏اند و طبعا کسانى که دعوت رسول‏خدا آنان را به مدینه کشانده است با هر کسى که صاحب این دعوت است کار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنایت به کلمه «الکاذبین» این نکته بیشتر روشن مى‏شود. ولى باید توجه داشت که این مطلب به معناى آن نیست که همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شریک هستند بلکه یعنى در دعوت و تبلیغ که از شؤون و لوازم نبوت است با او شریکند و این خود منصب و مقامى بزرگ است که هر کس نمى‏تواند عهده‏دار آن باشد . (17)
مواردى که پیامبر اسلام على‏علیه السلام را جان خویش شمارد
در جهت تأیید و تحکیم بیان قرآن و آشکار شدن مقام و منزلت على‏علیه السلام که تنها مصداق «انفسنا» در آیه مباهله است باید به سیره نبوى بازگشت و از پیوستگى و وابستگى پیامبر به على و على به پیامبر اندکى بازگفت. این نحوه ارتباط خاص از مطالعه مقاطعى چند از حیات پیغمبر بخوبى آشکار مى‏شود.
1 ـ رسول‏خدا به هیئت ثقیف گفت اسلام آورید وگرنه به سوى شما مردى را مى‏فرستم که از من است یا فرمود چون جان من است. پس گردنهاى شما را مى‏زند و زن و فرزندان شما را اسیر خواهد کرد و اموال شما را خواهد گرفت. عمر گوید هیچگاه چون آن روز علاقمند به ریاست نشدم و سینه خود را جلو دادم شاید که حضرت بفرماید این ولى آن حضرت متوجه على‏علیه السلام شد و دست او را گرفت و دوبار گفت او این شخص است. (18)
این حدیث و چند حدیث مشابه آن در بسیارى از کتب اهل سنت نقل شده است که در این احادیث یکى از تعابیر زیر آمده است «رجلا منى»، «رجلا مثل نفسى»، «رجلا کنفسى»، «رجلا عدیل نفسى».
2 ـ از ابوذر نقل شده است که رسول‏خدا فرمود: یا بنو ولیعه از کار خویش دست برمى‏دارند و یا به سوى آنها مى‏فرستم مردى که چون جان من است و دستور مرا در حق آنان اجرا خواهد کرد... عمر پرسید منظور حضرت کیست من گفتم تو و رفیقت مقصود او نیستید. گفت پس کى مقصود است؟ گفتم آنکه نعل را وصله مى‏زند و على‏علیه السلام آن هنگام نعل رسول‏خدا را وصله مى‏زد. (19) در این حدیث هم تعبیر شده است «رجلا کنفسى».
3 ـ رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم از برخى اصحاب خود ذکرى به میان آوردند و چون از ایشان درباره على‏علیه السلام پرسیدند، آن حضرت فرمود آیا از شخص درباره خودش سؤال مى‏شود . عین کلام رسول‏خدا در مورد على‏علیه السلام چنین نقل شده است: «هل یسأل الرجل عن نفسه» (20) و در جاى دیگر از آن حضرت نقل شده که فرمود شما از من درباره مردم پرسیدید ولى از نفس من چیزى نپرسیدید. در این روایت آمده است: «سأل [النبى‏] عن بعض اصحابه فقال له قائل فعلى فقال ما سألتنى عن الناس و لم تسألنى عن نفسى» (21) و نیز از طریق اهل سنت نقل شده که از رسول‏خدا پرسیدند محبوبترین مردم نزد شما کیست؟ فرمود عائشه. پرسیدند از مردان چه کسى؟ فرمود پدر او [یا پدر آن دو] آنگاه فاطمه گفت اى رسول‏خدا چطور شما در حق على چیزى نگفتید. آن حضرت فرمود على جان من است. آیا دیده‏اى که شخصى در مورد نفس خویش چیزى بگوید. در این روایت نیز آمده است «ان علیا نفسى هل رأیت احدا یقول فى نفسه شیئا». (22)
از نظر شیعه مجعول بودن صدر این حدیث واضح است ولى ذیل آن جاى تردید ندارد چون مؤیدات آن بسیار است؛ در حالى که نزد اهل سنت قضیه به عکس است و براى آنها ذیل حدیث ممکن است مورد تردید قرار گیرد و لذا ناقل حدیث اضافه مى‏کند که تتمه این حدیث که سخن فاطمه س است از عبدالله‏بن عمرو که از ثقات مى‏باشد نقل شده است و دلالت بر صحت این زیادى مى‏کند، روایت صحیحى که گوید چون آیه مباهله نازل شد، رسول‏خدا حسن و حسین و فاطمه و على را جمع کرد و این دلالت دارد که نفس على نفس رسول‏خدا است. (23)
4 ـ زمخشرى در تفسیر خود آورده است که پیغمبر خدا ولیدبن عقبه و به نقلى خالدبن ولید را به سوى بنى‏المصطلق فرستاد. چون آنان براى استقبال از فرستاده رسول‏خدا بیرون آمدند . او خیال کرد که براى جنگ بیرون آمده‏اند. پس به سوى رسول‏خدا بازگشت و گفت که آنان مرتد شده‏اند و زکات نمى‏دهند. اینجا بود که رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود یا از کار خویش دست مى‏کشید و یا به سوى شما مى‏فرستم مردى را که نزد من چون جان من است آنگاه با دست خود به کتف على‏علیه السلام زد. (24)
در این نقل نیز تعبیر شده است به: «لتنتهن او لابعث الیکم رجلا هو عندى کنفسى یقاتل مقاتلتکم و یسبى ذراریکم»
5 ـ در جمعه آخر ماه شعبان رسول‏خدا خطبه‏اى خواند و از روى آوردن ماه رمضان و برکات آن مردم را آگاه ساخت در پایان این خطبه است که على‏علیه السلام پرسید اى رسول‏خدا با فضیلت‏ترین کارها در این ماه چیست؟ آن حضرت فرمود: اى ابوالحسن بهترین اعمال در این ماه اجتناب از محرمات الهى است سپس پیامبر خدا گریست على‏علیه السلام پرسید اى رسول‏خدا چه چیز شما را گریاند؟ فرمود اى على مى‏گریم بر حلال شدن و مباح شمردن خون تو در این ماه. تا آنجا که رسول‏خدا فرمود اى على کسى که تو را بکشد بدون تردید مرا کشته و کسى که با تو دشمنى ورزد در حقیقت با من دشمنى ورزیده است و آن که به تو ناسزا گوید مرا ناسزا گفته زیرا تو براستى به منزله جان من هستى روح تو از روح من است و سرشت و طینت تو از طینت من است. همانا خداوند من و تو را با یکدیگر آفرید و با هم برگزید، مرا براى نبوت اختیار کرد و تو را براى امامت. پس هر کس امامت تو را انکار کند نبوت مرا انکار کرده است. (25)
در این روایت نیز آمده است «لأنک منى کنفسى»
6 ـ در حدیث مناشده که بعد از این نیز بدان اشاره خواهیم کرد، امیرالمؤمنین اصحاب شورى را مخاطب قرار داده و مى‏فرماید آیا در میان شما کسى هست که رسول‏خدا او را چون جان خویش خوانده باشد.
در متن این حدیث نیز آمده است: قال على علیه السلام: نشدتکم بالله هل فیکم احد قال له رسول‏الله صلى الله علیه وآله وسلم
«انت کنفسى و حبک حبى و بغضک بغضى؟ قالو: لا (26) .
نظیر همین سخن از زبان عامربن واثله نقل شده است که گوید بعد از مرگ عمر و در روز شورى شنیدم که على علیه السلام مى‏گفت... نشدتکم بالله هل فیکم احد قال له رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم
لینتهین بنو ولیعة او لأبعثن الیهم رجلا کنفسى طاعته کطاعتى و معصیته کمعصیتى یغشاهم بالسیف غیرى؟
قالو اللهم لا. (27)
اینها مواردى بود که ما با نظرى سریع به منابع بدان برخورد کردیم و البته نمى‏توان گفت که شواهد منحصر در همین مقدار است. (28)
نصوصى که در سابق از منابع شیعى و سنى نقل شد به صراحت دلالت داشت که رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم على‏علیه السلام را جان خویش شمرده است. ولى در اینجا ادله دیگرى است که صراحت بدین معنا ندارد ولى مى‏تواند موید و شاهد بر صحت مدعا باشد. این ادله به لحاظ مضمون به چند دسته تقسیم مى‏شود:
1ـ روایاتى که دلالت دارد على‏علیه السلام پرورش یافته رسول‏خدا و از طفولیت مأنوس بدان حضرت بود و حتى سر وحى از على‏علیه السلام پوشیده نبود.
از جمله این روایات سخن دلنشین على‏علیه السلام در خطبه قاصعه است که مى‏فرماید:
من در کوچکى سینه‏هاى عرب را به زمین رساندم و شاخه‏هاى نو برآمده قبیله ربیعه و مضر را شکستم و شما قدر و منزلت مرا نسبت به رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم به سبب خویشى نزدیک و منزلت خاصى که داشتم مى‏دانید. زمان کودکى مرا در کنار خود پرورش داد و به سینه‏اش مى‏چسباند و در بسترش مرا در آغوش خود نگه مى‏داشت و تنش را به من مالید و بوى خوش خود را به من مى‏بویانید و چیزى را مى‏جوید و آنگاه در دهان من لقمه مى‏کرد و دروغ در گفتار و خطا و اشتباه در کردار از من نیافت و خداوند بزرگترین فرشته‏اى از فرشتگانش را از وقتى که پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم از شیر گرفته شده بود همنشین آن حضرت گردانید که او را در شب و روز به راه بزرگوارى‏ها و خوهاى نیکوى جهان سیر دهد و من پى او مى‏رفتم مانند رفتن شتر در پى مادرش، در هر روزى از اخلاق خود نشانه‏اى آشکار مى‏ساخت و پیروى از آن را به من امر مى‏فرمود و در هرسالى مجاورت بحراء (کوهى است نزدیک مکه) را برمى‏گزید و من او را مى‏دیدم و شخص دیگرى نمى‏دید و در آن زمان اسلام در خانه‏اى نیامده بود مگر خانه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم و خدیجه که من سومین ایشان بودم. نور وحى و رسالت را مى‏دیدم و بوى نبوت را استشمام مى‏کردم و چون وحى بر آن حضرت نازل شد صداى ناله شیطان را شنیدم گفتم اى رسول‏خدا این چه صدایى است؟ فرمود این شیطان است که از پرستیده شدن نومید گشته است. تو مى‏شنوى آنچه من مى‏شنوم و مى‏بینى آنچه من مى‏بینم جز آن که تو پیامبر نیستى ولى وزیر و بر خیر و نیکویى هستى. (29)
2ـ روایاتى که دلالت دارد رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم خود و على‏علیه السلام را دو نور مشتق از یک منبع و دو فرع مشتق از یک اصل و دو برادر و دو یاور جداناپذیر به شمار آورده است.
در نامه 45 نهج‏البلاغه که على‏علیه السلام عامل خویش عثمان‏بن حنیف را مخاطب قرار داده است، نسبت خود به رسول‏خدا را چون دو نور مشتق از یک جا و دو نخل روییده از یک‏بن دانسته است (30) و مى‏فرماید
«انا من رسول‏الله کالضوء من الضوء و کالصنو من الصنو و الذراع من العضد».
باز از خود آن حضرت نقل است که چون رسول‏خدا میان اصحاب خویش برادرى انداخت من گفتم اى رسول‏خدا میان اصحاب خود اخوت برقرار ساختى ولى مرا بدون برادر رها کردى پس آن حضرت فرمود
«انما اخترتک لنفسى انت اخى فى الدنیا و الآخرة و انت منى بمنزلة هارون من موسى». (31)
اهل سنت از رسول‏خدا نقل کرده‏اند که فرمود: من و على در پیشگاه خداوند نورى بودیم قبل از خلقت آدم به چهارده هزار سال که دو جزء شدیم یکى من و دیگرى على. و در احادیث دیگر اضافه شده است که چون آدم خلق شد آن نور در صلب او قرار گرفت و در صلب انبیاء بعد نیز آن نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب جدا شد پس در من نبوت و در على خلافت است (32) و نیز روایات بسیارى که دراین تعبیر مشترکند «انا و على من شجرة واحدة و سایر الناس من شجر شتى». (33)
و یا روایتى که از رسول‏خدا نقل شده است:
«انا و على من نور واحد و انا و ایاه شى‏ء واحد و انه منى و انا منه لحمه لحمى و دمه دمى یریبنى ما أرابه [اى یسوؤنى و یزعجنى ما یسوؤها و یزعجها] و یریبه ما أرابنى». (34)
و باز از همین قبیل است روایاتى که على‏علیه السلام خصلت‏هاى دهگانه‏اى براى خود برشمارد که رسول‏خدا بدو داده است. در یکى از این روایات آمده است که براى من یکى از این خصلت‏ها از تمام آنچه آفتاب بر آن مى‏تابد مسرت‏بخش‏تر است. آنگاه آن حضرت فرمود: «قال لى رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم یا على انت الأخ و انت الخلیل، و انت الوصى و انت الوزیر و انت الخلیفة فى الاهل و المال و فى کل غیبة اغیبها و منزلتک منى کمنزلتى من ربى و انت الخلیفة فى امتى ولیک ولیى و عدوک عدوى و انت امیرالمؤمنین و سید المرسلین من بعدى. (35)
و پرواضح است کسى که این صفات را دارد چون جان رسول‏خدا خواهد بود.
3ـ روایات بسیارى که دلالت دارد رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم خود را از على‏علیه السلام و على‏علیه السلام را از خود دانسته است. این روایات در مقاطع مختلف با تعابیر مشابه به هم از رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم نقل شده است مثل «على منى و انا من على» و «انه منى و انا منه» و «انت منى و انا منک» و مثل «لایبلغ عنى الا رجل منى» که در جریان ابلاغ سوره برائت بر مشرکین به توسط على‏علیه السلام، از آن حضرت شنیده شد و اگر بخواهیم باز هم به نمونه‏اى اشاره کنیم باید از سخن رسول‏خدا در جریان نبرد احد یاد کنیم آنگاه که دید على‏علیه السلام چون پروانه‏اى برگرد شمع وجودش مى‏چرخد و بر دشمنان شمشیر مى‏زند و جبرئیل در حق او مى‏گوید «هذه هى المواساة»، پس حضرتش فرمود «انه منى و انا منه» و جبرئیل گفت «و انا منکما». (36)
ابن بطریق پس از نقل بیست مورد از مواردى که این حدیث نقل شده است مى‏گوید «من» در این روایات به چهار معنا مى‏تواند باشد: ابتداى غایت، تبعیض، زائده و تبیین جنس و تنها احتمال چهارم مى‏تواند صحیح باشد. آنگاه معناى این روایات چنین خواهد بود که على از جنس من است در جهت تبلیغ و اداء و وجوب اطاعت. رسول‏خدا منصب نبوت و امامت داشت و استحقاق على‏علیه السلام براى امامت مانند استحقاق رسول‏خدا براى امامت است و خصوصا تعبیر «انا منه» نشان از مزید شأن و جلالت على‏علیه السلام است. (37)
4ـ روایاتى که پیامبر خدا مقام و منزلت على را در نزد خود به مانند سر براى بدن دانسته است. (38) تعابیر وارد در این روایات چنین است:
«على منى مثل رأسى من بدنى»
«على بمنزلة رأسى من بدنى»
«على منى کرأسى من بدنى»
5ـ روایات متعددى که در آنها به نقل از رسول‏خدا آمده است که من و على دو پدر این امت هستیم. (39)
تعابیر وارد در این روایات چنین است:
«انا و على ابوا هذه الامة»
«یا على انا و انت و ابوا هذه الامة»
«انا و انت مولیا هذا الخلق»
6ـ زیارت امیرالمؤمنین در روز تولد رسول‏خدا(صلی الله علیه واله) و در روز و شب مبعث رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم که در کتب ادعیه و زیارات وارد شده است، نشان از آن است که جان على و جان پیغمبر یکى است و زیارت على همان زیارت رسول‏خداست.
محدث قمى در مفاتیح الجنان در بیان دومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین به نقل از سیدبن طاووس آورده است که در هفدهم ربیع‏الاول (روز ولادت رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم) امام صادق‏علیه السلام بدین زیارت على‏علیه السلام را زیارت کرد و آن را به محمدبن مسلم تعلیم داد. محدث قمى در همانجا آورده است که مردى اعرابى به خدمت رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مشرف شد و عرض کرد یا رسول‏الله منزل من دور از منزل شماست و گاه که به اشتیاق زیارت و دیدن شما مى‏آیم، ملاقات شما برایم میسر نمى‏شود و على‏بن ابى‏طالب را ملاقات مى‏کنم و او مرا به سخن و مواعظ خود مأنوس مى‏کند و من با حال اندوه و حسرت بر ندیدن شما بازمى‏گردم. پس آن حضرت فرمود هر که على را زیارت کند مرا زیارت کرده است و هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. این را از جانب من به قوم خود برسان و هر که به زیارت او برود البته به نزد من آمده است و در قیامت او را جزا خواهد داد من و جبرئیل و صالح المؤمنین.
و نیز محدث قمى در بیان سومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین در روز و شب مبعث (بیست و هفتم رجب) زیاراتى را به نقل از شیخ مفید و سیدبن طاووس آورده است که تأمل در مضامین بلند این زیارت‏نامه و زیارت‏نامه پیشین از مقام و منزلت خاص آن حضرت در نزد رسول‏خدا پرده برمى‏دارد.

پی نوشت :

1) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص 183 و نظیر این سخن به اجمال از علامه طباطبائى در المیزان در ذیل آیه مباهله دیده مى‏شود ص .235
2) همان، ج 9، ص .184 نساء، .113
3) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص 222
4) جوادى‏آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .184
5) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص .223
6) مانند محمد رشید رضا در تفسیر «المنار» ذیل آیه مباهله.
7) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص .223
8) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
9) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .185
10) همان، ج 9، ص 185؛ در بخش‏هاى بعدى نیز بدین حدیث و سند آن اشاره خواهیم کرد.
11) همان، ج 9، ص .183
12) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
13) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .190
14) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
15) از کلام مرحوم علامه طباطبائى در اینجا فهمیده مى‏شود که ایشان لفظ «انفسنا» در آیه مباهله را شامل شخص رسول‏خدا نیز مى‏داند. در برخى منابع اهل سنت و به‏ندرت در منابع شیعى تصریح بدین مطلب دیده مى‏شود. سبطبن جوزى در تذکرة الخواص، ص 14 آورده که رسول‏خدا به نفس خود و نفس على اشاره کرد به وسیله «انفسنا»؛ ابراهیم‏بن محمد الجوینى در فرائد السمطین، ج 2، ص 23 به نقل از شعبى از جابر آورده است که «انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءکم فاطمه و ابناءنا و ابناءکم الحسن و الحسین»؛ ابن‏کثیر در تفسیر القرآن العظیم در ذیل آیه مباهله آورده است که «انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على‏بن ابى‏طالب و ابناءنا حسن و حسین و نساءنا فاطمه»؛ بغوى در معالم‏التنزیل و شیخ طوسى در التبیان و بیهقى در دلائل‏النبوة و طبرى در تفسیرش و سیوطى در الدرالمنثور و حاکم حسکانى در شواهدالتنزیل نیز همین مطلب را آورده‏اند؛ در تفسیر فرات از امام باقرعلیه السلام نقل شده است که «ابناءنا و ابناءکم الحسن و الحسین و انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءکم فاطمه» نگاه کنید به موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8 ، ص .10 ولى ما درگذشته به برخى مباحث کلامى در ذیل آیه مباهله اشاره کردیم و دانستید که چرا نمى‏توان انفسنا را شامل رسول‏خدا قرار داد. بنابراین سخن برخى مفسرین و نیز مضمون برخى روایات را بر فرض صحت سند باید تأویل و توجیه کرد.
16) همان، ذیل آیه مباهله.
17) همان، ذیل آیه مباهله.
18) ابن‏بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص 197 به نقل از ابن‏حنبل در فضائل الصحابه، ج 2، ص 593، حدیث 1008؛ شروانى، ما روته العامة من مناقب اهل‏البیت، ص 85 به نقل از استیعاب و شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید و مسند احمدبن حنبل؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص . 83
19) کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 288 به نقل از خصائص نسائى؛ سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص 131؛ احمدبن شعیب، خصائص امیرالمؤمنین، ص 108؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 83؛ سبطبن جوزى، تذکرة الخواص، ص .40
20) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 82
21) شیخ طبرسى، مجمع‏البیان، ذیل آیه مباهله؛ شیخ طوسى، تلخیص الشافى، ج 2، ص 6 و در پاورقى مصحح کتاب سید حسین بحرالعلوم به‏عنوان مصادر این حدیث از ذخائر العقبى، صحیح ترمذى، البدایة و النهایة، مسند ابوداود و مسند احمد یاد مى‏کند؛ ابن‏شهرآشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص .217
22) کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 287، باب 71 در تخصیص على به این که رسول‏خدا او را چون نفس خود دانسته است.
23) کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 287، باب 71 در تخصیص على به این که رسول‏خدا او را چون نفس خود دانسته است.
24) زمخشرى، جارالله، الکشاف، ذیل آیه 5 سوره حجرات «ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا. ..»؛ شروانى، ما روته العامله من مناقب اهل‏البیت، ص 58 به نقل از تفسیر زمخشرى.
25) علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 93، ص 357؛ شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج 10، ص 239؛ محمدیان، محمد، حیاة امیرالمؤمنین عن لسانه، ص 238 به نقل از عیون اخبار الرضا و امالى صدوق؛ سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص .166
26) شیخ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص .142
27) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 83 به نقل از خصال و بحارالانوار .
28) آیت‏الله میلانى در کتاب «قادتنا کیف نعرفهم»، ج 1، ص 433 اشاره مى‏کند که مرحوم بحرانى در «غایة المرام» از طرق اهل سنت سیزده حدیث آورده است که در همه آنها على‏علیه السلام نفس رسول‏خدا شمرده شده است.
29) فیض الاسلام، نهج‏البلاغه، خطبه 234؛ صبحى صالح، نهج‏البلاغه، خطبه .192
30) در نهج‏البلاغه، صبحى صالح تعبیر اول و در نهج‏البلاغه فیض الاسلام تعبیر دوم آمده است.
31) محمدیان، محمد، حیاة امیرالمؤمنین عن لسانه، ص 67 به نقل از منابع متعدد شیعه و سنى؛ سید ابن‏طاووس، کشف الیقین فى فضائل امیرالمؤمنین، ص 217 به نقل از ابن‏مغازلى شافعى؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 390 به بعد که نصوص مختلف مؤاخاة در این منبع جمع‏آورى شده است.
32) شبر، عبدالله، حق الیقین، ص 155به نقل از مسند احمدبن حنبل و مناقب ابن‏مغازلى شافعى؛ رى شهرى، محمد، موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 66 به نقل از خصال، مناقب خوارزمى، فرائد السمطین و اثبات الوصیة.
33) آیت‏الله مرعشى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 438؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص .67
34) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 64 به نقل از عوالى اللآلى .
35) رى شهرى، محمد، موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 212 به نقل از منابع متعدد و نظیر آن در ج 8، ص .309
36) ابن‏شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 217؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 78؛ شیخ طوسى، تلخیص الشافى، ج 2، ص 6؛ شیخ طبرسى، مجمع البیان، ذیل آیه مباهله؛ علامه حلى، کشف الحق و نهج‏الصدق، ص 177، سیدبن‏طاووس، الطرائف، ص 65؛ آیت‏الله مرعشى نجفى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 122؛ ابن بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص 198؛ کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 274؛ محمدبن عیسى‏بن سورة، الجامع الصحیح (سنن ترمذى) حدیث شماره 3716، ابن‏عساکر، تاریخ دمشق، ج 1، ص 148؛ محمدبن معتمد خان، نزل الابرار، ص 38؛ احمدبن شعیب النسائى، خصائص امیرالمؤمنین، ص 104، سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص .166
37) ابن‏بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص .205
38) آیت‏الله مرعشى نجفى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 571؛ ابن بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص 296 به نقل از مناقب ابن‏مغازلى؛ سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص 166؛ ابن‏شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 217؛ آیت‏الله میلانى، قادتنا کیف نعرفهم، ج 1، ص 437 به نقل از منابع متعدد اهل سنت؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 77 به نقل از تاریخ بغداد، ذخائر العقبى، مناقب خوارزمى، امالى الطوسى، ینابیع المودة، مناقب ابن شهر آشوب، مناقب ابن‏مغازلى و تفسیر فرات و همه این منابع سند حدیث را به ابن عباس یا سعدبن ابى‏وقاص رسانده‏اند؛ احمدبن عبدالله الطبرى، ذخائر العقبى، ص 63 به نقل از براءبن عازب.
39) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 92 به نقل از الفصول المختارة، مناقب خوارزمى، کمال الدین، الامالى للصدوق، بشارة المصطفى، ینابیع المودة، کنز الفوائد، معانى الاخبار، علل الشرایع و عیون اخبار الرضا.

منبع:کتاب مباهله
نویسنده:رضا اسلامی


نوشته شده توسط منتظران ظهور
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

نورالأصفیاء

مسجدومجتمع فرهنگی،آموزشی وپژوهشی حضرت نورالأصفیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف

نورالأصفیاء
آخرین نظرات
  • ۴ خرداد ۹۷، ۰۶:۴۴ - علی سجاد موحد
    ممنونم

دوازده نکته در تفسیر آیه مباهله

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۹ ق.ظ
بسم الله
دوازده نکته در تفسیر آیه مباهله
الحق من ربک فلا تکن من الممترین ، فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لّعنت الله علی الکذبین .
هرگاه بعد از علم و دانشی که (در باره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجه و سجده برخیزند، به آنها)! بگو: «بیت ما فرزندان خود را دعوت کنیم؟! شما هم فرزندان خود را; ما زنان) خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان) خود را; ما از نفوس خود دعوت کنیم؟! شما هم از نفوس خود; آن‏گونه مباهله کنیم; و لعنتی خدا را بر دروغگویانند! قرار دهیم.

نکته اول:
«الحق من ربک» یعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گیرد خواه در جریان عیسى و آدم‏علیهما السلام و خواه در جریان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل دیگر. آنگاه «فمن حاجک فیه» یعنى اگر کسى با تو در این حق که مصداقش در جریان مباهله، عیساى مسیح و نبوت و رسالت توست، احتجاج کرد، مى‏توانى با او مباهله کنى. از این آیه کریمه مى‏توان استفاده کرد که مباهله معجزه باقیه پیغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسایان نجران ندارد بلکه هر شأنى از شئون دین که حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انکار کسى قرار گیرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراین اگر ضمیر «فیه» به عیسى‏علیه السلام برنگردد بلکه به حق بازگردد، چه این که مرجع در این فرض نزدیکتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبیت مى‏گردد. (1)
نکته دوم:
«فلاتکن من الممترین» یعنى شک در حریم تو راه ندارد نه این که شک دارى و با این برهان زایل مى‏شود. پس مفاد این نهى در حقیقت دفع شک است نه رفع آن. رسول‏خداصلى الله علیه وآله با افاضات الهى به علم‏الیقین و بالاتر از آن به عین‏الیقین و بالاتر از آن به حق الیقین رسید و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمک مالم تکن تعلم». (2)
نکته سوم:
«ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم»
نوعى برهان منطقى است که حتى براى منکرین وحى نیز حجت است و نتیجه این برهان حصول علم است (3) و آنگاه که مى‏فرماید «فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم»
این علم نسبت به رسول‏خداص علم حصولى نیست بلکه علم شهودى و تردیدناپذیر است که محصول عمل صالح است و نیز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حکیمان متأله درجات عقل عملى را چنین ترسیم کرده‏اند: تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا . اینها مراتب عقل عملى است یعنى پایان عمل صالح شهود حقایق است و این مشاهده عین عمل است هرچه به جهان وحدت نزدیک مى‏شویم ارتباط علم و عمل قوى‏تر مى‏شود و تا جایى مى‏رسند که یکى مى‏شوند. به هر حال علمى که خدا به پیغمبر خود داد علمى نبود که قابل انتقال باشد این علم کسبى نیست که کسى دنبال آن برود بلکه موهبت الهى است. حال اگر آنها با این برهان که از وجدان و یافت شهودى تو نشأت مى‏گیرد توجیه نشدند آنها را به مباهله دعوت کن. (4)
نکته چهارم: در تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا» باید توجه داشت که مراد از ضمیر متکلم مع‏الغیر در «ندع» غیر از ضمیر متکلم مع‏الغیر در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسیحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعایت نوعى ایجاز لطیف در کلام شده است و تقدیر کلام چنین است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائکم و نسائکم و انفسکم». (5)
نکته پنجم: در این واقعه گرچه گفتگو و نزاع میان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعمیم این دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر یک از دو گروه عزیزان خود را براى آن است که صاحب ادعا اطمینان خود را به راستى ادعایش ثابت کند چراکه هر انسانى به طور طبیعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏کند که هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى‏بینید که در تعبیر قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در میان نزدیکان خود بیش از همه به فرزندان خود عنایت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعایى اهل و عیالات خود را به صحنه‏اى آورد که در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگویان است، البته درستى ادعایش ثابت خواهد شد. از اینجا مى‏توان نادرستى سخن برخى مفسرین (6) را فهمید که گفته‏اند مراد آن است که «ندع نحن ابنائکم و نسائکم و انفسکم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتیم که آمدن هر طرف با عزیزان خود براى اثبات ادعایش نتیجه‏بخش‏تر است. (7)
نکته ششم: صحیح بودن تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم...»
متوقف بر آن نیست که هر طرف جمع زیادى از فرزندان و زنان را همراه خویش سازد بلکه مقصود آن است که در میان فرزندان و زنان و آنان که به منزله جان انسان هستند، هر طرف کسانى را همراه خود بیاورد که عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعایش باشد. و به اتفاق مفسرین و شهادت تاریخ و روایات بسیار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنین‏علیهم السلام کسى همراه نبود. و نمى‏توان گفت او با این کار خویش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نکرد و کم نیست مواردى که لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند
«الذین یظاهرون من نسائکم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)
«لقد سمع‏الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء» (آل عمران، 181)
«یسألونک ماذا ینفقون قل العفو» (بقره، 219)
که همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (8)
جریان مفهوم غیر از مصداق است. پیغمبر خاتم در خارج پسرانى غیر از حسن و حسین و دخترى غیر از فاطمه نداشت که داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعایش مستجاب باشد . از جمله مواردى که در قرآن لفظ جمع بکار رفته است و در خارج بیش از یک مصداق ندارد آیه شریفه
«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا...» (مائده، 55)
است. در این قبیل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلکه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است لیکن در خارج بیش از یک فرد براى آن محقق نشده است. (9)
نکته هفتم: «نساء» اگر در برابر رجال قرار گیرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «یذبحون ابنائکم و یستحیون نساءکم». (بقره، 49).
مأمون به امام هشتم عرض کرد دلیل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چیست؟
آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» که مراد از آن على‏علیه السلام است که به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» یعنى منظور از «انفسنا» باید رجال باشد به قرینه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» یعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنین مى‏گفتیم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (10)
نکته هشتم: بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذکر شده است، با آن که مقصود تضرع به پیشگاه خداوند است. و این اطلاق به جهت آن است که به طور طبیعى انسان به حضور کسى ابتهال مى‏کند که زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نیازهاست. (11)
نکته نهم: «فنجعل لعنةالله على الکاذبین»
یعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزدیک مى‏کند که ما مظاهر کار خدا خواهیم شد و واسطه از میان برداشته مى‏شود. دیگر نمى‏گوییم خدا لعن را به صورت عذاب بر اینها نازل کن بلکه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسیم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر کسى به مقام ولایت رسید مظهر فعل خدا مى‏شود یعنى در مقام فعل، خدا کار را با دست او انجام مى‏دهد.
نکته دهم: مقصود از «الکاذبین» همان دروغگویانى هستند که در عالم خارج در یکى از دو طرف قرار گرفته‏اند. یک طرفى که گوید لا اله الا الله و عیسى عبده و رسوله و طرف دیگرى که گوید ان الله ثالث ثلاثة و یا گوید عیسى ابن‏الله و یا گوید عیسى همان خداست. نکته مهم و درخور توجه آن است که «الکاذبین» به صیغه جمع آمده است نه «الکاذب» به‏صورت مفرد . و این نشان مى‏دهد که چنان که در طرف مسیحیان جمعى بودند که ادعایى داشتند در طرف مسلمانان نیز جمعى بودند که ادعایى برخلاف آنها داشتند و این تنها رسول‏خدا نبود که در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلکه همراهان او نیز شریک در ادعاى توحید و عبودیت عیسى بودند و اساسا صدق و کذب در جایى تحقق مى‏یابد که امکان مطابقت یا عدم مطابقت ادعایى با واقع در میان باشد و اگر همراهان رسول‏خدا مى‏خواستند تنها نظاره‏گر این درگیرى باشند و خود هیچگونه دخالتى نداشته باشند تعبیر قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (12) پس تعبیر به «نجعل لعنة الله على الکاذبین»
قرینه است که همراهان رسول‏خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلکه گزارشگر حقایق بودند . زیرا گزارشگر است که مى‏تواند صادق یا کاذب باشد و در غیر این‏صورت نه صادق خواهد بود و نه کاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولایت الهى مشترک بین همه آنهاست. و چون همراهان رسول‏خدا مانند خود آن حضرت ولایت دارند گزارشگر غیب هستند، به خدا ایمان مى‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى‏دهند و مدعى هستند و دعایشان هم مستجاب است. (13) و این نکته گویاى برجسته‏ترین و بالاترین منقبت براى اهل پیغمبر است. هم چنان که انتخاب حسن و حسین از میان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از میان جمع زنان به عنوان تنها زنى که از هر جهت نسبت او به رسول‏خدا تمام است و انتخاب على‏علیه السلام از میان جمع مردان به عنوان مردى که مى‏تواند جان رسول‏خدا به شمار آید، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بیت است. (14)
نکته یازدهم: هرگز نمى‏توان گفت حضور این چهارتن از میان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراکه در این صورت باید رسول‏خدا دست کم دو مرد (15) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏آورد تا به کارگیرى صیغه جمع عربى که کمترین مرتبه آن سه فرد است توجیه داشته باشد. ناگزیر باید گفت رسول‏خدا تنها این چهار تن را حاضر کرد چون در عالم خارج به جز آنها کسى دیگر یافت نشد که شایسته همراهى او در این دعوت و این ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اینان مصادیقى نیافت. پس احضار این چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (16)
نکته دوازدهم: اگر بخوبى در این ماجرا تأمل کنیم مى‏بینیم که بحث و گفتگوى مسیحیان با رسول‏خدا از آن رو بوده که او خود را پیامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى‏دانست اما دیگر پیروان او و جماعت مسلمانان از این نظر که بدو ایمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسیحیان نبودند بنابراین اگر رسول‏خدا کسانى را همراه خود کرد معلوم مى‏شود که آنان نیز طرف این درگیرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نیز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏خدا خود را در معرض نزول عذاب مى‏دانستند پس نباید کسى همراه رسول‏خدا در این صحنه باشد جز آن که شریک دعوت اوست نه آنان که به ادعاى رسول‏خدا ایمان آورده‏اند و طبعا کسانى که دعوت رسول‏خدا آنان را به مدینه کشانده است با هر کسى که صاحب این دعوت است کار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنایت به کلمه «الکاذبین» این نکته بیشتر روشن مى‏شود. ولى باید توجه داشت که این مطلب به معناى آن نیست که همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شریک هستند بلکه یعنى در دعوت و تبلیغ که از شؤون و لوازم نبوت است با او شریکند و این خود منصب و مقامى بزرگ است که هر کس نمى‏تواند عهده‏دار آن باشد . (17)
مواردى که پیامبر اسلام على‏علیه السلام را جان خویش شمارد
در جهت تأیید و تحکیم بیان قرآن و آشکار شدن مقام و منزلت على‏علیه السلام که تنها مصداق «انفسنا» در آیه مباهله است باید به سیره نبوى بازگشت و از پیوستگى و وابستگى پیامبر به على و على به پیامبر اندکى بازگفت. این نحوه ارتباط خاص از مطالعه مقاطعى چند از حیات پیغمبر بخوبى آشکار مى‏شود.
1 ـ رسول‏خدا به هیئت ثقیف گفت اسلام آورید وگرنه به سوى شما مردى را مى‏فرستم که از من است یا فرمود چون جان من است. پس گردنهاى شما را مى‏زند و زن و فرزندان شما را اسیر خواهد کرد و اموال شما را خواهد گرفت. عمر گوید هیچگاه چون آن روز علاقمند به ریاست نشدم و سینه خود را جلو دادم شاید که حضرت بفرماید این ولى آن حضرت متوجه على‏علیه السلام شد و دست او را گرفت و دوبار گفت او این شخص است. (18)
این حدیث و چند حدیث مشابه آن در بسیارى از کتب اهل سنت نقل شده است که در این احادیث یکى از تعابیر زیر آمده است «رجلا منى»، «رجلا مثل نفسى»، «رجلا کنفسى»، «رجلا عدیل نفسى».
2 ـ از ابوذر نقل شده است که رسول‏خدا فرمود: یا بنو ولیعه از کار خویش دست برمى‏دارند و یا به سوى آنها مى‏فرستم مردى که چون جان من است و دستور مرا در حق آنان اجرا خواهد کرد... عمر پرسید منظور حضرت کیست من گفتم تو و رفیقت مقصود او نیستید. گفت پس کى مقصود است؟ گفتم آنکه نعل را وصله مى‏زند و على‏علیه السلام آن هنگام نعل رسول‏خدا را وصله مى‏زد. (19) در این حدیث هم تعبیر شده است «رجلا کنفسى».
3 ـ رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم از برخى اصحاب خود ذکرى به میان آوردند و چون از ایشان درباره على‏علیه السلام پرسیدند، آن حضرت فرمود آیا از شخص درباره خودش سؤال مى‏شود . عین کلام رسول‏خدا در مورد على‏علیه السلام چنین نقل شده است: «هل یسأل الرجل عن نفسه» (20) و در جاى دیگر از آن حضرت نقل شده که فرمود شما از من درباره مردم پرسیدید ولى از نفس من چیزى نپرسیدید. در این روایت آمده است: «سأل [النبى‏] عن بعض اصحابه فقال له قائل فعلى فقال ما سألتنى عن الناس و لم تسألنى عن نفسى» (21) و نیز از طریق اهل سنت نقل شده که از رسول‏خدا پرسیدند محبوبترین مردم نزد شما کیست؟ فرمود عائشه. پرسیدند از مردان چه کسى؟ فرمود پدر او [یا پدر آن دو] آنگاه فاطمه گفت اى رسول‏خدا چطور شما در حق على چیزى نگفتید. آن حضرت فرمود على جان من است. آیا دیده‏اى که شخصى در مورد نفس خویش چیزى بگوید. در این روایت نیز آمده است «ان علیا نفسى هل رأیت احدا یقول فى نفسه شیئا». (22)
از نظر شیعه مجعول بودن صدر این حدیث واضح است ولى ذیل آن جاى تردید ندارد چون مؤیدات آن بسیار است؛ در حالى که نزد اهل سنت قضیه به عکس است و براى آنها ذیل حدیث ممکن است مورد تردید قرار گیرد و لذا ناقل حدیث اضافه مى‏کند که تتمه این حدیث که سخن فاطمه س است از عبدالله‏بن عمرو که از ثقات مى‏باشد نقل شده است و دلالت بر صحت این زیادى مى‏کند، روایت صحیحى که گوید چون آیه مباهله نازل شد، رسول‏خدا حسن و حسین و فاطمه و على را جمع کرد و این دلالت دارد که نفس على نفس رسول‏خدا است. (23)
4 ـ زمخشرى در تفسیر خود آورده است که پیغمبر خدا ولیدبن عقبه و به نقلى خالدبن ولید را به سوى بنى‏المصطلق فرستاد. چون آنان براى استقبال از فرستاده رسول‏خدا بیرون آمدند . او خیال کرد که براى جنگ بیرون آمده‏اند. پس به سوى رسول‏خدا بازگشت و گفت که آنان مرتد شده‏اند و زکات نمى‏دهند. اینجا بود که رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود یا از کار خویش دست مى‏کشید و یا به سوى شما مى‏فرستم مردى را که نزد من چون جان من است آنگاه با دست خود به کتف على‏علیه السلام زد. (24)
در این نقل نیز تعبیر شده است به: «لتنتهن او لابعث الیکم رجلا هو عندى کنفسى یقاتل مقاتلتکم و یسبى ذراریکم»
5 ـ در جمعه آخر ماه شعبان رسول‏خدا خطبه‏اى خواند و از روى آوردن ماه رمضان و برکات آن مردم را آگاه ساخت در پایان این خطبه است که على‏علیه السلام پرسید اى رسول‏خدا با فضیلت‏ترین کارها در این ماه چیست؟ آن حضرت فرمود: اى ابوالحسن بهترین اعمال در این ماه اجتناب از محرمات الهى است سپس پیامبر خدا گریست على‏علیه السلام پرسید اى رسول‏خدا چه چیز شما را گریاند؟ فرمود اى على مى‏گریم بر حلال شدن و مباح شمردن خون تو در این ماه. تا آنجا که رسول‏خدا فرمود اى على کسى که تو را بکشد بدون تردید مرا کشته و کسى که با تو دشمنى ورزد در حقیقت با من دشمنى ورزیده است و آن که به تو ناسزا گوید مرا ناسزا گفته زیرا تو براستى به منزله جان من هستى روح تو از روح من است و سرشت و طینت تو از طینت من است. همانا خداوند من و تو را با یکدیگر آفرید و با هم برگزید، مرا براى نبوت اختیار کرد و تو را براى امامت. پس هر کس امامت تو را انکار کند نبوت مرا انکار کرده است. (25)
در این روایت نیز آمده است «لأنک منى کنفسى»
6 ـ در حدیث مناشده که بعد از این نیز بدان اشاره خواهیم کرد، امیرالمؤمنین اصحاب شورى را مخاطب قرار داده و مى‏فرماید آیا در میان شما کسى هست که رسول‏خدا او را چون جان خویش خوانده باشد.
در متن این حدیث نیز آمده است: قال على علیه السلام: نشدتکم بالله هل فیکم احد قال له رسول‏الله صلى الله علیه وآله وسلم
«انت کنفسى و حبک حبى و بغضک بغضى؟ قالو: لا (26) .
نظیر همین سخن از زبان عامربن واثله نقل شده است که گوید بعد از مرگ عمر و در روز شورى شنیدم که على علیه السلام مى‏گفت... نشدتکم بالله هل فیکم احد قال له رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم
لینتهین بنو ولیعة او لأبعثن الیهم رجلا کنفسى طاعته کطاعتى و معصیته کمعصیتى یغشاهم بالسیف غیرى؟
قالو اللهم لا. (27)
اینها مواردى بود که ما با نظرى سریع به منابع بدان برخورد کردیم و البته نمى‏توان گفت که شواهد منحصر در همین مقدار است. (28)
نصوصى که در سابق از منابع شیعى و سنى نقل شد به صراحت دلالت داشت که رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم على‏علیه السلام را جان خویش شمرده است. ولى در اینجا ادله دیگرى است که صراحت بدین معنا ندارد ولى مى‏تواند موید و شاهد بر صحت مدعا باشد. این ادله به لحاظ مضمون به چند دسته تقسیم مى‏شود:
1ـ روایاتى که دلالت دارد على‏علیه السلام پرورش یافته رسول‏خدا و از طفولیت مأنوس بدان حضرت بود و حتى سر وحى از على‏علیه السلام پوشیده نبود.
از جمله این روایات سخن دلنشین على‏علیه السلام در خطبه قاصعه است که مى‏فرماید:
من در کوچکى سینه‏هاى عرب را به زمین رساندم و شاخه‏هاى نو برآمده قبیله ربیعه و مضر را شکستم و شما قدر و منزلت مرا نسبت به رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم به سبب خویشى نزدیک و منزلت خاصى که داشتم مى‏دانید. زمان کودکى مرا در کنار خود پرورش داد و به سینه‏اش مى‏چسباند و در بسترش مرا در آغوش خود نگه مى‏داشت و تنش را به من مالید و بوى خوش خود را به من مى‏بویانید و چیزى را مى‏جوید و آنگاه در دهان من لقمه مى‏کرد و دروغ در گفتار و خطا و اشتباه در کردار از من نیافت و خداوند بزرگترین فرشته‏اى از فرشتگانش را از وقتى که پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم از شیر گرفته شده بود همنشین آن حضرت گردانید که او را در شب و روز به راه بزرگوارى‏ها و خوهاى نیکوى جهان سیر دهد و من پى او مى‏رفتم مانند رفتن شتر در پى مادرش، در هر روزى از اخلاق خود نشانه‏اى آشکار مى‏ساخت و پیروى از آن را به من امر مى‏فرمود و در هرسالى مجاورت بحراء (کوهى است نزدیک مکه) را برمى‏گزید و من او را مى‏دیدم و شخص دیگرى نمى‏دید و در آن زمان اسلام در خانه‏اى نیامده بود مگر خانه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم و خدیجه که من سومین ایشان بودم. نور وحى و رسالت را مى‏دیدم و بوى نبوت را استشمام مى‏کردم و چون وحى بر آن حضرت نازل شد صداى ناله شیطان را شنیدم گفتم اى رسول‏خدا این چه صدایى است؟ فرمود این شیطان است که از پرستیده شدن نومید گشته است. تو مى‏شنوى آنچه من مى‏شنوم و مى‏بینى آنچه من مى‏بینم جز آن که تو پیامبر نیستى ولى وزیر و بر خیر و نیکویى هستى. (29)
2ـ روایاتى که دلالت دارد رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم خود و على‏علیه السلام را دو نور مشتق از یک منبع و دو فرع مشتق از یک اصل و دو برادر و دو یاور جداناپذیر به شمار آورده است.
در نامه 45 نهج‏البلاغه که على‏علیه السلام عامل خویش عثمان‏بن حنیف را مخاطب قرار داده است، نسبت خود به رسول‏خدا را چون دو نور مشتق از یک جا و دو نخل روییده از یک‏بن دانسته است (30) و مى‏فرماید
«انا من رسول‏الله کالضوء من الضوء و کالصنو من الصنو و الذراع من العضد».
باز از خود آن حضرت نقل است که چون رسول‏خدا میان اصحاب خویش برادرى انداخت من گفتم اى رسول‏خدا میان اصحاب خود اخوت برقرار ساختى ولى مرا بدون برادر رها کردى پس آن حضرت فرمود
«انما اخترتک لنفسى انت اخى فى الدنیا و الآخرة و انت منى بمنزلة هارون من موسى». (31)
اهل سنت از رسول‏خدا نقل کرده‏اند که فرمود: من و على در پیشگاه خداوند نورى بودیم قبل از خلقت آدم به چهارده هزار سال که دو جزء شدیم یکى من و دیگرى على. و در احادیث دیگر اضافه شده است که چون آدم خلق شد آن نور در صلب او قرار گرفت و در صلب انبیاء بعد نیز آن نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب جدا شد پس در من نبوت و در على خلافت است (32) و نیز روایات بسیارى که دراین تعبیر مشترکند «انا و على من شجرة واحدة و سایر الناس من شجر شتى». (33)
و یا روایتى که از رسول‏خدا نقل شده است:
«انا و على من نور واحد و انا و ایاه شى‏ء واحد و انه منى و انا منه لحمه لحمى و دمه دمى یریبنى ما أرابه [اى یسوؤنى و یزعجنى ما یسوؤها و یزعجها] و یریبه ما أرابنى». (34)
و باز از همین قبیل است روایاتى که على‏علیه السلام خصلت‏هاى دهگانه‏اى براى خود برشمارد که رسول‏خدا بدو داده است. در یکى از این روایات آمده است که براى من یکى از این خصلت‏ها از تمام آنچه آفتاب بر آن مى‏تابد مسرت‏بخش‏تر است. آنگاه آن حضرت فرمود: «قال لى رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم یا على انت الأخ و انت الخلیل، و انت الوصى و انت الوزیر و انت الخلیفة فى الاهل و المال و فى کل غیبة اغیبها و منزلتک منى کمنزلتى من ربى و انت الخلیفة فى امتى ولیک ولیى و عدوک عدوى و انت امیرالمؤمنین و سید المرسلین من بعدى. (35)
و پرواضح است کسى که این صفات را دارد چون جان رسول‏خدا خواهد بود.
3ـ روایات بسیارى که دلالت دارد رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم خود را از على‏علیه السلام و على‏علیه السلام را از خود دانسته است. این روایات در مقاطع مختلف با تعابیر مشابه به هم از رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم نقل شده است مثل «على منى و انا من على» و «انه منى و انا منه» و «انت منى و انا منک» و مثل «لایبلغ عنى الا رجل منى» که در جریان ابلاغ سوره برائت بر مشرکین به توسط على‏علیه السلام، از آن حضرت شنیده شد و اگر بخواهیم باز هم به نمونه‏اى اشاره کنیم باید از سخن رسول‏خدا در جریان نبرد احد یاد کنیم آنگاه که دید على‏علیه السلام چون پروانه‏اى برگرد شمع وجودش مى‏چرخد و بر دشمنان شمشیر مى‏زند و جبرئیل در حق او مى‏گوید «هذه هى المواساة»، پس حضرتش فرمود «انه منى و انا منه» و جبرئیل گفت «و انا منکما». (36)
ابن بطریق پس از نقل بیست مورد از مواردى که این حدیث نقل شده است مى‏گوید «من» در این روایات به چهار معنا مى‏تواند باشد: ابتداى غایت، تبعیض، زائده و تبیین جنس و تنها احتمال چهارم مى‏تواند صحیح باشد. آنگاه معناى این روایات چنین خواهد بود که على از جنس من است در جهت تبلیغ و اداء و وجوب اطاعت. رسول‏خدا منصب نبوت و امامت داشت و استحقاق على‏علیه السلام براى امامت مانند استحقاق رسول‏خدا براى امامت است و خصوصا تعبیر «انا منه» نشان از مزید شأن و جلالت على‏علیه السلام است. (37)
4ـ روایاتى که پیامبر خدا مقام و منزلت على را در نزد خود به مانند سر براى بدن دانسته است. (38) تعابیر وارد در این روایات چنین است:
«على منى مثل رأسى من بدنى»
«على بمنزلة رأسى من بدنى»
«على منى کرأسى من بدنى»
5ـ روایات متعددى که در آنها به نقل از رسول‏خدا آمده است که من و على دو پدر این امت هستیم. (39)
تعابیر وارد در این روایات چنین است:
«انا و على ابوا هذه الامة»
«یا على انا و انت و ابوا هذه الامة»
«انا و انت مولیا هذا الخلق»
6ـ زیارت امیرالمؤمنین در روز تولد رسول‏خدا(صلی الله علیه واله) و در روز و شب مبعث رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم که در کتب ادعیه و زیارات وارد شده است، نشان از آن است که جان على و جان پیغمبر یکى است و زیارت على همان زیارت رسول‏خداست.
محدث قمى در مفاتیح الجنان در بیان دومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین به نقل از سیدبن طاووس آورده است که در هفدهم ربیع‏الاول (روز ولادت رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم) امام صادق‏علیه السلام بدین زیارت على‏علیه السلام را زیارت کرد و آن را به محمدبن مسلم تعلیم داد. محدث قمى در همانجا آورده است که مردى اعرابى به خدمت رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مشرف شد و عرض کرد یا رسول‏الله منزل من دور از منزل شماست و گاه که به اشتیاق زیارت و دیدن شما مى‏آیم، ملاقات شما برایم میسر نمى‏شود و على‏بن ابى‏طالب را ملاقات مى‏کنم و او مرا به سخن و مواعظ خود مأنوس مى‏کند و من با حال اندوه و حسرت بر ندیدن شما بازمى‏گردم. پس آن حضرت فرمود هر که على را زیارت کند مرا زیارت کرده است و هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. این را از جانب من به قوم خود برسان و هر که به زیارت او برود البته به نزد من آمده است و در قیامت او را جزا خواهد داد من و جبرئیل و صالح المؤمنین.
و نیز محدث قمى در بیان سومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین در روز و شب مبعث (بیست و هفتم رجب) زیاراتى را به نقل از شیخ مفید و سیدبن طاووس آورده است که تأمل در مضامین بلند این زیارت‏نامه و زیارت‏نامه پیشین از مقام و منزلت خاص آن حضرت در نزد رسول‏خدا پرده برمى‏دارد.

پی نوشت :

1) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص 183 و نظیر این سخن به اجمال از علامه طباطبائى در المیزان در ذیل آیه مباهله دیده مى‏شود ص .235
2) همان، ج 9، ص .184 نساء، .113
3) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص 222
4) جوادى‏آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .184
5) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص .223
6) مانند محمد رشید رضا در تفسیر «المنار» ذیل آیه مباهله.
7) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص .223
8) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
9) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .185
10) همان، ج 9، ص 185؛ در بخش‏هاى بعدى نیز بدین حدیث و سند آن اشاره خواهیم کرد.
11) همان، ج 9، ص .183
12) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
13) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .190
14) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
15) از کلام مرحوم علامه طباطبائى در اینجا فهمیده مى‏شود که ایشان لفظ «انفسنا» در آیه مباهله را شامل شخص رسول‏خدا نیز مى‏داند. در برخى منابع اهل سنت و به‏ندرت در منابع شیعى تصریح بدین مطلب دیده مى‏شود. سبطبن جوزى در تذکرة الخواص، ص 14 آورده که رسول‏خدا به نفس خود و نفس على اشاره کرد به وسیله «انفسنا»؛ ابراهیم‏بن محمد الجوینى در فرائد السمطین، ج 2، ص 23 به نقل از شعبى از جابر آورده است که «انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءکم فاطمه و ابناءنا و ابناءکم الحسن و الحسین»؛ ابن‏کثیر در تفسیر القرآن العظیم در ذیل آیه مباهله آورده است که «انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على‏بن ابى‏طالب و ابناءنا حسن و حسین و نساءنا فاطمه»؛ بغوى در معالم‏التنزیل و شیخ طوسى در التبیان و بیهقى در دلائل‏النبوة و طبرى در تفسیرش و سیوطى در الدرالمنثور و حاکم حسکانى در شواهدالتنزیل نیز همین مطلب را آورده‏اند؛ در تفسیر فرات از امام باقرعلیه السلام نقل شده است که «ابناءنا و ابناءکم الحسن و الحسین و انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءکم فاطمه» نگاه کنید به موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8 ، ص .10 ولى ما درگذشته به برخى مباحث کلامى در ذیل آیه مباهله اشاره کردیم و دانستید که چرا نمى‏توان انفسنا را شامل رسول‏خدا قرار داد. بنابراین سخن برخى مفسرین و نیز مضمون برخى روایات را بر فرض صحت سند باید تأویل و توجیه کرد.
16) همان، ذیل آیه مباهله.
17) همان، ذیل آیه مباهله.
18) ابن‏بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص 197 به نقل از ابن‏حنبل در فضائل الصحابه، ج 2، ص 593، حدیث 1008؛ شروانى، ما روته العامة من مناقب اهل‏البیت، ص 85 به نقل از استیعاب و شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحدید و مسند احمدبن حنبل؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص . 83
19) کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 288 به نقل از خصائص نسائى؛ سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص 131؛ احمدبن شعیب، خصائص امیرالمؤمنین، ص 108؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 83؛ سبطبن جوزى، تذکرة الخواص، ص .40
20) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 82
21) شیخ طبرسى، مجمع‏البیان، ذیل آیه مباهله؛ شیخ طوسى، تلخیص الشافى، ج 2، ص 6 و در پاورقى مصحح کتاب سید حسین بحرالعلوم به‏عنوان مصادر این حدیث از ذخائر العقبى، صحیح ترمذى، البدایة و النهایة، مسند ابوداود و مسند احمد یاد مى‏کند؛ ابن‏شهرآشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص .217
22) کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 287، باب 71 در تخصیص على به این که رسول‏خدا او را چون نفس خود دانسته است.
23) کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 287، باب 71 در تخصیص على به این که رسول‏خدا او را چون نفس خود دانسته است.
24) زمخشرى، جارالله، الکشاف، ذیل آیه 5 سوره حجرات «ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا. ..»؛ شروانى، ما روته العامله من مناقب اهل‏البیت، ص 58 به نقل از تفسیر زمخشرى.
25) علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 93، ص 357؛ شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج 10، ص 239؛ محمدیان، محمد، حیاة امیرالمؤمنین عن لسانه، ص 238 به نقل از عیون اخبار الرضا و امالى صدوق؛ سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص .166
26) شیخ طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص .142
27) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 83 به نقل از خصال و بحارالانوار .
28) آیت‏الله میلانى در کتاب «قادتنا کیف نعرفهم»، ج 1، ص 433 اشاره مى‏کند که مرحوم بحرانى در «غایة المرام» از طرق اهل سنت سیزده حدیث آورده است که در همه آنها على‏علیه السلام نفس رسول‏خدا شمرده شده است.
29) فیض الاسلام، نهج‏البلاغه، خطبه 234؛ صبحى صالح، نهج‏البلاغه، خطبه .192
30) در نهج‏البلاغه، صبحى صالح تعبیر اول و در نهج‏البلاغه فیض الاسلام تعبیر دوم آمده است.
31) محمدیان، محمد، حیاة امیرالمؤمنین عن لسانه، ص 67 به نقل از منابع متعدد شیعه و سنى؛ سید ابن‏طاووس، کشف الیقین فى فضائل امیرالمؤمنین، ص 217 به نقل از ابن‏مغازلى شافعى؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 390 به بعد که نصوص مختلف مؤاخاة در این منبع جمع‏آورى شده است.
32) شبر، عبدالله، حق الیقین، ص 155به نقل از مسند احمدبن حنبل و مناقب ابن‏مغازلى شافعى؛ رى شهرى، محمد، موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 66 به نقل از خصال، مناقب خوارزمى، فرائد السمطین و اثبات الوصیة.
33) آیت‏الله مرعشى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 438؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص .67
34) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 64 به نقل از عوالى اللآلى .
35) رى شهرى، محمد، موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 212 به نقل از منابع متعدد و نظیر آن در ج 8، ص .309
36) ابن‏شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 217؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 78؛ شیخ طوسى، تلخیص الشافى، ج 2، ص 6؛ شیخ طبرسى، مجمع البیان، ذیل آیه مباهله؛ علامه حلى، کشف الحق و نهج‏الصدق، ص 177، سیدبن‏طاووس، الطرائف، ص 65؛ آیت‏الله مرعشى نجفى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 122؛ ابن بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص 198؛ کنجى شافعى، کفایة الطالب، ص 274؛ محمدبن عیسى‏بن سورة، الجامع الصحیح (سنن ترمذى) حدیث شماره 3716، ابن‏عساکر، تاریخ دمشق، ج 1، ص 148؛ محمدبن معتمد خان، نزل الابرار، ص 38؛ احمدبن شعیب النسائى، خصائص امیرالمؤمنین، ص 104، سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص .166
37) ابن‏بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص .205
38) آیت‏الله مرعشى نجفى، ملحقات احقاق الحق، ج 21، ص 571؛ ابن بطریق، عمدة عیون صحاح الاخبار، ص 296 به نقل از مناقب ابن‏مغازلى؛ سلیمان‏بن ابراهیم، ینابیع المودة، ج 1، ص 166؛ ابن‏شهر آشوب، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 217؛ آیت‏الله میلانى، قادتنا کیف نعرفهم، ج 1، ص 437 به نقل از منابع متعدد اهل سنت؛ رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 77 به نقل از تاریخ بغداد، ذخائر العقبى، مناقب خوارزمى، امالى الطوسى، ینابیع المودة، مناقب ابن شهر آشوب، مناقب ابن‏مغازلى و تفسیر فرات و همه این منابع سند حدیث را به ابن عباس یا سعدبن ابى‏وقاص رسانده‏اند؛ احمدبن عبدالله الطبرى، ذخائر العقبى، ص 63 به نقل از براءبن عازب.
39) رى شهرى، محمد، موسوعة الامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8، ص 92 به نقل از الفصول المختارة، مناقب خوارزمى، کمال الدین، الامالى للصدوق، بشارة المصطفى، ینابیع المودة، کنز الفوائد، معانى الاخبار، علل الشرایع و عیون اخبار الرضا.

منبع:کتاب مباهله
نویسنده:رضا اسلامی
۹۷/۰۶/۱۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">