نورالأصفیاء

مسجدومجتمع فرهنگی،آموزشی وپژوهشی حضرت نورالأصفیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف

نورالأصفیاء
آخرین نظرات

۲ مطلب با موضوع «نکته ها» ثبت شده است

بسم الله

إلهی، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده!

إلهی، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.

إلهی، «یا مَن یعفو عن الکثیر و یعطی الکثیر بالقلیل»، از زحمت کثرتم وا رَهان، و رحمتِ وحدتم ده!

إلهی، سالیانی می‌پنداشتم که ما حافظ دین توایم، «أستغفِرُکَ اللهُمَّ !» در این لیل‍ة الرّغائب 1390 ه.ق. فهمیدم که دین تو حافظ ماست، «ألحمدک اللهُمّ!».

إلهی، چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است، و چگونه سخن گویم که خِرَد مدهوش و بیهوش است.

إلهی، ما همه بی‌چاره‌ایم و تنها تو چاره‌ای، و ما همه هیچ کاره‌ایم و تنها تو کاره‌ای.

إلهی، از پای تا فرقم، در نور تو غرقم. «یا نورَ السموات و الأرض، أنعَمْتَ فَزِدْ!»

إلهی، شأن این کلمۀکوچک که به این علوّ و عظمت است، پس «یا علی یا عظیم»، شأنِ متکلّمِ این همه کلمات شگفت لاتتناهی چون خواهد بود؟

إلهی، وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم!

إلهی، چون تو حاضری چه جویم، و چون تو ناظری چه گویم؟

إلهی، چگونه گویم نشناختمت که شناختمت، و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت.

إلهی، چون عوامل طاحونه،‌ چشم بسته و تن خسته‌ام؛ راه بسیاری می‌روم و مسافتی نمی‌پیمایم. وای من اگر دستم نگیری و رهایی‌ام ندهی!

إلهی، خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مدّ است؛«یا باسط» بسطم ده و «یا قابض» قبضم کن!

إلهی، دست با ادب دراز است و پای بی ادب؛ «یا باسِطَ الیدَینِ بِالرَّحْمَة، خُذْ بیدی!»

إلهی، بسیار کسانی دعوی بندگی کرده‌اند و دم از ترک دنیا زده‌اند، تا دنیا بدیشان روی آوَرْد، جز وی همه را پشت پا زده‌اند. این بندۀ در معرض امتحان در نیامده شرمسار است، به حق خودت «ثَبِّتْ‌ قلبی علی دینک!»

إلهی، ناتوانم و در راهم و گردنه‌های سخت در پیش است و رهزن‌های بسیار در کمین و بارِ گران بر دوش. یا هادی (إهدنا الصراط المستقیم* صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین!)

إلهی، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده‌ام، از انس و جان شرمنده‌ام، حتی از روی شیطان شرمنده‌ام، که همه در کار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار.

إلهی، رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم، تو از ما بگذر!

إلهی، عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد؟

إلهی، عارفان گویند «عَرِّفْنی نَفْسَک»، این جاهل گوید «عَرِّفنی نَفْسی!»

إلهی، اهل ادب گویند به صدرم تصرفی بفرما، این بی ادب گوید بر بطنم دست تصرّفی نِه!

إلهی، در راهم؛ اگر درباره ام گویی (لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)، چه کنم؟

إلهی، آزمودم تا شکم دایر، دل بایر است. «یا مَن یحیی الأرض المیته» دلِ دایرم ده!

إلهی، همه گویند خدا کو، حسن گوید جز خدا کو.

إلهی، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد خواهد.

إلهی، آن خواهم  که هیچ نخواهم.

إلهی، اگر تقسیم شود به من بیش از این که دادی نمی رسد، «فَلَکَ الْحَمد!»

إلهی، همه گویند بده، حسن گوید بگیر.

إلهی، همه سرِ آسوده خواهند، و حسن دلِ آسوده.

إلهی، همه آرامش خواهند، و حسن بی تابی؛ همه سامان خواهند؛ و حسن بی سامانی.

إلهی، چون در تو می نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم.

إلهی، از من برهان توحید خواهند، و من دلیل تکثیر.

إلهی، از من پرسند توحید یعنی چه، حسن گوید تکثیر یعنی چه.

إلهی، از نماز و روزه ام توبه کردم، به حق اهل نماز و روزه ات توبۀ این نا اهل را بپذیر!

إلهی، به فضیلت، سینۀ بی کینه ام دادی، به جودت شرح صدرم عطا بفرما!

إلهی، عقل گوید «الحَذَر الحَذَر!» عشق گوید «العَجَل العَجَل!» ضعیفِ ظَلوم و جهول کجا، و واحد قهّار کجا.

إلهی، آن که از خوردن و خوابیدن شرم دارد، از دیگر امور چه گوید.

إلهی، اگر چه درویشم، ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی.

إلهی، در ذاتِ خودم متحیرم تا چه رسد در ذاتِ تو.

إلهی، نعمت سکوتم را به برکت (والله یضاعِفُ لمَن یشاء- بقره/261) أضعافِ مضاعفه گردان!

إلهی، به لطفت دنیا را از من گرفته ای، به کرَمَت آخرت را هم از من بگیر!

إلهی، روزم را چو شبم روحانی گردان، و شبم را چون روز نورانی!

إلهی، حسنم کردی، احسنم گردان!

إلهی، دندان دادی، نان دادی، جان دادی، جانان بده!

إلهی، همه از گناه توبه می کنند، و حسن را از خودش توبه ده!

إلهی، گویند که بُعد، سوز و گداز آوَرَد، حسن را به قرب سوز و گداز ده!

إلهی، خودت گفته ای (ولا تَیأسُوا مِن رَوحِ الله- یوسف/87)، نا امید چون باشم؟

إلهی، انگشتری سلیمانی ام دادی، انگشت سلیمانی ام ده!

إلهی، سرمایۀ کسبم دادی، توفیق کسبم ده!

إلهی، اگر ستّارالعیوب نبودی، ما از رسوایی چه می کردیم؟

إلهی، من «الله الله» گویم، اگر چه «لا إله إلا الله» گویم.

إلهی، مست تو را حدّ نیست، ولی دیوانه ات سنگ بسیار خورد. حسن مست و دیوانۀ تواست.

إلهی، ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا.

إلهی، علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است؛ ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا!

إلهی، اثر و صُنع تواَم، چگونه به خود نبال.

إلهی، دو، وجود ندارد و یکی را قُرب و بُعد نَبُوَد.

إلهی، هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم، بر نادانی ام بیفزا!

إلهی، تا کعبۀ وصلت فرسنگها و در راه خرسنگها، و این لَنگ به مراتب کمتر از خرچنگ است. خرچنگ را گفتند «به کجا می روی؟» گفت: «به چین و ماچین» گفتند: «با این راه و روش تو؟»

إلهی، دل دادۀ معنا را از لفظ چه خبر و شیفتۀ مسمّا را از اسم چه اثر.

إلهی، کلمات و کلامت که این قدر دل نشین اند، خودت چونی؟

إلهی، اگر از من پرسند کیستی، چه گویم؟

إلهی، هر چه بیشتر فکر می کنم دورتر می شوم.

إلهی، گروهی کوکو گویند و حسن هو هو.

إلهی،‌ از گفتن «یا» شرم دارم.

إلهی، داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند  و نه قلم یارد به تحریر رساند؛ الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.

إلهی، محبت والد به ولد بیش از محبت ولد به والد است، که آن اثر است نه این؛ با این که إعداد است و علیت و معلولیت نیست، پس محبت تو به ما که علّت مطلق مایی تا چه اندازه است؛ (یحِبُّهُم- مائده/54) کجا و (یحِبُّونَهُم- بقره/165) کجا؟!

إلهی، از کودکان چیزها آموختم، لاجرم کودکی پیش گرفتم.

إلهی، چون است که چشیده ها خاموشند و نچشیده ها در خروش؟

إلهی، از شیطانِ جنّ بریدن دشوار نیست، با شیطانِ إنس چه باید کرد؟

إلهی، خوشدلم که از درد می نالم، که هر دردی را درمان نهاده ای.

إلهی،‌ در خلقت شیطان که آن همه فواید و مصالح است، در خلقت ملَک چه ها باشد؟

إلهی، دیده را به تماشای جمال خیره کرده ای، دل را به دیدار ذوالجمال خیره گردان!

إلهی، خنک آن کس که وقف تو شد!

إلهی، شکرت که دولت صبرم دادی تا به مُلْکَت فقرم رساندی.

إلهی، شکرت که از تقلید رَسْتَم و به تحقیق پیوستم.

إلهی، تو پاک آفریده ای، ما آلوده کرده ایم.

إلهی، پیشانی بر خاک نهادن آسان است، دل از خاک برداشتن دشوار است.

إلهی، ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد، در «یوَمَ تُبْلَی السَّرائر» چه کنیم؟

إلهی، شکرت که کورِ بینا و کرِ شنوا و گنگِ گویایم.

إلهی،‌ درویشانِ بی سر و پایت در کنج خلوت، بی رنجِ پا سیرِ آفاقِ عوالم کنند،‌ که دولتمندان را گامی میسّر نیست.

إلهی،‌ اگر گُلم یا خارم از آنِ بوستان یارم.

إلهی، انسان ضعیف کجا و حمل قولِ ثقیل کجا.

إلهی، چگونه دعوی بندگی کنم که پرندگان از من می رمند و دَدان رامم نیستند.

إلهی،‌ گرگ و پلنگ را رام توان کرد، با نَفْسِ‌ سرکش چه باید کرد؟

إلهی، چگونه ما را مراقبت نباشد، که تو رقیبی؛ و چگونه ما را محابست نبوَد که تو حسیبی.

إلهی،‌ حلقۀ گوش من، آن دُرّ ثمینِ «أنا بدّک اللازم یا موسی».

إلهی، علف هرزه را وجین توان کرد،‌ ولی از تخم جرجیر خس نروید.

إلهی،‌ حقّ محمد و آل محمد بر ما عظیم است؛ «اللهم صلّ علی محمّدٍ وَ آل محمّد!»

إلهی، نهرْ بحر نگردد، ولی تواند با وی پیوندد و جدولی از او گردد.

إلهی،‌ چون در تو می نگرم،‌ رعشه بر من مستولی می شود؛‌ پشه با باد صرصر چه کند؟

إلهی، دیده از دیدارِ جمال لذّت می برد و دل از لقای ذوالجمال.

إلهی، انسان را قِسطاس مستقیم آفریده ای،‌ افسوس که ما در میزان طغیان کرده ایم.

إلهی، نعمت ارشادم عطا فرموده ای، توفیق شکر آن را هم مرحمت بفرما!

إلهی، عروج به ملکوت بدون خروج از ناسوت چگونه میسّر گردد؛ «یا مَن بِیدِهِ مَلَکوتُ کُلِّ

شیءٍ‌ خُذْ بِیدی.»

إلهی، به سوی تو آمدم، به حقّ خودت مرا به من برمگردان!

إلهی، اگر بخواهم شرمسارم، و اگر نخواهم گرفتار.

إلهی، ظاهر که این قدر زیباست، باطن چگونه است؟

إلهی، آخرِ خودت را در حق ما اوّل بفرما، که آخرین شکایت را أرحم الراحمین فرماید.

إلهی، فرزانه تر از دیوانۀ تو کیست؟

إلهی، دولت فقرم را مزید گردان!

إلهی، شکرت که فهمیدم که نفهمیدم.

إلهی، گریه زبان کودک بی زبان است، آنچه خواهد از  گریه تحصیل می کند. از کودکی راهِ کسب را به ما یاد داده ای، قابل کاهل را از کامل مکمّل چه حاصل؟

إلهی، یک شوریده، جهانی را می شوراند؛ این شوخ دیده را شوریده تر کن!

إلهی، نبودم و خلعت وجودم بخشیده ای؛‌ خفته بودم و نعمت بیداری ام عطا کرده ای؛ تشنه بودم و آبِ حیاتم چشانده ای؛‌ متفرق بودم و کسوت جمعم پوشانده ای؛ توفیق دوام در صلاتم هم مرحمت بفرما که (الّذین هُم علی صلوتِهِم دائمون- معارج/23)، کامروا هستند.

إلهی، مصلی کجا و مناجی کجا؛ تالی فرقان کجا و اهل قرآن کجا؛ خنک آن که مصلی مناجی و تالی فرقان و اهل قرآن است!

إلهی، عارف را با عرفان چه کار، عاشقْ معشوق بیند نه این و آن.

إلهی، توانگران را به دیدن خانه خوانده ای، و درویشان را به دیدار خداوند خانه؛ آنان سنگ و گل دارند، و اینان جان و دل؛ آنان سرگرم در صورتند و اینان محو در معنا؛ خوشا آن توانگری که درویش است!

إلهی، قیس عامری را لیلی، مجنون کرد، و حسن آملی را لیلی آفرین؛ این آفریننده دید، و آن آفریننده را در آفریده، بر دیوانگان آفرین!

إلهی، اگر عنایت تو دست ما را نگیرد، از چهل ها چلّۀ ما هم کاری بر نیاید.

إلهی، خوشا آنان که همواره بر بساط قرب تو آرمیده اند!

إلهی، شکرت که این تهیدست پابست تو شد.

إلهی، خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند، که پیری خودْ شکستگی است!

إلهی، عقل و عشق، سنگ و شیشه اند؛ عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان.

إلهی، اگر کودکان سرگرم بازی اند، مگر کلانسالان در چه کارند؟!

إلهی، شکرت که پیر ناشده استغفار کردم، که استغفارِ پیر، استهزاء را ماند.

إلهی، آن که تو را دوست دارد، چگونه با خَلقت مهربان نیست.

إلهی، کی شریک دارد تا تو را شریک باشد.

إلهی، من واحدِ بی شریکم،‌ چگونه تو را شریک باشد.

إلهی، خوشا آن دم که در تو گُمم!

إلهی، از من و تو گفتن شرم دارم؛ «أنتَ أنتَ».

إلهی، نه خاموش می توان بود و نه گویا؛ در خاموشی چه کنیم،‌ در گفتن چه گوییم؟

إلهی، تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد، آن که را دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟

إلهی، عبادت ما قُرب نیاورده بُعد آورده است،که (وَیلٌ للمُصَلّین* الّذینَ هُم عَن صلاتِهِِِِم ساهُون!- ماعون/5-4)

إلهی، کامم را به حلاوت تلاوت کلامت شیرین بدار!

إلهی، فتح قلب به ضمّ عین است، نصب عینم مرفوع، «غُضّوا أبصارَکُم تَرَی العَجائب!»

إلهی، قول و فعل، قائل و فاعلند در لباس دیگر، که (کُلٌّ یعْمَلُ عَلی شاکِلَتِه- إسراء/84) در کتاب تدوین و تکوین جز مصنف آن کیست.

إلهی، از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن بیشتر.

إلهی، این آفریده که بدین پایه مهربان است، آفرینندۀ وی در چه پایه است؟

إلهی، خفتگان را نعمت بیداری ده،‌ و بیداران را توفیق شب زنده داری و گریه و زاری!

إلهی، جز این نمی شد، با که درآویزم.

إلهی، تو خود گواهی که این سخنان از بی تابی است؛ بر ما متاب!

إلهی، چه رسوایی ای از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی کند.

إلهی، جنّ گفتند: (سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً* یهدی إلی الرُّشدِ فَآمَنّا بِهِ- جن/1-2)، وای بر إنسی که از جن کمتر است!

إلهی، وای بر من اگر دلی از من برنجد!

إلهی، ای کاش الفاظی جز اسمای عُلیا و صفات حُسنایت نبود، که از الوان الفاظ چه رنگها گرفته ایم.

إلهی، من کیستم و اطوار خلقتم چیست؟

إلهی، همه از مردن می ترسند، و حسن از زیستن، که این کاشتن است و آن دِرَویدن (کُلَّما رُزِقُوا مِن ثَمَرهٍ ِرزْقاً قالوا هذَا الَّذی رُزِقْنا مِنْ قَبْل و اُتُو بِهِ مُتَشابِهاً- بقره/25) الدنیا مزرعة الآخرة، (جَزاءً وِفْقاً-نبأ/26)

إلهی، توفیق امتثال آن رؤیای شیرینِ «یا حسن خُذِ الکتابَ بقُوَّهٍ» مرحمت بفرما!

إلهی، غذا به کردار و گفتار رنگ و بو می دهد؛ وای بر آنکه دهنش مزبله است!

إلهی، عبادت بی معرفت خرواری بی خردلی، (فَلا نُقیمُ لَهُمْ یومَ القیامَةِ وَزْناً- کهف/105)، خرّم آنکه (ثَقُلَتْ مَوارینُهُ- اعراف/8- مؤمنون/102- قارعه/6)

إلهی، میوه در طول هستۀ خود است و جزا در طول عمل، بلکه نفس عمل، (یومَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِن خَیرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ- آل عمران/30) «روضةٌ مِن ریاضِ الجنه»‌ است.

إلهی، در بسته نیست، ما دست و پا بسته ایم.

إلهی، در جواب خطاب (یا أیها الّذینَ آمنوا)، لبیک بگویم مایۀ شرمندگی است، نگویم دور از وظیفۀ بندگی.

إلهی، امروز هم چون (الیوم نَخْتِمَ عَلی أفْواهِهِم- یس/65) که (لا یسْئَلُ عَمّا یفْعَلُ  وَ هُمْ یسْئَلُونَ- أنبیاء/23)

إلهی، دل خوشم که إلهی گویم.

إلهی، دل به جمال مطلق داده ایم، هر چه بادا باد.

إلهی، کیست که موفّق به زیارت جمال دل آرایت شد و شیدایت نشد.

إلهی، کی الله گفت و لبیک نشنید.

إلهی، حرف هایم اگر مشوّش است،‌ از دیوانه پراکنده خوش است.

إلهی، گل، دماغ را معطر می کند و گندنا، دهن را ابخر، با این که کاشتۀ دیگرانند و خارج از ذات ما. پس آنچه در خود کاشته ایم با ما چه خواهد کرد.

إلهی، عمری کوکو می گفتم و حالا هوهو می گویم.

إلهی، پیش از تشنگی، آب از چشمه سار می جوشد و تشنۀ تشنه است، و پیش از گرسنگی، گندم از کشتزار می روید و گرسنۀ گرسنه است؛ عشق است که در همه ساری است بلکه یکسره جز عشق نیست.

إلهی، خوابهای ما را تبدیل به بیداری بفرما!

إلهی، آن که سَحَر ندارد، از خود خبر ندارد.

إلهی، ذلّت و لذّت، قریب هم بلکه قرین همند، که (إنَّ‌ مَعَ العُسْرِ یسراً- شرح/6) راهرو در رنجِ تن گنجْ توان یابد و در این بار گران، بار گران.

إلهی، آن که عالم است عامل است؛ این خفته صنعتگر است نه دانشور.

إلهی، آن که سرمایه دارد و از آن بهره نمی برد، از گدا گرفتارتر و بیچاره تر است.

إلهی، شکرت که در لباس دوستانت هستم، مرا در عِدادِ دوستانت بدار!

إلهی، در صورت انبیایم داشتی، در سیرت آنانم هم بدار!

إلهی، عاشق را ترک ماسوای معشوق،‌عین فرض است، که یک دل و دو معشوق کذب محض است.

إلهی، در (إیاکَ نَسْتَعین) صادقم و در (إیاکَ نعبُدُ) کاذب نیستم.

إلهی، کریمۀ (اللهُ یتَوَفَّی الأنْفُس حینَ مَوتِها و الَّّتی لَم تَمُتْ فی منامِها- زمر/42)، خواب را شیرین می کند و مرگ را شیرینتر.

إلهی، شب پره را در شب پرواز باشد، و حسن را نباشد!

إلهی، هر چه پیش آمد خوش آمد، که مهمان سفرۀ توایم.

إلهی، تن خوش است که برای یکتا دوتا بود، و جان خوش است که از دوتا یکتا بود.

إلهی، اگر خداخدا نکنیم چه کنیم، و اگر ترک ماسِوا نکنیم چه کنیم؟

إلهی، در شگفتم از کسی که غصّۀ خودش را نمی خورد و غصۀ روزی اش را می خورد.

إلهی، فرزانگان گنگ شدند،‌ دیوانگان چه بگویند؟

إلهی، اسمی جز بی اسمی برایم مباد!

إلهی، چرا بگریم که تو را دارم، و چرا نگریم که منم.

إلهی، در این جهان پر هیاهو چرا من هوهو نکنم.

إلهی، بر سر نوح نجی چه آوردند که تا (رَبِّ‌ لا تَذَر- نوح/26) گفت؟!‌ (سلامٌ علی نوحٍ‌ فِی العالَمین- صافات/79)

إلهی، کودکان کتابی، به وعدۀ گردو به کمال رسند،‌ و بزرگان کودک مآب به وعدۀ مینو.

إلهی، خوشا به حال عالین،‌ که جز تو ندیدند و ندانند.

إلهی، حرم بر نامحرم حرام است،‌ محرم چرا محروم باشد.

إلهی، به امروز و فردا، نه کار امروز رسیده شد نه فردا؛ چه کنیم با (کُلُّهُم آتیهِ یوم القیمةِ فرداً- مریم/59)

إلهی، بَدان بر ما حق بسیار دارند تا چه رسد به خوبان.

إلهی، جهان زندان رندان است، و جهانبان بهشت آنان؛ ما را با رندان بدار!

إلهی، قاسم که تویی، کسی محروم و مغبون نیست.

إلهی، با دَدان بتوان به سر بردن، با دونان چه باید کرد؟

إلهی، چه عذابی از حجاب سخت تر است؛ به حقّ خودت از جهنم حجابم وارهان!

إلهی، توبه از گناه آسان است،‌ توفیق ده که از عبادتمان توبه کنیم!

إلهی، حسن آملی، مالامال آمال بود، در راه یک أمل همه را پایمال کرد. «یا منتهی أمل الآملین»، دیگر خود دانی.

إلهی، شکرت که می گویم شکرت.

إلهی، اگر آخرم مثل اوّلم نباشد، بدا به اوّل و آخرم.

إلهی، خلقی در ناسوت موغّلند و جمعی به مثال متلذذند وقلیلی در ملکوت مبهوت؛‌ «سُبحانَک ما أعظم خلقک و أمرک؟!»

إلهی، از نام بردن انبیاء و ملائکه شرم دارم که با کدام زبان،‌ با نام تو چه کنم که فرموده ای: «عَظَّمَ أسْمائی» و با تلاوت کتاب تو چه که (لا یمَسُّهُ الاّ‌ المُطَهَّرونَ- واقعه/79)

إلهی، «لَولا الشّیطان لَبَطَلَ التَّکلیف، سُبحانَک ما أحسنُ صُنْعُک.»

إلهی، شکرت که پریشانی به مقام یقین رسیده است.

إلهی، شکرت که از تنهایی و خلوت لذّت می برم؛ چه، تنها از خلوت وحشت دارد.

إلهی، به کبریائیت سوگند که از ثیاب فقر فخر دارم و از فاخر شرم، که در آن همرنگ بینوای دلشکسته ام و در این، بیم دل شکستن است؛ چه کنم که در این أوان بی اساس «لَولا الّباس لاَالْتَبَسَ الأمر علی أکثر الناس.»

إلهی، لذت گرسنگی را در کامم برکت ده!

إلهی، حشر با عالَم خیال که این قدر لذیذ است، حشر با عالَم عقل چه خواهد بود.

إلهی، آمدم ردّم مکن، آتشینم کرده ای سردم مکن!

إلهی، اگر تا قیامت برای یک صغیره استغفار کنم، از شرمندگی تقصیر بندگی به در نخواهم شد.

إلهی، سخن در عفو و رحمتت نیست، گیرم که تو ببخشایی‌ام، من از شرمندگی چه‌کنم؛ تو خود گواهی که از استغفار شرم دارم.

إلهی، استغفار خواستن غفران توست، با خاطرۀ گناه چه کنیم؟

إلهی، چه باید کرد که گناه فراموش شود، وگرنه با یاد گناه اگر برانی، شرمنده، و اگر نوازی شرمنده ترم.

إلهی، دیگر از بهشت لذت نتوانم برد، چه، عفو احسان در ازای جرم و عصیان، انفعال بیشتر آورد، مگر جنّت لقا نصیب شود که در حضور تام، جز تو فراموش شود.

إلهی، ماهِ مبارک 1390 هـ . ق. را حرام کردم، که نه قدرِ روزه را دانستم و نه قدرِ قدر را؛‌ نه قرآن خواندم و نه سحر داشتم و نه سهر. در لیلةُ الجوائز جز شرمساری چه می برم. خوشا به

حال صائم که «لَهُ فَرحَتان حین یفطِر و حینَ یلقی رَبَّه»، بدا به حالم که «لی حُزنَتان». بارالها، آهم جهنم سوز است.

إلهی، وای بر آن که در شب قدر فرشته بر او فرود نیامده با دیو همدم و همنشین گردد!

إلهی، یقینم را زیاد گردان و اضطرابم را به اطمینان مبدّل کن و آنی را که در آخر خواهی کنی در اول کن، که شفاعت آخرین از آنِ أرحم الرّاحمین است.

إلهی، دل خوش بودم که گاهی گریۀ‌ سوزناک داشتم و دانه های اشک آتشین می ریختم، ولی این فیض هم از من بریده شد که بیم زوال بصر است و امور مهمی که در آنها امتثال فرمان تو است در نظر. ولی بارالها، عاشق نگرید چه کند و بنده فرمان نبرد چه کند؟

إلهی، مرا در سایۀ خاتم صلی الله علیه و آله داشتی، که تو را یابم و بندگانت را دریابم؛ شکر این موهبت چگونه گذارم. بارالها، ناپاک را به سویت بار نیست و با بندگانت کار نیست، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم!

إلهی، دهن آلوده را با کتابت چه کار که (لا یمَسُّههُ الاّ المُطَهَّرون- واقعه/79). وای بر آن مرشدی که دهنش پلید است؛ چه، آن نارشید خودْ شیطان مرید است؛ اگر در آشکار بایزید است در پنهان با  یزید است.

إلهی، حشر و صحبت با خیالات نوعی مالیخولیاست، که «الجُنونُ فُنونٌ» به حرمت عوالم عقول از آنَم بِرَهان و به اینم برسان، که این حضور نور دهد و آن صحبت ظلمت.

إلهی، چگونه شور و نوایم نباشد، که از آنچه در کامم ریختی، اگر کوه دماوند از آن لب تر کند، پای کوبان سر از پا نشناسد و دست افشان از دست برود.

إلهی، اگر علم رهزن شود، عاصم جز تو کیست.

إلهی، اگر دانشمند رهزن شود از هر اهریمنی بدتر است،‌که دزد با چراغ است.

إلهی، حاصل یک عمر درس و بحثم این شد که جهان را جهانبانی است و انسان را سر و سامانی.

إلهی، ای آشنایم، تو خود دانی که بیگانه ام، بیگانه ترم کن. خوشا به حال مؤمن که غریب است!

إلهی، در این شبِ دوشنبۀ سلْخ شهرالله المبارک 1390 هـ . ق . با کسب اجازه از حضور انور شما، نام کشور پهناور هستی را «عشق آباد» گذاشتم.

إلهی، ستاره شناس شدم و خودشناس نشدم؛ از رموز زیج و ربع مجیت واُسْطُرْلاب باخبرم و از اسرار جام جم خویش بیخبر.

إلهی، بت سنگین شکستن نیک آسان است، و بُت نفْس شکستن سخت دشوار؛ خنک آن که از امّتِ خلیلِ بت شکن است، که هر دو را بشکست!

إلهی، اگر سر مویی باورم شود که پیشه ام در پیشگاه تو پذیرفته است، چون سروی که از وزش باد به چپ و راست می چمد، چنان پای کوبی و دست افشانی کنم که سنگ و گل را از شورم بشورانم و کوه را از سازم برقصانم.

إلهی، سرتاسرِ ذرّات عوالم وجود در جُنب و جوشند، چگونه حسن خاموش باشد.

إلهی، آن که را عشق نیست ارزش چیست؟

إلهی، خروس را سحر باشد و حسن را نباشد!

إلهی، سر در راه سردار دادن آسان است و دل به دست دلدار دادن دشوار، که آن جهاد اصغر است و این اکبر.

إلهی، حسن عبدالله، عبدالله خراب آبادی بود و حال عبدالجمال عشق آبادی شد.

إلهی، حاصل فکرم بی فکری است؛ خنک آن که از فکر بگذشت!

إلهی، خانه کجا و صاحب خانه کجا؟ طائفِ آن کجا و عارفِ این کجا؟ آن سفر جسمانی است و این روحانی، آن برای دولتمند است و این برای درویش، آن اهل و عیال را وداع کند و این ماسوا را، آن ترک مال کند و این ترک جان، سفرِ آن در ماهِ مخصوص است و این را همۀ ماه، و آن را یک بار است و این را همۀ عمر، آن سفر آفاق کند و این سفرِ أنفس، راهِ آن را پایان است و این را نهایت نبود، آن می رود که برگردد و این می رود که از او نام و نشانی نباشد، آن فرش پیماید و این عرش، آن مـُحرِم می شود و این مَحْرَم، آن لباس احرام می پوشد و این از خود عاری می شود، آن لبیک می گوید و این لبیک می شنود، آن تا به مسجدالحرام رسد و این از مسجد اقصی بگذرد، آن استلام حجر کند و این انشقاق قمر، آن را کوه صفاست و این را روح صفا، سعی آن چند مرّه  بین صفا و مروه است و سعی این یک مرّه  در کشور هستی، آن هروله می کند و این پرواز، آن مقام ابراهیم طلب کند و این مـُقام ابراهیم، آن آب زمزم نوشد و این آب حیات، آن عرفات بیند و این عَرَصات، آن را یک روز وقوف است و این را همه روز، آن از عرفات به مشعر کوچ کند و این از دنیا به محشر،آن درک منا را آرزو کند و این ترک تمنـّا را، آن بهیمه قربانی کند و این خویشتن را، آن رَمی جَمَرات کند و این رجم همزات، آن حَلق رأس کند و این ترک سر، آن را (لا فسوقَ و لا جِدالَ فی الحج) است و این را «فی العمر»، آن بهشت طلبد و این بهشت آفرین، لاجَرَم آن حاجی شود و این ناجی، خنک آن حاجی که ناجی است!

إلهی، وسعت جهان کیانی که این است، فُسحت عالم ربانی چون خواهد بود؟

إلهی، از من آهی و از تو نگاهی.

إلهی، به 43 رسیده ام. چند سال ایام صباوت بود و بعد از آن تا اربعین، دوران نخوت جوانی و غرور تحصیل فنون جنون، اینک حاصل بیداری دوساله ام، آهِ گاه گاهی است. «یا لا اله الاّ انت»، جز آه در بساط ندارم، از من آهی و از تو نگاهی.

إلهی، عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.

إلهی، غبطۀ ملائکه ای می خورم که جز سجود ندانند. کاش حسن از ازل تا ابد در یک سجده بود!

إلهی، تا کی عبدالهوی باشم، به عزّتت عبدالهو شدم.

إلهی، از نخوردن رسوایم و از خوردن رسواتر.

إلهی، سست تر از آن که مست تو نیست کیست.

إلهی، عبدالله و محمد و علی و فاطمتین و حسین را به حسن ببخش، و حسن را به محمد و علی و فاطمه و حسنین!

إلهی، همه این و آن را تماشا کنند و حسن خود را، که تماشایی تر از خود نیافت.

إلهی، هر که شادی خواهد بخواهد، حسن را اندوه پیوسته و دلِ شکسته ده!‌ که فرموده ای: «أنا عِندَ مُنکَسِرَهِ قلوبهم».

إلهی، دل بی حضور، چشم بی نور است، این، دنیا را نمی بیند و آن عقبا را.

إلهی، فردِ تنها تویی که ماسوایت همه زوج ترکیبی اند و صمد فقط تویی، که جز تو پُری نیست و تو همه ای که صمدی.

إلهی، حسین شیرخوارم آهنگ برخاستن می کند و از ناتوانی و بی تابی بر خود می لرزد تا دستش را بگیرم و بایستانمش که آرام گیرد، حسن هم حسین توست و جز تو دستی نیست. به شیرخوار حسین دست حسن را گیر!

إلهی، حسینِ شیرخوارِ حسن را به حسن ببخش و حسن را به شیرخوار حسین!

إلهی، آن که خواب را حبالۀ اصطیاد مبشّرات نکرده است، کفران نعمت گرانبهایی کرده است، که دری از پیغمبری است.

إلهی، مراجعت از مهاجرت به سویت، تعرّب بعد از هجرت است، و تویی که نگهدار دلهایی.

إلهی، تو خود گواهی که در عصرِ سَلخِ شهرالله مبارک 1390 هـ . ق. چنان حسرتی بر این بنده مستولی شد که گوشه های چشمم با ناودان بهاری برابری می کرد و آههای آتشینم جهنم سوز بود، که بیداران در این ماه رستگار شدند و این خفته زیانکار. این حسرت یک ماه بود، با حسرت یک عمر چه باید کرد. امشب که لیلۀ چهارشنبه بیست و سوم شوّال المکرّم 1390 هـ . ق. است، از دل و جان توبه کرده ام و صمیمانه به سوی تو رخت بسته ام، «یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله»، مسافر تائبت را بپذیر و توفیقش ده که بر عهدش استوار باشد و همواره محو دیدار باشد!

إلهی، نور برهانم داده ای، نار وجدانم هم بده!

إلهی، هشیار را با بستر و بالین چه کار و مست را با دین آئین چه کار.

إلهی، آن که در نماز جواب سلام نمی شنود، هنوز نمازگزار نشده. ما را با نمازگزاران بدار!

إلهی، خوشا آن که بر عهدش استوار است و همیشه محو دیدار است!

إلهی، همه در راه خود استوارند، حسن را در راه خودش استوار بدار!

إلهی، توفیق ترک عبادتم در عبادتم ده!

إلهی، حاضر با غافل برابر نیست، حضور و غفلتم ده!

إلهی، شکرت که به سرّ « مَن ماتَ و لَم یعرَفْ إمامَ زمانِهِ ماتَ میته الجاهلیه» رسیدم و امام شناس شدم و فهمیدم که امام، اصل او قائم و نسل او دائم است.

إلهی، آن کس تاج عزّت بر سر دارد که حلقۀ ارادتت را در گوش دارد و طوق عبودیتت را در گردن.

إلهی، همه دَدان را در کوه و جنگل می بینند و حسن در شهر و ده.

إلهی، در خوابِ سنگین بودم و دیر بیدار شدم، باز شکرت که بیدار شدم. خنک آن که مشمول (آتیناهُ الحُکمَ‌ صبیاً- مریم/12)،‌ و (آتیناهُ رحمة مِن عِندنا و عَلَّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً- کهف/65) است!

إلهی، حسن هیولای اولای هیچ ندار است، فقط قابل دیدن صورت یار است.

إلهی، شکرت که فقیر و حقیرم نه امیر و وزیر.

إلهی، چگونه حاضر نباشم که معلومِ تو بلکه علمِ توام. (وَسِعَ رَبّی کُلُّ شیءٍ عِلْماً- انعام/80)

إلهی، چگونه از عهدۀ شکر برآیم که این بی نام و نشان ار سر و سامان داده ای.

إلهی، تا کنون دیواۀ فرزانه نما بودم و اینک فرزانۀ دیوانه نما شدم.

إلهی، فرزندان حسن هرگاه از کار خسته شدنداز شنیدن یک بارک الله پدر چنان نیرو می گیرند که گویا خستگی ندیدند، اگر پدرشان یک بارک الله از تو شنود، چه خواهد شد.

إلهی، عاشق را با شعر و شاعری و سجع و قافیه پردازی و الفاظ بازی چه کار!

إلهی، پرندگان همه یک طرف و مرغ عشق یک طرف، گیاهان همه یک جهت و گیاه عشق یک جهت، همه درسها یک جانب و درس عشق یک جانب، همه یک سوی و عشق یک سوی.

إلهی، بلبل به چمن خوش است و جُعَل به چَمین، حسن را آن چنان کن نه این چنین.

إلهی، از خوردن در شگفتم که جماد را حیوان می کند و حیوان را انسان.

إلهی، این ایام معدودات است و محرّم ماه ارشاد در پیش، توفیقم ده تا هم اکنون قابل ارشاد شوم که گفتار از دهنِ بی کردار نموداری ندارد.

إلهی، مرا به نعمت لقایت متنعّم فرموده ای،‌چگونه شکر آن بگذارم.

إلهی، شکرت که به جنّت لقایت در آمدم.

إلهی، از اربعین کلیمی ام به روی اربعین و کلیم علیه السلام و کریمۀ (وَ واعَدنا موسی- اعراف/142) شرمنده ام که حقّ هیچ یک رابه جای نیاورده ام.

إلهی، کجا سرّ دوست از دوست مستور است،‌ چگونه حسن دعوی دوستی کند که مهجور است.

إلهی، یک عمر امروز را به فردا بردم، توفیقم ده که حالِ فردا را به امروز آورم!

إلهی، ثمرۀ درس و بحث و فکر و ذکرم این شد که جهان را جهانبانی است و جان را جانانی.

إلهی، قربان لب و دهانم بروم که به ذکر تو گویایند.

إلهی، تا کنون از این و آن به سویت راه می افتادمم و اینک از تو به این و آن آشنا می شوم.

إلهی، در شگفتم از آن که در غربت از یاد وطن شکفته می شود و در دنیا از یاد آخرت گرفته.

إلهی، چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک می شوم و در تو می نگرم از تو دور.

إلهی، تو خود بزرگی و بر همه دست داری. مرا بزرگ آفریدی و بر همه دست دادی. باری، از بزرگ آنچنان بزرگِ اینچنین پدید آید.

إلهی، تا حال تو را پنهان می داشتم و حال جز تو را پنهان می دانم.

إلهی، یکی حافظۀ قوی دارد و دیگری هاضمۀ قوی، خنک آن که عاقلۀ بالغه دارد!

إلهی، آن که را دلِ باز دادی، دهن بسته است، این سخن پرداز دل بسته است.

إلهی، مرا بر همه سلطنت دادی، به سلطانت مرا بر من سلطنت ده!

إلهی، حسن از دست خود چنان بود و در دست تو چنین شد، شکرت که آن چنان این چنین شد.

إلهی، تو را دارم چه کم دارم، پس چه غم دارم.

إلهی، هر که را می بینم با خود است، مرا با خودت دار!

إلهی، هر که را می بینم در تسخیر و تصرف ملک می گوید و می کوشد، حسن را سیر در ملکوت ده و انس با جبروت و به زبا آنان گویا کن و در حضور مالکِ مُلک و ملکوت و جبروت بدار!

إلهی، از سجده کردن شرمسارم و سر از سجده برداشتن شرمسارتر.

یا «لا إله الاّ انت» اجازه خواهم که «هو هو» گویم و «أنت أنت»!

إلهی، این کمترین را با قلیل بدار!

إلهی، در شگفتم از آن که کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد وخویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسد.

إلهی، هر نقمت و زحمت بر حسن آید نعمت و رحمت است، و همۀ تلخی ها در کامش شیرین تر از عسل است، و هر دشواری ای برای او آسان است جز اینکه گرفتار احمق شود؛ به عزّت و سلطانت در چنگ احمق گرفتارش مکن!

إلهی، حسن را شیر و پلنگ بدرد و با احمق به سر نبرد!

إلهی، روی زمینت باغ وحش شد؛ خرّم آن که از وحشیان برست!

إلهی، شکرت که بندۀ آزادم.

إلهی، نمی گویم که ظالم نیستم، ولی شکر که از عمّال ظلمه نشدم.

إلهی، سیلی سرازیر شد تا قطره ای نصیب حسن گردید.

إلهی، شکرت که این کودک را در سایۀ اقبال بزرگان، واسطۀ فیض گردانیدی.

إلهی، گرچه علم رسمی سر به سر قیل و قال است، باز شکر که علم و کتاب حجابم شدند نه سنگ و گل و درهم و دینار.

إلهی، به حرمتِ سر و سامان گرفتگانت این بی سر و پا را آواره ات کن!

إلهی، شکرت که از دوستان دشمنانت و از دشمنان دوستانت نیستم.

إلهی، شکرت که دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.

إلهی، نمی گویم که از دوستانم، ولی شکر که از دشمنان نیستم.

إلهی، شکرت که به دیدار حُسن جمالت عاشقم و به گفتار ذکر جمیلت شایق.

إلهی، ما هر چه کنیم کم است و تو هر چه کنی بسیار؛ «یا مَن یُعطی الکثیرَ بالقلیل!»

إلهی، شکرت که صاحب منصب بی زوالم.

إلهی، سگ گله و حائط و صید، حرمت امانت را داشته باشند و حسن ظلوم و جهول با امانت تو خیانت کند!

إلهی، کتابدار و کتابخوان و کتابدار بسیارند؛ خنک آن کس که خود کتاب است و کتاب آر!

إلهی، خداخدا گفتن مجازی ما که این همه برکت دارد، اگر به حقیقت گوییم چون خواهد بود.

إلهی، وای بر حسن که اگر به پایه ای بی باک شود تا به ذات پاک و نامهای گرامی و نامۀ سترگ و فرستادگان بزرگ و دوستان ستوده ات سوگند یاد کند!

إلهی، دهن حسن به عطر ذکر تو معطّر است، حیف است که بوی بد گیرد.

إلهی، شمس اگرچه سلطان کواکب و نیّر اعظم است و شمسیه عقد فلک و کوکب قلب و تسخیر و ذهب و ملک  و سراج وهّاج جهان افروز است، ولی حسن نجم با قمر است که سائراللیل و شمع بزم خلوت نشینان و مصباح شب زنده داردان است؛ که عاشق سوخته را چراغی نیم افروخته باید تا رازش آشکار نگردد و رسوای هر دیار نشود. ماه است که چون سالک دل آگاه در تحوّل و اطوار است: گاه چون رخ زعفرانی اش هلال است و گاه چون سالک مجذوب بدر منیر؛ و گاه چون مجذوب سالک در محاق؛ و گاه از شرم سوزد و گاه از شوق فروزد.

إلهی، دنیتر از دنیا ندیدم، که همواره همنشین دونان است.

إلهی، خرمدمندان خطاب «اُدخُلی فی عبادی- فجر/29» آرزو کنند و این بی خرد گوید: «یا لَیتَ بَینی و بَینَهُم أمَداً بَعیداً»، که نعمت عظیم الشأن انسانی را کفران کرده ام و از رویشان شرمسارم.

إلهی، دردمند ننالد چه کند. درمان ده تا بیشتر بنالم!

إلهی، چهل و سه سال از من بگذشت، نمی دانم چهل و سه آن عمر کرده ام یا نه؟

إلهی،  بنده را با کاش چه کار و از لَیتَ و لعلَّ چه حاصل.

إلهی، راه تو، به بزرگی تو دشوار است، و شگفتا که این مور لنگ را آرزوی دیدار است.

إلهی، از گناه این و آن رنج می برم که از چون تویی رو گردانیدند.

إلهی، از دردم خرسندم که درمانش تویی.

إلهی، شیدایی جانان را با حور و قلمان چه کار.

إلهی، شکرت که تا کنون خواننده بودم و اینک گوینده.

إلهی، این بی تمیز با این که عمری در نحو و صرف صرف کرده است، هنوز تمیز بین منادی و منادا و مشتق و مشتقٌ منه را نگذاشته است.

إلهی، ادراک هرمان می کنم شکرت که به دردم رسیدم که طبیب، طالب دردمند است.

إلهی، عمری اهل شهری را به سوی تو خواندم که اگر خودم عامل یک صدهزارم آنچه گفتمی بودمی، از ملک برتر شدمی. ولی «یا مَن أظهَرَ الجمیل و سَتَر القبیح» یک شهر به حسن، حُسن ظن دارند و حسن به تو. وی را در رستاخیز رسوا مکن و از چشم آنان دورش بدار،که از روی همه شان شرمسار است!

إلهی، در شگفتم از این گله گله أشباه الناس و رمه رمه آدمی پیکر، که یکی نمی گوید من کیستم.

إلهی، حسن زاده چگونه دعوی بی گناهی کند که آدم و حوّا زاده است نه ملک، و چگونه از آمرزش تو ناامید باشد که (ربّنا ظَلَمنا- اعراف/32) گوست، نه (بما أغوَیتَنی- اعراف/16- حجر/39).

إلهی، هر چه راز بود به پیغمبرت گفتی و آن ستوده بر ما ننهفت بر یافتن آنها، ما را دریاب!

إلهی، عابد دون معبود است و امام أشرف از مأمون؛ آدم مسجود ملائکه است. این شیطان پرستان پست تر از ابلیس اند.

إلهی، رسولت فرموده: «شرّالعَمی عمیُ القلب» و چه نیکو فرمود که کور چشم سر، از مشاهده خلق محروم است و کورِ چشم دل از رویت حق. حسن را چشم سرِ بینا داده ای چشم دلِ بینا نیز ده تا خلق بین حق بین شود!

إلهی، اسمم را حسن کردی، که «الأسماءُ تنزُلُ مِنَ السماء»؛ خَلقم را حسن کردی، که (تبارک الله أحسن الخالقین- مومنون/14)؛ خُلقم را حسن گردان، که (یُبدّل الله سیّئاتهم حسنات- فرقان/70).

إلهی، روزگاری تو را به آواز بلند می خواندم، اکنون از آن استغفار می کنم، که ( إذ نادی ربّه نداءً خفیّاً- مریم/3)

إلهی، سالیانی به خواندن اشارات و أسفار و شفا و فصوص دلخوش بودم و اکنون به گفتن آنها. عاقبت حسن را حسن گردان!

إلهی، کدام بیشرمی از این بیشتر که بنده در حضور مولایش بی ادبی کند.

إلهی، محاسن حسن به بیاض مایل شد، وجه قلبش را نورانی کن، که از (یَومَ تَبیضُّ وُجُوهُ وَ تَسوَدُّ الوجوه- آل عمران/106) اندیشه دارد.

إلهی، چه شگفتی از این بیشتر که ماء مهین خوانا و نویسا شود و صلاله طین گویا و شنوا.

إلهی، این همه خواب و بیداری ام (ربِّ ارجعونِ- مؤمنون/99) گفتن بود و از جناب شما پذیرفتن، دیگر به چه رو (ربِّ ارجعون) گویم که (إنّا إلیه راجعون- بقره/156) گویم.

إلهی، هراس حسن از خویش، بیش از اهرمن است، که این دشمن بیگانه است و آن آشنا و همخانه.

إلهی، نعمتهایی که به حسن داده ای تا قیامت نه تواند احسا کند و نه تواند از عهدۀ شکر یکی از آنها برآید.

إلهی، آنچه به حسن داده ای همه از تفضّل آن ولی نعم بود، وگرنه این منعم چه کاری کرده است تا به موجب آن استحقاق ثوابی را داشته باشد؛ باز هم چشم توقّع به تفضّل آن جناب دارد که دست دیگر نمی شناسد.

إلهی، یکی بئر حفر می کند و غذا را به کنز می رسد. حسن ضرب یضرب صرف می کرد و به «کُنتُ کَنزاً» دست یافت.

إلهی، دربارۀ انبیایت فرمودی (و کذلک جَعَلنا لکلّ نبیّ عَدُوّاً شیاطینَ الإنس و الجنّ- انعام/112)، حسن پرتوقّع می خواهد که نشانۀ تیرهای شیاطین زمانه نشود!

إلهی، حسن که منزلی طی نکرده و به مقامی نائل نشده این همه از أشباهُ الناس اشمئزاز دارد؛ کسانی که منازلی سیر کرده اند و به مقاماتی رسیده اند، از حسن چقدر بیزاری می جویند.

إلهی، این حرفها را کی به من یاد می دهد و از کجا نازل می شود؟

إلهی، حسن روزگاری نگذرانید، بلکه روزگار بر او گذشت.

إلهی، شکرت که از شرق تا غرب عالم به حسن خدمت می کنند.

إلهی، در شگفتم از کسی که گوید به فلانی مرگ ناگهانی رسید.

إلهی، تا کنون به زحمتم از بیرون می طلبیدم، و اینک به رحمتت از درون می جویم.

إلهی، شکرت که در کسوتیَم، که اهل معصیت از آن شرم دارند.

إلهی، این بنده از روی خود شرمنده است، چگونه از پروردگارش شرمسار نباشد.

إلهی، چگونه شکر این نعمت گذرام که اجازه ام داده ای تا نام نیکوی تو را به زبان آورم و در پیشگاهت با تو گفتگو کنم و نامه ات را بگشایم و بخوانم، وگرنه «أین التُّراب و ربُّ الأرباب.»

إلهی، چون از تو پرسند، دانایان کلید سرگردانی ام دهند که در دل است؛ خودِ دل در کجاست؟

إلهی، چگونه حسن از عهدۀ شکر وجودت برآید که دارِ غیرمتناهی وجودت را به او بخشیدی.

إلهی، شکرت که دیدگان بینایم دادی که پرتو جمال دل آرایت را در مرائی و مجالی اسمای حسنا و صفات علیایت تماشا می کنم و از آن لذّتی می برم که خود دانی.

إلهی، در پگاهی، تنی چند را بر خاکدانی گردآمده دیدم که یکی با تیغۀ آهنی و دیگری با ترکۀ چوبی آن مزبله را با چه حرص و ولعی  می کاویدند تا باشد که پاره پارچه ای یا چرمی یا کهنۀ دیگری به دست آرند. حسن چگونه از عهدۀ شکرت برآید که شب و روز کتاب تو را و کتاب اولیایت را ورق می زند و دل آنها را می کاود و از معانی آنها که نسیم بهشتند دماغ جانش معطّر می گدد. بار خدایا، اگر آن خاکدانی ها بدان کار نباشد، حسن پاکدان بدین کار نتواند بود. پاداش نیکشان ده که بر بنده حق دارند!

إلهی، شکرت که همۀ کواکب و ایّام را برای حسن سعد گردانیدی.

إلهی، جمعی از تو ترسند، و خلقی از مرگ، وحسن از خود.

إلهی، از کتاب ها پاسخِ پرسش خواستن و حل مشکل طلبیدن، عیال سفرۀ دیگران بودن است. «یا غنیّ و یا مُغنیّ»، «یا ملیّ و یا معطی» تا کی جیره خوار این و آن باشم و در کنار خوان آنان نشینم، هر چند بر سر هر سفره رزّاق تویی.

إلهی، یکی نان دارد و دندان ندارد، ویکی جان دارد و جانان ندارد. شکرت که حسن هم این دارد و هم آن دارد.

إلهی، ایام اواخر رجب 1391 هـ . ق. برایم چون نیمۀ آن روز استفتاح بود که به تدریس أسفار افتتحاح کردیم. بار خدایا، چگونه شکرت کنم که هر روز در وصف اسمای حُسنا و صفات اولیا و اطوار جلوه های جانفزای تو سرگرم و دلخوشم.

إلهی، خوشا آنان که چون عین ثور، چشم بینا دارد و مانند قلب أسد و عقرب، دلی آتشین و روشن و مثل جوزا در راه تو، میان سخت بر بسته است!

إلهی، حسن غبطۀ حال عقرب می خورد که عقرب کجا و حسن کجا؛ آن رو به مشرق دارد و این مغربی است؛ آن را قلب روشن است و این را ظلمانی؛ آن تاج بر سر پیش چشمش ترازوی داد است و این بیدادگر طغیان در میزان کرده است؛ آن سیر آسمانها می کند و این زمین را نپیموده است؛ آن شب و روز بیدار است و این در خواب؛ آن به صراط مستقیم است و این کجرفتار منحرف؛ آن هوشیار برای دفع عدوّ سلاح تیر و کمان و نیش از پشت دارد واین غافل بی سلاح در کمند دیواَندر؛ و چه خوش گفته اند که: «کُونُوا عَقارِب أصلَحتَها فی اذنابها؛ فإنّ الشیطان لَن یُراوِغ الإنسان الاّ من ورائه»؛ لاجرم آن نیکبخت از هفت آسمان برتر شد و این تیره بخت هنوز خاک نشین است.

إلهی، شکرت که به ناز و نعمت پرورده نشدم، وگرنه از کجا حسن می شدم.

إلهی، اگر حسن مال می یافت و حال نمی یافت، از حسرت چه می کرد؟

إلهی، چون است که اندوه تو مایۀ دل شادی است و بندگی تو براتِ آزادی؟

إلهی، شکرت که روزنه ای از عوالم ملکوت را به رویم گشودی. (ربِّ زِدنی عِلماً- طه/114). رَبِّ زِدنی فیکَ تَحَیُّراً! ربِّ أنعَمتَ فَزِد!

إلهی، در این شب دوشنبه بیستم شهر رسول الله 1391هـ . ق. از استغفارهایم و از عبادتهایم جملگی استغفار می کنم. «یا توّاب یا غفورُ یا رحیم یا مَن یُحِبُّ التوّابین»، توبه ام را بپذیر!

إلهی، من خودم را نشناختم تا تو را بشناسم.

إلهی، حسن از حال مار غبطه می خورد که چون پیر شود چهل روز گرسنه بماند و تحمّل رنج گرسنگی کند، سپس به زمین فرو رود و چون بیرون آید پوست افکنده و جوان شده باشد، که کلمه و روح ممسوح تو، مسیح علیه السلام به حواریون فرمود: «کونوا کالحَیَّّة»؛ مار پیر از پوست به در آید و جوان شود، جوانی حسن بگذشت و آثار پیری در او نمودار شد و هنوز در حجابها گرفتار است.

إلهی، تا کنون می گفتم جهان را برای ما آفریدی، اکنون فهمیدم که خودت هم برای مایی.

إلهی، ادراک مفاهیم اسما که بدین پایه لذّت بخش است، ادراک حقایق آنها چون خواهد بود؟

إلهی، حسن که بدین اندازه حسن است، حسن آفرین چون باشد؟ (فتبارکَ الله أحسنُ الخالِقین- مؤمنون/14)

إلهی، اگر حسن از تو جز تو خواهد، فرق میان او و بت پرست چیست؟

إلهی، از گفتن نفی و اثبات شرم دارم که اثباتیم؛ «لا إله الاّ الله» را دیگران بگویند و«الله» را حسن.

إلهی، شکرت که دلِ بی دردم را به درد آوردی.

إلهی، شکرت که اوّلم را به آخر مأوّل کردی و آخرم را به اوّل مبدّل.

إلهی، شکرت که تا خودم را شناختم، تنِ خسته و دلِ شکسته دارم.

إلهی، تا کنون می گفتم داراتر از من کیست که تو دارای منی، از آن گفتار پوزش خواهم که اینک 13 شهر رمضان 1391 هـ . ق. گویم که داراتر از من کیست که تو دارایی منی.

إلهی، ما هنوز حرف های این جهانی را نفهمیدیم تا توقّع آن جهانی را داشته باشیم.

إلهی، چه فکرهایی می کردم و به دنبال این و آن می رفتم و این در و آن در می زدم و موفق نمی شدم و خداخدا می کردم که چرا موفق نمی شوم. بار خدایا، شکرت که جوابم را ندادی و چه نکو شد که نشد، وگرنه حسن نمی شدم. تسلیم توأم؛ حکم آنچه تو فرمایی، لطف آنچه تو اندیشی.

إلهی، ندانسته از تو قرار می خواستم، اینک دانسته از تو بیقراری می خواهم، که مظهَر «یا مَن کُلُّ یومٍ هُو فی شأن» ام.

إلهی، خوش آن مُنعَم که مظهَر (هُو یُطعِمُ و لا یُطعَم- انعام/14) است.

إلهی، جایی که محمدبن عبدالله، انسان کامل، صاحب مقام محمود، خاتم انبیا، «ما عَرَفتُکَ حقَّ مَعرفَتِک و ما عَبَدتُکَ حَقَّ عِبادَتِک» گوید، حسن بن عبدالله، انسان نمای جاهل، باید «ما عَبَدتُکَ و ما عَرَفتُکَ» گوید.

إلهی، توانگران به آزاد کردن بندگان رستگارند، این تهی دست را به بنده کردن آزادان سرافراز فرما!

إلهی، دردمند دل آگاهت پنهانی و دزدکی می گرید تا نامَحرمان به حرم خانۀ سرّش دست نیابند، و آشکارا لبخند دارد تا نا بخردان دیوانه اش نخوانند.

إلهی، تا به حال می گفتم گذشته ها گذشت. اکنون می بینم که گذشته هایم نگذشت، بلکه همه در من جمع است. آه آه، از یوم جمع.

إلهی، در فکر فهمیدن حروف مقطّعۀ کتابت بدین جا رسیدم که تمام کلماتت حروف مقطّعه اند. خنک آن که اهل قرآن است!

إلهی، این روزگار، طوفانیتر از طوفان نوح است و قرآن، کشتی نجات. خوشا به حال اصحاب السفینه!

إلهی، گاهی در انواع مخلوقات گوناگون تو ماتم و گاهی در افراد لونالون آنها، و بیش از همه در اطوار جورواجور خودم؛ «ربِّ زِدنی فیکَ تَحَیُّراً!»

إلهی، بدا به حالم اگر مرگم به حَتفِ أنف باشدو بس! «یا حَیُّ یا مُحیی»، جز تو که حیات دهد؟

إلهی، تا کنون به امیدواری سر به بالا می داشتم و خداخدا می کردم، اکنون به شرمساری سر به زیر افکندم که چرا چون و چرا می کردم.

إلهی، اعیانتر از من کیست، که با تو همنشینم.

إلهی، خوشا به حال کسانی که لذت جسمانی شان عقلانی شد!

إلهی، از تو شرمنده ام که بندگی نکردم، و از خود شرمنده ام که زندگی نکردم، و از مردم شرمنده ام که اثر وجودی ام برای ایشان چه بود.

إلهی، گوینده ای گفت: «کُلُّ مَن فی الوجودِ یَطلُبُ صیداً. إنّما الإختلاف فی الشَّبَکات.» تو خود گواهی که بدترین شبکه، شبکۀ صید من است. از شرّ آن به تو پناه می برم، که جز تو پناهی نیست.

إلهی، توفیقم ده که یکبار «أستغفرالله و أتوبُ الیه» بگویم، که هنوز از گفتن آن شرم دارم.

إلهی، تا کنون خودم را بر منبر گوینده می پنداشتم و حضّار را مستمع، ولی اکنون می بینم گوینده تویی و من و مستمع، هر دو، مستمعیم.

إلهی، شاه به خیال شاد است و حسن به عقل.

إلهی، تا به حال می گفتم (لا تأخُذُهُ سِنَةٌ و لا نَوم- بقره/255.) الآن می بینم مظهرش را هم (لا تأخذهُ سِنَةٌ ولا نوم).

إلهی، وقتی حسن چشم باز کرد که دست و پا بسته است.

إلهی، شکرت که دوستانم عاقلند و دشمنانم احمق.

إلهی، شکرت که به حسن دختر دادی و پسر دادی و از هر یک چیزها به وی خبر دادی.

إلهی، تا به حال می پنداشتم معرفت نفس، مرقات معرفت توست. شکرت که مرقات را اسقاط کردی و به سرّ اشارت نبی و وصی «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»، «أعلَمُکُم بِنَفسهِ أعلَمُکُم بِرَبِّهِ»، آشنا فرمودی.

إلهی، شکرت که به هر سو رو می کنم، کریمۀ (فَأینما تُوَلُّو فَثَمَّ وَجهُ الله- بقره/115)، برایم تجلی می کند.

إلهی، شکرت که دنیایم آخرتم شد.

إلهی، شکرت که از ظرف لغوِ زمان به در بردی و در ظرف فوق آن مستقرّم کردی.

إلهی، خوشا به حال کسانی که همیشه مُحرمند، که ایشان مَحرم توأند!

إلهی، وقتی بیدار شدم که هنگام خوابیدن است.

إلهی، الحمدلله که در این حال به از این چه گویم و چه کنم.

إلهی، چه کنم که تا کنون از بیرون می جستمت و درونی بودی، و اکنون از درون می جویمت و بیرون شدی.

إلهی، جز تو از انسان بزرگتر کیست و در پیشگاهت از من کوچکتر کیست؟

إلهی، شکرت که پیشه ام گازری و مامایی است.

إلهی، روی زمینت حیوانستان شد؛ حسن را به آسمان انسانستانت انس ده!

إلهی، این چه وادیی است که تا بخواهم سر مویی نزدیک شوم فرسنگها دور می شوم.

إلهی، خاطر ما را از خطور خطیئه نگه دار!

إلهی، به حق آنانی که از دیدۀ مردم غایبند، این غایب را در حضور بمیران!

إلهی، دل خوشم که شاخه ای از شجرۀ طوبایم.

إلهی، ساعد علوی ام ده تا ابراهیم سان بتِ نفس را بشکنم، و نفثَم را نفس رحمانی گردان تا عیسی آسا در دمم!

إلهی، خوشا آنان که در فَلَوات عشق تو هایمند و از خود به در شدند و به تو قایمند!

إلهی، این گدایان جان برای جماد می دهند، حسن جان برای حیات ندهد؟

إلهی، همه در شهرالله عبادت می کنند و حسن تجارت سر به سر خسارت.

إلهی، حسن به قدر سَمُّ الخِیاط یک روزنه به حُسن مطلق راه یافت، این همه لذت و ابتهاج دارد، آنان که برایشان هزار باب و از هر بابی هزار باب دیگر گشوده شد چون خواهند بود، و تو خود چونی؟

إلهی، تو که یوسف آفرینی حسن از زلیخا کمتر باشد، و تو که لیلی آفرینی حسن مجنون تو نباشد؟!

إلهی، چگونه شکر این موهبت را بجا آورم که اگر شرق تا غرب را کفر بگیرد، در کاخ ربوبی ایمانم سرِ مویی خلل راه نمی یابد.

إلهی، تا کنون به نادانی از تو می ترسیدم، و اینک به دانایی از خودم می ترسم.

إلهی، حسن که از فهمیدن کتب تدوینی این همه ابتهاج و لذّت دارد، کسانی که کتب تکوینی را می خوانند و زبانشان را می دانند و مبیّن حقایق اسمائند چگونه اند، و کسی که با تو در گفت و شنود است چگونه است؟

إلهی، ما که از فاضل چشیدۀ دیگران بدمستی می کنیم، چشیده ها چونند.

إلهی، شکرت که از اساتید بی رنگ رنگ گرفته ام.

إلهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

إلهی، لطف فرموده ای این کمترین را با کتب آشنا کرده ای؛ لطفت را مزید بفرما و با صاحبان کتب آشنایش کن!

إلهی، درجات پدر و مادرم را مزید گردان که اگر ایشان أحسن نمی بودند، من حسن نمی شدم!

إلهی، شکرت که دارم کم کم مزّۀ پیری را می چشم.

إلهی، گاهی «أعوذُ بالله مِنَ الشّیطان الرّجیم» می گفتم؟، و گاهی (أعوذُ بِکَ مَن هَمَزاتِ الشَّیاطین- مؤمنون/97)، و گاهی «أعوذُ بِکَ مِن شرّ الوسواس الخَنّاس». از امشب که لیلۀ سبت رابع صفر 1393 هـ . ق. است اجازت می طلبم که «رَبِّ أعوذُ بِکَ مِنّی» بگویم.

إلهی، شکرت که از ابلهان رنج می برم.

إلهی، اگر حسن جهنمی است، جهنمی عاقلی را رفیق او گردان!

إلهی، شکرت که شب و روز به پرندگان بال و پر می دهم.

إلهی، حسن از حرف «تا» کمتر باشد که فعلش چون ذاتش خاصّ اسم شریفت است، تاء قسم خاصِّ تو باشد و حسن نباشد.

إلهی، در شگفتم از کسانی که چون و چرایی، و کاش کاش گویند.

إلهی، این و آن گویند بهای یک گرده نان پنج قران است. حسنِ بی بها گوید هرگز آن به بها در نمی آید. در ازای هر لقمه و جرعه از ازل تا ابد شکرت.

إلهی، موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزدو از وی ناگزیر است؛ (إنّا لله و إنّا إلیهِ راجِعون- بقره/156.)

إلهی، شکرت که دیدۀ جهان بین ندارم (هُوَ الأوّل و الآخِرُ و الظاهِرُ و الباطِن- حدید/3.)

إلهی، این کلمۀ ناتمام خوشحال است که به اسم، سه حرف از حروف مقطّعۀ فرقانت را داراست. کلمات تامّه ای که به حقیقت همۀ مقطّعۀ قرآنت را دارایند چونند؟

إلهی، شکرت که نفخه و نفثی از دمی عیسوی را به حسن داده ای که مرده زنده می کند.

إلهی، به حقیقت خودت، مَجاز ما را تبدیل به حقیقت کن!

إلهی، شکرت که توشه ای جز توکّل ندارم.

إلهی، شکرت که فهمیدم که نفهمیدم، و رسیدم که نرسیدم.

إلهی، شکرت که در سایۀ انسان کامل به سر می برم.

إلهی، شکرت که جوان مرگ نشدم.

إلهی، شکرت که هرجایی یک جایی شدم.

إلهی، شکرت که شاخه ای از شجرۀ طوبایم.

إلهی، شکرت که در حول حاملین عرشم.

إلهی، به نعمت حضور، قلبم را از خطور ذنوب باز دار!

إلهی، شکرت که در این شب مبارک، به لیلةالقدر رسیدم (یازده ربیع الأوّل 1394 هـ . ق).

إلهی، شکرت که مَجاز را قنطرۀ حقیقت گردانیدی تا از لیلةالقدر زمانی زمینی به لیلةالقدر آسمانی رسیدم.

إلهی، به حرمت راز و نیاز اهل راز و نیازت این نااهل را سوز و گداز ده!

إلهی، توفیق شب خیزی و اشک ریزی به حسن ده!

إلهی، امروز بیناتر از من کیست که تو را می بینم، و شنواتر از من کیست که سخن تو را می شنوم، و گویاتر از من کیست که از تو سخن می گویم، و داراتر از من کیست که تو را دارم.

إلهی، این بنده ات را از نیّت گناه حفظ کن!

إلهی، شکرت که دلم را به شروق جمالت و سیر در نور کمالت نورانی کرده ای.

إلهی، شکرت که در این لیلۀ چهارشنبه بیستم جمادی یکم 1394 هـ . ق. دری از علم را به رویم گشوده ای.

إلهی، شکرت که حیوانی را در قفس نکرده ام. دستم ده که درِ قفس شده ها را رهایی دهم!

إلهی، شکرت که فهم بسیار چیزها را به حسن عطا فرموده ای و دهنش را بسته ای.

إلهی، شکرت که دی دلیل بر اثبات خالق طلب می کردم و امروز دلیل بر اثبات خلق می خواهم. « کیفَ یُستَدِلّ علیکَ بِما هوَ فی وجودهِ مفتقرٌ إلیک.»

إلهی، ظاهرم را چون باطن مخلصان گردان و باطنم را چون ظاهر مراعیان!

إلهی، در شگفتم که با نادانی اندوهگینم و با دانایی اندوهگین تر.

إلهی، شکرت که از آنچه در سر دارم اگر از سر گذارم سرِ دارم، و اگر نگذارم سردارم.

إلهی، در راهم و به همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده!

إلهی، شکرت که حسن تا کنون شاکر و حامد بود و اکنون شکر و حمد شد.

إلهی، به قدر معرفتم تو را پرستش می کنم، که به وفق اقتضای عین ثابت، زمین شوره نبود مثل نابت.

إلهی، آدمِ شب کور کجا و عبد شکور کجا؟ که شب کور شکور نباشد.

إلهی، حسن زاده آدم زاده است، چگونه دعوی بی گناهی کند.

إلهی، اگر مُذنب نباشد غفّار کیست، و اگر قبیح نباشد ستّار کیست؟

إلهی، همه کار تو را می کنند و حسنت هم بیکار نیست.

إلهی، خروس را در شب خروش باشد و حسن خاموش باشد!

إلهی، اگر الفاظم نارساست، داستان سنگ تراش و شبان موسی است.

إلهی، حسن که از شنیدن یک ندای «التوحیدُ أن تَنسی غیرالله» این همه ابتهاج دارد، ابتهاجِ خاتم گیرندۀ قرآن چه حد است، و خود ابتهاج تو چون است. إلهی، به ابتهاج خودت و به ابتهاج خاتمت، ابتهاج حسن و دیگر نفوس و الهه ات مزید گردان و وعدۀ حق «لَدینا مَزید» ات را در حقّشان اکید فرما!

إلهی، می دانم که می دانی، اما چگونه می دانی خودت می دانی. (ألا یَعلَمُ مَن خَلَقَ و هُوَ اللطیفُ الخَبیر- ملک/14.)

إلهی، اگر گویم سگ کوی توأم، از روی سگ اصحاب کهف شرمنده ام.

إلهی، مسّ سگ اصحاب کهف بی طهارت روا نبود، و حسن را طهارت نباشد؟!

إلهی، شنیدم که فرمودی: چه کنم با مشتی خاک مگر بیامرزم.

إلهی، شکرت که اگر شاهدان آسمانی از حسن باخبر باشند، سهیل اهلاً و سهلاً گوید، و کفَّ الخَضیب کف بر کف زند، و زهره چنگ در چنگ.

إلهی، سعود برزخی ام را اعتلای عقلانی ارتقا ده!

إلهی، به وحدتت خلوتم ده و به کثرتت وحدتم!

إلهی، اگر من بنده نیستم، تو که مولای من هستی.

إلهی، «یا أحکمَ الحاکمین و یا میسَرَ کُلَّ اسیر!»

إلهی، حکم محکم «کلّ میسرٍ لِما خلق له» بر حسن حاکم است؛ حکم آنچه تو فرمایی محض لطف است.

إلهی، خوشا به حال کسانی که نه غم بز دارند و نه غم بزغاله!

إلهی، از سرّ دل نشینت لب دوختم، و از شرّ آتشینم سوختم.

إلهی، آنچه از کلام تو نیوشیدم در خروشم، و آنچه از جام تو نوشیدم در جوشم، با این همه جوش و خروشم خاموشم، به امید آن که دم به دم نیوشم و نوشم.

إلهی، حسن را همین فخر بس که مقام واقعی حلقه به گوشی ابدی، از چون تو سلطان حقیقی سرمدی دارد.

إلهی، دلی همدم با آه و انین است، و دلی همچون تنورآتشین است، و دلی چون کورۀ آهنگران

است، و دلی چون قلۀ آتش فشان است؛ وای بر حسن اگر دلش افسرده و سرد چون یخ باشد و

پابند به مبرز و مطبخ!

إلهی، در سجده بر شاکلۀ کوه هو هستم، این مصدوق را مصداق (کلُّ یَعمَلُ علی شاکلتِه-

إسراء/84) قرار ده!

إلهی، از پیمبرانی چیزها آموختم: از حضرت نوح نجی الله: (فَفِرّوا الی الله- ذاریات/50)، و از حضرت یعقوب اسرائیل الله: (إنّما أشکوا بَثّی و حُزنی الی الله- یوسف/86.)

إلهی، حسن تویی، و حسن حسن نماست.

إلهی، اگر بهشت شیرین است، بهشت آفرین شیرین تر است.

إلهی، حقیقت حدیث برزخی رؤیایم را که قال رسول الله صل الله علیه و آله و سلم: «معرفة

حکمة متن المعارف»، مرزوقم بفرما!

إلهی، گاه گاهی می نمایی و می ربایی، نمودنت چه دلنشین است و ربودنت چه شیرین.

إلهی، آنکه درد دارد آه و ناله دارد، شیرینتر اینکه سفیر صادقت فرمود: «إنَّ آه اسمٌ مِن أسماء

الله تعالی، و إذا قال المریض: آه: آه، فقد استغاث بالله»، حسن از ملت ابراهیم أوّاب است، آه،

آه.

إلهی، سفیر کبیرت فرمود: «المؤمنُ مِرآةُ المؤمن.» اگر من مؤمنم تو هم مؤمنی، چه آخر

حشرم گواه است که (هو الله الذی لا إله الاّ هو الملک القدّوس السلام المؤمن المهیمن العزیز

الجبّار المتکبّر- حشر/23.)

إلهی، من از گدایان سمج، درس گدایی آموختم.

إلهی، شکرت که حسنت را سمَت نون وقایه داده ای، که حسن آفرین و حسن، وقایۀ یکدیگرند. «سبحانک اللهم أنت اهل التقوی»، که فرموده ای: (إن تتّقواالله یجعل لکم فرقاناً- انفال/29.)

إلهی، نماینده ات فرمود: «القلبُ حرَمُ الله»؛ حرَمت را حفظ بفرما!

إلهی، «لک الحمد»، که حسن را با شاهدان آسمانی آشنا کرده ای و اطلس بی نقش نفسش را قبّۀ زرقاء.

إلهی، اگر مردم لذت علم را بدانند، کجا اهل علم را سر آسوده و وقت فراق خواهد بود.

إلهی، هر کس به حسن حرفی آموخت، تو از وی راضی باش و او را از وی راضی بدار!

إلهی، «یا قابض و یا باسط!» جزر بحر، مد را در پی دارد، و محاق قمر، بدر را، و ادبار فلک و عقل، اقبال را، و قوس نزول، صعود را؛ قلب حسن در قبض است و امیدوار بسط است.

إلهی، از قبض شاکی نیستم، که در مصحف عزیزت قبض را بر بسط مقدم داشته ای: (والله یقبض و یبسط و الیه ترجعون- بقره/245) فرموده ای، و نمایندگانت در مناجات ها به تأسّی کلامت «یا قابض و یا باسط» گفته اند.

إلهی، حسن در قبض، صابر است، که قبض و قضا و جمع و قرآن با همند، و بسط و قدر و فصل و فرقان با هم. اگر یوم الجمع نباشد یوم الفصلی کدام است؛ و اگر قضا نباشد قدر کدام، و اگر قرآن نباشد فرقان کدام، و اگر قبض نباشد بسط کدام.

إلهی، اگر جز این در، در دیگر است نشان بده!

إلهی، کسانی که دیرتر گرفته اند پخته تر و قوی تر شده اند. حسن خام است ولطف آنچه تو فرمایی.

إلهی، عینم را چون علمش بی عیب و شین بدار!

إلهی، تا تو لبیک نگویی، کجا من إلهی گویم.

إلهی، معنا رساست و ورای این الفاظ نارواست؛ ما را به الفاظ ناروای ما مگیر!

إلهی، آنکه از مرگ می ترسد از خودش می ترسد.

إلهی، شکرت که یک زمینی آسمانی شد.

إلهی، بسیار ما اندک است و اندک تو بسیار، و فرموده ای: گرچه بسیار تو بود اندک ز اندکت می دهند بسیارت.

إلهی، عارف را به مفتاح بسم الله، مقام «کُن» عطا کنی، که با«کُن» هر چه خواهی کنی کن. با این جاهل بی مقام هر چه خواهی کنی کن که آن کلید دارد و این کلید دارد.

إلهی، همۀ الفاظ یونانیان یک سوی و اسم عالم به لفظ قوس موس یک سوی.

إلهی، ابلیس رجیم را بلاواسطه خطاب کنی، و انسان کامل  را من وراء حجاب، که نه آن آیت قرب است و نه این رایت بُعد.

إلهی، شکرت که از افکار رهزن عاصمم بوده ای.

إلهی، دل چگونه کالایی است که شکستۀ آن را خریداری و فرموده ای: «پیش دلشکسته ام».

إلهی، اگر یک بار دلم را بشکنی، از من چه بشکن بشکنی.

إلهی، آن که دنبال درک مقام است، غافل است که مقام در ترک مقام است. حسن را در مقامش مقیم و مستقسم بدار!

إلهی، با ستّاری و غفران جزا خواستن کفران است.

إلهی، همنشین از همنشین رنگ می گیرد. خوشا آنکه با تو همنشین است! (سِبقة الله و مَن أحسن من الله سبقة- بقره/138)

إلهی، از جهنم بُعد و حرمان از درک حقایق، رهاییم ده!

إلهی، لذت ترک لذت را در کامم لذیذتر گردان!

إلهی، حسنت کودک زبان نفهم بهانه گیر است، با هزار (لن ترانی- اعراف/143)، (أرنی-اعراف/143)گوست.

إلهی، چگونه از عهدۀ شکرت برآیم که روزی با کتاب موش و گربۀ عبید زاکان فرحان بودم و امروز به تلاوت آیات قرآن الرحمن.

إلهی، مجاز ما را تبدیل به حقیقت بفرما!

إلهی، آفتاب گردانه و آفتاب پرست عاشق آفتاب باشند، و حسن عاشق آفتاب آفرین نباشد؟

إلهی، تو که بی نیاز بی انبازی و به رایگان می بخشی، حسن هم که درویش گدای توست، بخششت را با درویشانت بیش بفرما!

إلهی، با همۀ شیرین زبانی و شیرین کاری ام نمی دانم چه کاره ام.

إلهی، اصطلاحات انباشته را دانش پنداشته ای. «یا نور السموات و الأرض»، قلب ما را مورد مشیّت «العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب مَن یشاء» قرار بده!

إلهی، آکنده از عبارات اصطلاحی ام، که حجاب معرفت شهودی شده اند. خوشا مطایایی که با قلب بی رنگ، حامل عطایایت شده اند!

إلهی، همین قدر فهمیده ام که خداست و دارد خدایی می کند.

إلهی، جان به لب رسید تا جام به لب رسید.

إلهی، در روزگاری افتاده ایم که سلام ما را جواب ندارد.

إلهی، وای بر حسن اگر از تو نترسد و از او بترسند!

إلهی، شکرت که به بلای شهرت مبتلا نشده ام.

إلهی، حقیقتی که از دانش ترازو به دست آمد این است که تو «فصل حقیقی همه ای».

إلهی، حسن را در اولاد و احفاد و اثبات و ذراری اش حفظ بفرما!

إلهی، موی حسن سفید شد و خوی حسن سفید نشد.

إلهی، حسن را با عروس اقلیدس چه کار، با عروس قرآنش بدار!

إلهی، حسن را با کسانی که همنشین تواند همنشین بفرما!

إلهی، حسن را یکرنگ تعلّق «سبقة الله» بسند است و دیگرها بند.

إلهی، آنکه رسیده است خاموش است، حسن نارسیده در جوش و خروش است.

إلهی، آنکه در حجاب نیست تنها تویی.

إلهی، شکرت که حسن را با کتابت آشنا کرده ای.

إلهی، حُجَجَت را حُجُبت قرار داده ای، حسنت را حجاب حُجُبت قرار ده!

إلهی، امشب که شب قدر است همه قرآن به سر می کنند، حسن را توفیق ده که قرآن به دل کند!

إلهی، مایۀ عزّت حسن آمده حکم ذوالمنن

هرچه بدو قدر دهد هر چه بر او قضا کند

إلهی، رویم را نیکو کردی، خویم را هم نیکو گردان!

إلهی، اولیای تو خزف را گوهر شب چراغ می کنند، بلکه سگ را آدم می کنند، حسن هم (کَلبُهم باسط ذراعیه بالوصید- کهف/18)

إلهی، شکرت که اقتضای عین ثابت حسن، اغتذای از مأدبۀ محمّد و آل محمّد است.

إلهی، شکرت که از پستان ایمان و طهارت و تقوی شیر خورده ام.

إلهی، چه جویم که غایت نشان از تو بی نشانی است، و چه گویم که نهایت عرفان به تو سرگردانی است.

إلهی، حسن بسیاری از جنازه های زنده را می بیند و می گوید: «الحمد لله الذی لم یجعلنی من السواد المخترم».

إلهی، قرآن و انسان عرفان و برهان یکی اند و از هم جدایی ندارند، حسن را تأحد جمعی ده!

إلهی، سین را در دل حسن نهاده ای، یاسین را هم در دل حسن نِه!

إلهی، خوشا به حال کسانی که عبادت محبانه دارند!

إلهی، «سبحانک و تعالیت»، قطرۀ ماء مهین را چه منیّتی و چه مُنیتی؟

إلهی، به عزّت جمال اسم عزیز جمیلت، حُسن صنیع شمایل حسنت را از مشایل مُثله مصون بدار و آن گوهری را که اول بار به (نفختُ فیهِ- حجر/29) بدو عطا فرموده ای هم امل بار به (الله یتوفی الأنفس- زمر/42) مقبوض و متوفا بدار.

إلهی، از توبه هایم توبه کردم.

إلهی، آنچه حسن خواست نکو شد که نشد.

إلهی، این آدم نماها که از خوردن گوشت برّۀ گوسفند تا بدین اندازه درّنده اند، اگر گوشت گرگر و پلنگ را بر آنان حلال می فرمودی چه می شدند؟!

إلهی، راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

دانه  و  لانه  بال  و  پر  و  پرواز  دلی

إلهی، همه تو را خوانند: قمری به قوقو، پوپک به پوپو، فاخته به کوکو، حسن به هوهو.

إلهی، به رحمت رحمانیّه ات نطقم داده ای، به رحمت رحیمیّه ات سکوتم ده!

إلهی، حاصل کار و کوششم این شده است که از غفلت به در آمده ام و در حیرت افتاده ام.

إلهی، شکرت که موت اخترامی دامن گیرم نشده است.

إلهی، شکرت که حسنت هم مشمول موهبت (و إنّی عُذتُ بربّی و ربّکم أن ترجمون- دخان/20) شده است.

إلهی، شکرت که ندای (یا أیّتها النفس المطمئنة- فجر/27) را لبّیک می گویم.

إلهی، شکرت که بر قدم لقمان و ایّوبی مشهد و یعقوبی مشربم.

إلهی، شکرت که به زیارت حقیقت طلعت دل آرای کتابت تشرّف یافته ام.

إلهی، شکرت که در این شهرالله 1414 ه . ق . پیش از لیلةالجَوائز به جایزه رسیده ام.

إلهی، شکرت که فهم خطاب محمدی روزی ام شده است.

إلهی، شکرت که همۀ نقش ها بر آب شد و کثرتی که حجاب بود سراب شد.

إلهی، شکرت که حسن مجذوب نظام احسن وجود است.

إلهی، شکرت که عقل و دینم دستم را بسته اند.

إلهی، شکرت که حسن زمینی احسن آسمانی شده است.

إلهی، حسن روزگاری غرق در کتاب تکوینی و تدوینی است و هنوز در فهم یک حرف، طرفی نبسته است.

إلهی، نبیّ تو خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله فرمود: «کل اسم من اسماء الله اعظم»، و ولیّ تو صادق آل محمد علیه السلام فرمود: «إنّ آه، اسمٌ مِن أسماء الله»، حسن را از همه اسم اعظم بیشمارت فقط یک اسم اعظم «آه» است که جز آه در بساط ندارد.

إلهی، شکرت که طعمه و لقمۀ من از مأدبه ات قرآن کریم است.

إلهی، حسن، مفت پیر شده است.

إلهی، شکرت که هر کتابی را می خوانم، کتاب وجود خودم را می خوانم.

إلهی، شکرت که زنگ تفریح من گشت و گذار در کتب و دفاتر علمی و تماشای آنهاست چنانکه ولیّ تو امام علی وصیّ علیه السلام فرمود: «الکتبُ بساطین العلما».


برگرفته از ganjinehmazhabi.blog.ir
۰ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۳۴
منتظران ظهور

بسم الله

عاشقانه های بزرگان

عاشقانه های علما

  عالمان دینی جدا از سبک زندگی زاهدانه و عارفانه شان مثل همه ما بودند؛ آدم هایی عادی که مثل ما در این دنیا با همه گرفتاری هایش زندگی کردند، زندگی و خانواده داشتند و مثل همه ما در زندگی روزمره شان با کلی آدم و اتفاق روبه رو می شدند.

راجع به زندگی عارفانه و مجتهدانه بزرگان دینی زیاد دیده، شنیده و خوانده ایم اما کمتر کسی هست که بداند این بزرگان چطور زندگی می کردند و رفتارشان با اعضای خانواده چطور بوده؟ با همسرشان چطور برخورد می کردند یا حتی ماجرای ازدواجشان چگونه بوده؟ نکته ای که انگار حلقه گمشده سیره عملی و زندگی آنهاست.

تلاش ما در این مقاله، پرداختن به همین گوشه جذاب و مهم اما مغفول مانده زندگی بزرگان دینی است. حالا دیگر کمتر کسی هست که از نامه عاشقانه و لطیف امام خمینی (ره) به همسرشان اطلاعی نداشته باشد و البته کمتر کسی هست که بداند مثلاً صاحب تفسیر المیزان با درگذشت همسرش چقدر اشک ریخته. شاید برای شما هم جالب باشد که سبک زندگی عاشقانه و خانوادگی بزرگان دینی را بدانید؛ رفتاری که شاید بهترین الگو برای سبک زندگی دینی خانواده های مذهبی امروزی هم باشد.

این شما و این عاشقانه های علما.

گریه علامه
علامه طباطبایی

برای همه عجیب بود. علامه و گریه؟! آن هم برای از دنیا رفتن کسی؟ درست است که همسر علامه از دنیا رفته بود و او تمام 27 روز آخر بیماری او حتی یک لحظه تنهایش نگذاشته بود اما این همه گریه و سوگواری آن هم از کسی که همه را در مصیبت ها دعوت به آرامش می کرد، عجیب بود. رفته بودند پیشش که دلداری اش بدهند و از راز گریه علامه سر در بیاورند. این طور جواب گرفته بودند. « مرگ حق است. همه باید بمیریم. من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم. گریه من برای کدبانوگری و محبت های خانم است. ما زندگی پر فراز و نشیبی داشتیم. در نجف اشرف با سختی هایی مواجه می شدیم و من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم. اداره زندگی به عهده خانم بود. در طول مدت زندگی ما هیچگاه نشد خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم کاش این کار را نمی کرد. یا کاری را ترک کند که بگویم کاش این عمل را انجام داده بود. در تمام دوران زندگی ما هیچگاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی یا چرا ترک کردی؟»
بعد هم که تا سه چهار سال هر روز سر مزار همسرش می رفت و بعدتر هم شد هفته ای دو روز به صورت مرتب. می گفتند بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدمی نتواند حق مردم را ادا کند حق خدا را هم نمی تواند ادا کند.
برگرفته از سخنان فرزند علامه سید محمد حسین طباطبایی (ره)

زیارت بی ثمر
شیخ رجبعلی خیاط

با کاروان رفته بود کربلا. یک روز موقع برگشت از زیارت حرم از دور صدای بگو مگوی زن و شوهر هم کاروانی به گوشش رسیده بود. همه که به استراحتگاه می رسند، یکی یکی سراغ همه می رود و زیارت قبول» می گوید. به آن زن و شوهر که می رسد. رو به زن می کند و می گوید: «تو که هیچ همه را ریختی روی زمین!» زن حسابی تعجب می کند و می گوید: « ای آقا! چطور؟ من این همه راه آمده ام کربلا، مگر من چه کار کرده ام ؟! » جواب او اما این است: « از حرم که آمدی بیرون، نیشی که زدی، همه اش رفت!»
برگرفته از کتاب «نکته ها از گفته ها» اثر استاد فاطمی نیا (جلد اول)

زنگ نزدم که اذیت نشوید
میرزا جواد آقا تهرانی

به خانه که رسیده بود، دیگر شب از نیمه گذشته بود. داخل لباس و جیب هایش را هم که گشته بود. کلید را پیدا نکرده بود. چراغ های خانه خاموش بودند؛ این یعنی همه خوابند. سرمای استخوان سوز نیمه شب کوچه را خلوت خلوت کرده بود. او اما آنجا مانده بود. در نزده بود و تا اذان صبح همان جا در کوچه قدم زده بود.
موقع اذان که اهل خانه بیدار شده بودند، همسرش در را باز کرده بود و رفته بود خانه. بچه ها که دوره اش کرده بودند و خرده گرفتند که چرا لااقل زنگ نزدید تا وسط این سرما در را برایتان باز کنیم، جواب شنیده بودند: « شما خواب بودید. زنگ من موجب اذیت و آزار شما می شد!»
خانه شان دیدنی بود. با اینکه وسایل ساده ای داشتند، اما همه چیز توی خانه «ست» شده بود. مرتب و زیبا. حتی رنگ پرده ها را هم با رنگ خانه «ست» کرده بودند. برای بقیه عجیب بود که یک روحانی و عالم دینی چنین خانه ای داشته باشد. سراغ جواب که رفته بودند، این طور جواب شنیدند: « موقعی که ازدواج کردم، همسرم از خانواده آبرومند و نسبتاً متمکنی بود و من گفتم که طلبه هستم و چیز زیادی ندارم و آنها بدین صورت قبول کردند ولی بعدها می دیدم هر وقت اقوام و خویشان همسرم به منزل ما می آمدند، خانه سروسامان خوبی نداشت و باعث خجالت و شرمندگی همسرم می شد. لذا به خاطر احترام به همسرم و رضایت او منزل را بدین صورت درآوردم که مشاهده می کنید و این موجب رضایت و خشنودی او شد. زینت منزل فقط به خاطر رضایت او بوده نه برای تمایل خودم به تجملات و زرق و برق دنیوی».
برگرفته از زندگی میرزا جواد آقا تهرانی (ره)

نوبت من است
امام خمینی (ره)

بگو مگو می کردند. همین طور شوخی و جدی سرظرف شستن آن روز یکی به دو می کردند. یکی شان می گفت خسته ام. امروز خیلی خسته ام. این دفعه تو ظرف ها را بشوی! آن یکی جواب می داد اگر تو خسته ای من هم خسته ام. نوبت خودت است. خودت باید ظرف ها را بشویی! بگو مگو برنده نداشت و بدون نتیجه تمام شد. ظرف ها مانده بود و هر دو رفته بودند سراغ کار خودشان تا بالاخره یکی شان خستگی اش را در کند و خودش برود ظرف ها را بشوید.
اذان ظهر را که گفتند، چشم شان به آقا افتاده بود که می رود توی آشپزخانه، لابد طبق معمول برای وضو. اما وضوی آقا این بار خیلی طول کشیده بود؛ بیشتر از هر وقت دیگر. نگران شده بودند. رفتند سمت آشپزخانه که ببینند خدای نکرده اتفاقی برای آقا نیفتاده باشد. وارد آشپزخانه که شدند، خشک شان زد. آقا بود و آستین های بالا زده یک کپه ظرف شسته شده ترو تمیز. آقا که تعجب شان را دیده بود، لبخندی زده بود و گفته بود حرف هایتان را که شنیدم، احساس کردم که این دفعه نوبت من است که ظرف ها را بشویم.
برگرفته از کتاب «مهربان تر از نسیم» انتشارات ذکر

مرد غریب، زن غریب
آیت لله مجتهدی تهرانی (ره)

آقا بسیار دلرحم، مهربان و خانواده دوست بودند و همه مسائل اخلاقی را رعایت می کردند. مثلاً بر کنار هم بودن، احترام زن به مرد و برعکس و مهربانی در خانواده خیلی تأکید داشتند و می گفتند حدیثی هست که می فرماید زنی که در منزل مرد بد اخلاق است، غریب است و مردی که در منزل زن بد اخلاق است، غریب است. با اینکه سرشان خیلی شلوغ بود اما معمولاً یک سوم از شبانه روز را سعی می کردند کنار خانواده و فرزندانش باشند. البته با توجه به اینکه آقا به کارهای حوزه و مسائل طلبه ها بسیار حساس بودند، گاهی نمی توانستند مثل همیشه به خانه بیایند و این زمان کمتر می شد. ما ناراحت نمی شدیم. البته آقا هم سعی می کردند این کمتر آمدن را جای دیگری جبران کنند. مثلاً قول سفر می دادند. معمولاً کارها خیلی منظم و با آرامش انجام می شد. برای همین به ناراحتی نمی رسید. انتظار حاج آقا این بود که در خوشی ها و ناخوشی ها کنارشان باشیم. آقا همیشه می فرمودند بالا و پایین در زندگی وجود دارد اما آنچه که مهم است، توکل به خداست. نکته بعدی که فکر می کنم حاج آقا انتظار داشتند این بود که حجابمان را رعایت کنیم و با تقوا و پرهیزگار باشیم و زمان مشکلات هم به ایشان سخت نگیری
همسر مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی(ره)

می ترسم کسی نباشد به استقبالتان بیاید
شهید مطهری

همسرش را فرستاده بود اصفهان که با دخترشان دیداری تازه کند. خانم بعد از چند روز با دوستش از اصفهان برگشته بود. دیگر نیمه شب شده بود و دیده بود همه بچه ها خوابند و آقا مرتضی بیدار. منتظرشان نشسته بود با یک سینی چای تازه دم و یک ظرف میوه و یک دیس شیرینی. برای او که تازگی نداشت. هر چه یادش می آمد، بیشتر وقت ها دم کردن چای صبحانه کار آقا مرتضی بود. دوستش اما حسابی تعجب کرده بود: « واقعاً همه روحانی ها اینقدر خوبند؟!» بعد شوهرش آمده بود کنارش و با ناراحتی در گوشش چیزی زمزمه کرده بود: « می ترسم یک وقت من نباشم و شما از سفر بیایید و کسی نباشد که به استقبالتان بیاید.»
برگرفته از خاطرات همسر شهید آیت الله مرتضی مطهری
منبع:نشریه همشهری آیه سال چهارم اردیبهشت
********************************************************************************************

بسم الله

روضه حضرت زهرا سلام الله علیها و ...

روایت خاتمی از زنان بدحجابی که با روضه حضرت زهرا (س) با حجاب شدند

به گزارش راسخون به نقل از خبرگزاری ایسنا، آیت‌الله سیداحمد خاتمی در جریان سخنرانی خود در جمع عزاداران فاطمی با تاکید بر مقوله حجاب و عفاف در زندگانی حضرت زهرا (سلام الله علیها) و الگو بودن آن حضرت در این عرصه، خاطره‌ای از دورانی که به عنوان روحانی کاروان عمره بود، بیان کرد.
 
وی خاطرنشان کرد: حدود 20 سال پیش روحانی کاروان عمره بودم که در یکی از سفرها قرار بود حدود 80 زائر زن و مرد را به سرزمین وحی و مدینه منوره اعزام کنیم روزی که قرار شد در فرودگاه جمع شویم، از 80 زائر، اکثر زائران زن بدحجاب بودند. وقتی این صحنه را مشاهده کردم، با خود گفتم خدایا من چگونه آنها را به این سرزمین ببرم. این مایه تاسف و شرمندگی نیست؟
 
خاتمی ادامه داد: در همان لحظه با خود فکر کردم و دقایقی توسلی به حضرت زهرا (سلام الله علیها) کرده و سخنرانی کوتاهی انجام دادم و گفتم از زمانی که از خانه‌هایتان راه افتادید و می‌خواهید به مدینه منوره مشرف شوید، حضرت زهرا (سلام الله علیها) و ائمه بقیع (سلام الله علیهم) انتظار شما را می‌کشند، الان که می‌روید، به استقبالتان می‌آیند، حال اگر حضرت زهرا (سلام الله علیها) اجازه تشرف دهند، راضی می‌شوید با این قیافه به خدمت ایشان برسید؟
 
وی افزود: همین که این سخنان را گفتم و به حضرت زهرا (سلام الله علیها) متوسل شدم، چادرمشکی‌ها از کیف‌ها و ساک‌ها بیرون آمد و این یک خاطره بسیار خوبی برای من بود.
 
خاتمی در پایان تاکید کرد: اگر ما بفهمیم و درک کنیم امامانمان ما را می‌بینند، رفتارمان، رفتار درخور شان آنها خواهد بود.

*******************************************************************************
بسم الله

توجه به فضایل و رذایل اخلاقی انسان را در موقعیتی قرار می‌دهد که در مسیر الی الله قرار گیرد تا در سایه آن لذت حضور خداوند را در تمام لحظات زندگی‌اش احساس کند، یکی از مسیرهایی که باعث می‌شود اخلاق در دل و جان آدمی نفوذ پیدا کند، نشستن در پای درس اساتید اخلاق است.

آنچه پیش‌رو دارید سلسله مباحث اخلاقی مرحوم آیت‌الله عبدالکریم حق‌شناس است که با موضوع «اهمیت ماه رجب» در مسجد امین‌الدوله ایراد ‌شده است.

*معنی رجب و عظمت آن

عرض شد در باب ماه رجب که؛ «ترجیب» به معنای تعظیم است، یعنی این ماه، ماه بزرگی است و شما باید ماه رجب را بزرگ بشمارید. پروردگار عزیز فرموده: رجب، «شهر الله الأصب» است؛ یعنی در این ماه، رحمت ریزش دارد و باز فرموده: رحمت، رحمت من است. عبد، عبد من است، ماه ماه من است.

در صورت تبعیت، در صورت توجه، به قدری از رحمت بر سر شما می‌ریزد و مقام‌هایی به شما اعطا می‌فرماید که «مَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَلَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ»، عرض کردم، در هر شب ماه رجب از اول شب ندا می‌شود: آی کسی که به من طاعت و بندگی ادامه می‌دهی، بلند شو! «ایها المستغفرون قوموا» ای کسانی که از خداوند غفران می‌خواهید، برخیزید! این ندا همیشه است.

نشد که من این فرمایش امام سجاد (علیه السلام) را برای شما بخوانم و تمام بکنم که فرمود: بین شب و روز باغستانی است که متقیان، حیات قلبشان حضور در این باغستان است، آنجا خوش‌اند، نه از باغ‌های ظاهری، چه بسا آن باغ‌های ظاهری برای آن‌ها نعمت نیست، آن‌ها وقتی در باغ هستند که با محبوب حقیقی راز و نیاز می‌کنند، عرض کردم یک قسمتش را «فذابوا سهرا فی‌اللیل و صیاما فی‌النهار فعلیکم بتلاوة القرآن فی صدره و بالتضرع و الاستغفار فی آخره»، تلاوت قرآن در صدر شب، در اول شب و تضرع و استغفار در آخر شب.

«و اذا ورد النهار فأحسنوا مصاحبته بفعل الخیرات وترک المنکرات»، وقتی که روز شد، عمل صالح بیاورید و مراقبت کنید که در مظان گناه واقع نشوید، بعد حضرت می‌فرماید: «و کان الرحلة قد اظلتکم»، هر روز ملک الموت صحیفه‌ عمل شما را نگاه می‌کند، دقیقاً! وقتی که حضرت در مقام معراج به عالم بالا عروج فرمودند، فرمودند: جبرئیل، چرا از دیدن این فرشته یک قدری لرزه بر من عارض شد؟ عرض کرد: یا رسول‌الله! این قابض الارواح است که دقیقه‌ای از فرمان پروردگار، روی برگردان نیست.

*فرزند آدم سه مصیبت دارد

عرض نکردم در لیالی قبل که پروردگار به متقیان نسبت به عملشان هشدار می‌دهد؟ مثلاً یک کسی امروز آمد، گفت: به من گفتند: آن عملی که تو کردی مناسب مقام ایمانی شما نیست. عرض نکردم در آن حدیث که نسبت به بعضی‌ها هشدار می‌دهند؟ اینها را مواظب عملشان هستند شاید بعضیها خدایی نکرده از قلم افتاده باشند، پس چرا هر کاری ما می‌کنیم هشدار به ما نمی‌دهند؟

حضرت امام سجاد(علیه السلام) فرمودند: این پسر آدم هر روز سه مصیبت دارد: مصیبت اول روزی است که از عمرش کاسته می‌شود؛ اگر نقصانی در مال او ظاهر شود غمگین می‌شود و حال آنکه مال قابل جبران است؛ اما عمر قابل جبران نیست، شب و روزی که از شما خداحافظی می‌کنند و در روز قیامت نسبت به عملیات شما شهادت می‌دهند و هنگام رفتن می‌گویند: ما رفتیم، گردش فلک است دیگر؛ تا یوم‌القیامه ما را نخواهید دید، ما رفتیم، حضرت فرمود: شب و روز در شما عمل می‌کنند. هی بر سنّ شما اضافه می‌شود.

حالا که شب و روز در شما عمل می‌کند، شما هم در شب و روز عمل کنید، مصیبت دوم چیست؟ روزی شماست، که اگر از حلال باشد باز حساب می‌کشند، و فی‌حلالها حساب است؛ در شبهاتش عتاب است و در حرامش عقاب است، حضرت فرمودند: از همه بزرگتر مصیبت سوم است که من حالا یک مرحله به آخرت نزدیک شده‌ام نمی‌دانم جزو کدام طایفه اسم مرا نامزد کرده‌اند؟ آیا جزو مطیعین هستم؟

حضرت(علیه السلم) فرمودند: «فالبدار البدار» زود، زود و «الحذار الحذار من الدنیا و مکایدها» مواظب کنید، مواظب باشید، مبادا در تله بیفتی داداش جون! انسان یک استاد می‌خواهد، یک رفیق «الرفیق ثم الطریق».

*نزد چه کسی علم می‌آموزید

مرحوم حاج محمد حسن اخوان پای وعظ می‌رفت، یک نفر صوفی مشرب که تازه پیدا شده بوده و تفسیر می‌گفت و از اهل گناباد بود، حاج مقدس به ایشان گفت: حاج محمد حسن پای تفسیر و وعظ این شخص نرو! این کج است ـ خوب حاج مقدس مرد فوق‌العاده شریفی بود ـ حاج محمد حسن به ایشان گفت: نه! یک چیزهای تازه‌ای می‌گوید.

باز هم حاج مقدس ایشان را نهی کرد، اما نتیجه نداد، حاج محمد حسن مرد خوبی بود، خودش برای من نقل کرد یک شب در عالم رؤیا دیدم جمعیتی جمع شده است و رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) هم تشریف دارند؛ گفت: جلو رفتم، پیش خود گفتم: بروم به پیغمبر خودم سلامی عرض کنم، اظهار محبت بکنم؛ وقتی رفتم جلو عرض کردم: سلام علیکم یا رسو‌ل‌الله، فرمود: سلام علیکم حاج محمد حسن گنابادی! گفتم: آقای گنابادی نیستم! من محمدی هستم!، پیغمبر(صلی الله علیه وآله) گفت: خیر! تو گنابادی هستی، البته حاج محمد حسن بعد از آن دیگر سراغ آن فرد نرفت، حالا ببین داداش جون! چه طور نسبت به عمل انسان هشدار می‌دهند!

*یقین مؤمن مانند روشنی آفتاب است

امیر المؤمنین(علیه السلام) فرمود: یقین مؤمن نسبت به ماوراء، نسبت به عوالم اخرویه، مثل یقین به مشاهده‌ آفتاب است؛ یعنی پروردگار، در اثر استقامت به او ایمان دیگری می‌دهد: «لأ شربنا قلوبهم الایمان»، ایمانشان در اثر استقامت، ایمان اشرابی می‌شود؛ دیگر شکی ندارند، پروردگار یقین را در قلبشان سرازیر می‌کند و قلبشان را از آن سیراب می‌کند!

حضرت(علیه السلام) می‌فرماید: فهل یحرص علیها لبیب او یسر بلذتها اریب و هو علی ثقة من فنائها؟»، أریب به معنی عاقل است؛ آیا شده است عاقلی، به چیزی که در معرض فناست، دل ببندد، و به آن حرص بزند و از لذت کوتاه مدت آن شادمان شود؟ «أم کیف تنام عین من یخشی البیات؟»، و چگونه کسی که از بلای نیمه شب می‌ترسد به راحتی می‌خوابد؟

*فرصت‌ها را غنیمت بدانید

خوب! باید هر شب قبل از اینکه استراحت بکنید از پروردگار بخواهید که مبادا در دارالتجاره بسته شود، رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) جانمازشان بالای سرشان، مسواکشان بالای سرشان، وقتی که بر می‌خواستند، حمد خدا را می‌کردند و می‌فرمودند: «الحمد‌لله الذی احیانی بعد ما اماتنی» شکر می‌کردند.

شاید یک مرتبه همانجا، همان خواب، همان رختخواب، ملک الموت آمد؛ باید این چند روزه که از ایام متبرکه‌ رجب، مثل وفات، مبعث و ... باقی مانده است مغتنم بشماری، امیر‌المؤمنین(علیه السلام) فرمود: حسنم «فابک علی خطیئتک» گریه کن برگناهانی که کرده‌ای! بر بیچارگی‌های خودت گریه کن! مبادا خصوصیات اطراف، تو را مشغول بکند. خوب دیگر یک ربع شما را زحمت دادم، تذکراتی بود.

*بیمه واقعی اطاعت خداست

«فاغتنموا فرص الخیر فانها تمر مر الحساب»، فرصت‌های خوب می‌گذارد‌ها! دریاب خودت را، بیمه کن خودت را به اطاعت خدا، به پروردگار عرض کن: بار الها مرا دریاب! من بیچاره‌ام! هی التماس کن تا پروردگار عزیز تو را دریابد؛ قبل از خوابیدن، داداش جون! یک تسبیحات حضرت زهرا بگو؛ آن آمن الرسول را بخوان.

هی سوره «اذا وقع» می‌خوانی، آن هم به قصد اینکه پروردگار صنّار، سه شاهی به تو بدهد، می‌دهد آقا جون! لازم به خواندن سوره «اذا وقع» نیست، سوره «تبارک» را بخوان که ان‌شاء‌الله قبرت توسعه پیدا کند، یک قدری قرآن بخوان که با قرآنی بخوابی، آن وقت به امید پروردگار سحر برخیزی و ندای ملک داعی ماه رجب را لبیک بگویی.

عماریون

*********************************************************************************

بسم الله

چشمش افتاد به مصطفی شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می‌خندی» 


یادم هست در یکی از سفرهایی که به روستاها می‌رفتیم، مصطفی در داخل ماشین هدیه‌ای به من داد. اوّلین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز کردم دیدم روسری است. یک روسری قرمز با گل‌های درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند».

به نقل از باشگاه خبرنگاران، غاده چمران همسر لبنانی شهید چمران بخش‌هایی از زندگی مشترک خود با مصطفی چمران را بازگو می کند. این اظهارات تحت عنوان کتاب «نیمه پنهان ماه» به چاپ رسیده است.
 
آنچه می‌خوانید، بخش‌هایی از این کتاب است:
 
پدرم بین آفریقا و چین تجارت می‌ کرد و من فقط خرج می‌کردم، هر طوری که می‌خواستم. پاریس و لندن را خوب می ‌شناختم، چون همه لباس‌هایم را از آنجا می‌خرید.
 
در دیداری که به اصرار امام موسی صدر برگزار شد، ایشان به من گفت: «ما مؤسّسه‌ای داریم برای نگهداری بچّه‌های یتیم. فکر می‌کنم کار در آنجا با روحیه شما سازگار باشد. من می‌خواهم شما بیایی آنجا با چمران آشنا شوی» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.
 
یک شب در تنهایی همانطور که داشتم می‌نوشتم، چشمم به یک نقّاشی که در تقویمی ‌چاپ شده بود، افتاد. یکی از نقّاشی‌ها زمینه‌ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت، خیلی کوچک بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود:
 
«من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که دنبال نور است، این نور هر چقدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
 
آن شب، تحت تاثیر این شعر و نقّاشی خیلی گریه کردم.
 
هنوز پس از گذشت این مدّت، نمی‌توانم نهایت حیرتم را در اوّلین برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصویر درک کنم. او کسی نبود جز «مصطفی چمران»... .
 
مصطفی لبخند به لب داشت و من خیلی جا خوردم، فکر می‌کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند، باید آدم قسی‌ ای باشد، حتی می‌ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیر کرد... .
 
مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته‌های من، گفت: «هر چه نوشته‌اید خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز کرده‌ام» و اشک‌هایش سرازیر شد... .
 
من با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بودم. حجاب درستی نداشتم و ... .
 
یادم هست در یکی از سفرهایی که به روستاها می‌رفتیم، مصطفی در داخل ماشین هدیه‌ای به من داد. اوّلین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز کردم دیدم روسری است. یک روسری قرمز با گل‌های درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند».
 
من می‌دانستم بقیه افراد به مصطفی حمله می‌کنند که شما چرا خانمی ‌را که حجاب ندارد می‌آوری مؤسّسه، ولی مصطفی خیلی سعی می‌کرد ـ خودم متوجّه می‌شدم ـ مرا به بچه‌ها نزدیک کند. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوام آنچنانی دارد، اینها روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .
 
آن روز همین که رسید خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می‌خندی» و غاده که چشم‌هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفی تو کچلی ... من نمی‌دانستم!» مصطفی هم شروع کرد به خندیدن...
 
...گفتند داماد باید بیاید کادو بدهد به عروس. این رسم ماست. داماد باید انگشتر بدهد. من اصلا فکر اینجا را نکرده بودم. مصطفی وارد شد و یک کادو آورد، رفتم باز کردم دیدم شمع است. کادوی عقد، شمع آورده بود. متن زیبایی هم کنارش بود. سریع کادو را بردم قایم کردم. همه گفتند چی هست، گفتم «نمی‌توانم نشان بدهم» اگر می‌فهمیدند می‌گفتند داماد دیوانه است. برای عروس کادو شمع آورده.
 
مادرم گفت: «حال شما را کجا می‌خواهد ببرد؟ کجا خانه گرفته؟» گفتم: می‌خواهم بروم مؤسسه با بچه‌ها » مادرم رفت آنجا را دید، فقط یک اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت ... .
 
مادرم یک هفته بیمارستان بستری بود ... مصطفی دست مادرم را می‌بوسید و اشک می‌ریخت. مصطفی خیلی اشک می‌ریخت. مادرم تعجب کرد. شرمنده شده بود از این همه محبت.
 
روزی که مصطفی به خواستگاری‌اش آمد مامان به او گفت: «شما می‌دانید این دختر که می‌خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است؟ این صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود هنوز رفته که صورتش را بشوید و مسواک بزند کسی تختش را مرتب کرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده کرده‌اند. شما نمی‌توانید با مثل این دختر زندگی کنید، نمی‌توانید برایش مستخدم بیاورید اینطور که در خانه‌اش هست». مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت: «من نمی‌توانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می‌دهم تا زنده‌ام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت» و تا شهید شد، اینطور بود. حتی وقت‌هایی که در خانه نبودیم در اهواز در جبهه اصرار می‌کرد خودش تخت را مرتب کند. می‌رفت شیر می‌آورد خودش قهوه نمی‌خورد ولی می‌دانست ما لبنانی‌ها عادت داریم، درست می‌کرد.
 
گاهی به نظرم می‌آمد مصطفی سعه‌ای دارد که می‌تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختی‌های زندگی مشترکمان در مدرسه جبل عامل را.
 
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد یتیم ... یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان ( که لبنانی‌ها رسم دارند و دور هم جمع می‌شوند ) مصطفی مؤسسه ماند نیامد خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نیامدید خانه پدرم» مصطفی گفت، الان عید است خیلی از بچه‌ها رفته‌اند پیش خانواده‌هایشان اینها که رفته‌اند وقتی برگردند برای این دویست، سیصد نفری که در مدرسه مانده‌اند تعریف می‌کنند که چنین و چنان. من باید بمانم با این بچه‌ها ناهار بخورم سرگرمشان کنم که اینها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردید؟ و نان و پنیر و چای خوردید» گفت: «این غذای مدرسه نیست». گفتم: «شما دیر آمدید بچه‌ها نمی‌دیدند شما چی خورده‌اید» اشکش جاری شد گفت: «خدا که می‌بیند».
 
آخرین نامه مصطفی را باز کرد و شروع به خواندن کرد: «من در ایران هستم ولی قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس می‌کنم فریاد می‌زنم می‌سوزم و با تو می‌دوم زیر بمباران و آتش. من احساس می‌کنم با تو به سوی مرگ میروم، به سوی شهادت؛ به سوی لقای خدا با کرامت. من احساس می‌کنم هر لحظه با تو هستم حتی هنگام شهادت. حتی روز آخر در مقابل خدا. وقتی مصیبت روی وجود شما سیطره می‌کند، دستتان را روی دستم بگیرید و احساس کنید که وجودتان در وجودم ذوب می‌شود. عشق را در وجودتان بپذیرید. دست عشق را بگیرید. عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می‌کند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».
 
حتی حاضر نبود کولر روشن کند. اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون می‌آمد اما می‌گفت، «چطور کولر روشن کنم وقتی بچه‌ها در جبهه زیر گرما می‌جنگند».
 
غاده اگر می‌دانست مصطفی این کارها را می‌کند، عقب نمی‌آید اهواز می‌ماند و اینقدر به خودش سخت می‌گیرد هیچ وقت دعا نمی‌کرد زخمی‌ بشود و تیر به پایش بخورد. هر کس می‌آمد مصطفی می‌خندید و می‌گفت: «غاده دعا کرده من تیر بخورم و دیگر بنشینم سر جایم».
 
قرار نبود برگردد... من امشب برای شما برگشته‌ام
 
- نه مصطفی تو هیچ وقت به خاطر من برنگشته‌ای برای کارت آمدی
 
- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعیدی بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپیما نبود. تو می‌دانی من در همه عمرم از هواپیمای خصوصی استفاده نکرده‌ام ولی امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپیمای خصوصی آمدم که اینجا باشم... .
 
وارد اتاق شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز کشیده فکر کردم خواب است او را بوسیدم. مصطفی روی بعضی چیزها حساسیت داشت یک روز که آمدم دمپایی‌هایش را بگذارم جلوی پایش خیلی ناراحت شد دوید دو زانو شد و دست‌هایم را بوسید... آن شب خیلی تعجب کردم که وقتی حتی پایش را بوسیدم تکان نخورد احساس کردم بیدار است اما چیزی نمی‌گوید چشم‌هایش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهید می‌شوم» ... ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید اگر رضایت ندهید شهید نمی‌شوم ... من فردا از اینجا می‌روم و می‌خواهم با رضایت کامل شما باشد... آخر رضایتم را گرفت ... نامه‌ای داد که وصیتش بود گفت تا فردا باز نکنید.
 
چرا داشت با فعل گذشته به مصطفی فکر می‌کرد؟ مصطفی که کنار اوست. نگاهش کرد. گفت: «یعنی فردا که بروی دیگر تو را نمی‌بینم؟» مصطفی گفت :«نه» غاده در صورتش دقیق شد و بعد چشمهایش را بست گفت: «باید یاد بگیرم، تمرین کنم چطور صورتت را با چشم بسته ببینم» یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود دیگر بر نمی‌گردد. دویدم و کلت کوچکم را بر داشتم آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود ... مصطفی در اتاق نبود... .
 
...بعد بچه‌ها آمدند که ما را ببرند بیمارستان گفتند دکتر زخمی‌ شده، من بیمارستان را می‌شناختم وارد حیاط که شدیم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. می‌دانستم که مصطفی شهید شده و در سردخانه است زخمی ‌نیست.
 
من آگاه بودم که مصطفی دیگر تمام شد... .
 
احساس می‌کردم خدا خطرات زیادی رفع کرد به خاطر مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص ... مصطفی ظاهر زندگیش همه سختی بود. واقعا توی درد بود مصطفی. خیلی اذیت شد. شب‌ها گریه می‌کرد راه می‌رفت ..بیدار می‌ماند ..آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سکینه خوابیده، آرامش گرفتم.
 
چون ما در تهران خانه نداشتیم، در مسجد محل، محله بچگی‌اش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابیده بود من سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .
 
تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفی را خاک کردند. آن شب باید تنها برمی‌گشتم آن لحظه احساس کردم که مصطفی واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفی از خانه بیرون آمدم چون مال دولت بود هیچ چیز جز لباس تنم نداشتم حتی پول نداشتم خرج کنم ... .
 
... هر شب را یکجا می‌خوابیدم و بیشتر در بهشت زهرا کنار قبر مصطفی ... .
 
از لبنان که آمدیم هرچه داشتیم گذاشتیم برای مدرسه و در ایران هم که هیچ ... .
 
می‌گفت دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم یکجور نداشته باشم بهتر است ...
 
خدایا من از تو یک چیز می‌خواهم با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار! من می‌خواهم که بعد از مرگ او را ببینم در پرواز. خدایا! می‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و می‌خواهم به من فکر کند مثل گلی زیبا که در راه زندگی و کمال پیدا کرد و او باید در این راه بالا و بالاتر برود. می‌خواهم غاده به من فکر کند، مثل یک شمع مسکین و کوچک که سوخت در تاریکی تا مرد و او از نورش بهره برد برای مدتی بس کوتاه.
 
می‌خواهم او به من فکر کند، مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی‌نهایت.
 
خانم غاده چمران بعد از شهادت ایشان خواب او را می بینند و این گونه تعریف می کنند:"مصطفی" در صندلی چرخ داری نشسته بود و نمی توانست راه برود دویدم و پرسیدم :مصطفی چرا این طور شدی؟ ،گفت:شما چرا گذاشتید من به این روز برسم،چرا سکوت کردید؟،پرسیدم :مگر چه شده؟،گفت:برای من مجسمه ساخته اند ،نگذار این کار را بکنند برو آن را بشکن.
 
بعد از اینکه این خواب را دیدم پرس و جو کردم و شنیدم که در دانشگاه شهید چمران اهواز از مصطفی مجسمه ساخته اند.وسپس می گوید:این که خواب مجسمه چمران را دیدم این است.
 
... گاهی فکر می کنم اگر همه ی ایران را به نام چمران می کردند این، دلم خوش می کند؟ آیا این یک لحظه از لبخند مصطفی، از دست محبت مصطفی را جبران می کند، هرگز! اما وقتی دانشگاه شهید چمران مثل چمران را بپروراند، چرا.
 
مصطفی کسی نیست که مجسمه اش را بسازند و بگذارند. این یک چیز مرده است و مصطفی زنده است. در فطرت آدم ها، در قلب آن ها است. آدم ها بین خیر و شر درگیرند و باید کسی دستشان را بگیرد، همانطور که خدا این مرد را فرستاد تا مرا دست گیری کند.

در تهران که تنها بودم نگاه می کردم به زندگی که گذشت و عبور کرد. من کجا؟ ایران کجا؟ من دختر جبل عامل و جنوب لبنان! من همیشه می گفتم اگر مرا از جبل عامل بیرون ببرند می میرم، مثل ماهی که بیفتد بیرون آب. زندگی خارج از لبنان و شهر صور در تصور من نمی آمد.

به مصطفی می گفتم « اگر می دانستم انقلاب پیروز می شود و قرار به برگشت ما به ایران و ترک جبل عامل است نمی دانم قبول می کردم این ازدواج را یا نه.» اما آمدم و مصطفی حتی شناسنامه ام را به نام «غاده چمران» گرفت که در دار اسلام بمانم و برنگردم و من، مخصوصا وقتی در مشهد هستم احساس می کنم خدا به واسطه این مرد دست مرا گرفت، حجت را بر من تمام کرد و از میان آتشی که داشتم می سوختم بیرون کشید. . . .

noorportal.net

*****************************************************************************

بسم الله

تودهنی مفسر قرآن به حلقه انحرافی

حجت‌الاسلام والمسلمین قرائتی درباره حلقه انحرافی و ادعای دروغین ارتباط با امام زمان(عج الله تعالی الفرجه الشریف) مطالب جالبی بیان کرد.

به گزارش راسخون، روزنامه کیهان امروز یکشنبه 22/02/92 نوشت : وی اخیرا ضمن حضور در برنامه تلویزیونی سمت خدا گفته است: می‌گویند ما خودمان مستقیما با امام زمان رابطه داریم، یک آدم منحرفی است می‌گوید من حکمم از امام زمان است. ادعاهایی می‌کنند یک کسانی را نایب امام زمان(عج الله تعالی الفرجه الشریف)، مدیریت امام زمان(عج الله تعالی الفرجه الشریف)، نمی‌دانم نظارت امام زمان (عج الله تعالی الفرجه الشریف) همچین خودشان را به امام زمان (عج الله تعالی الفرجه الشریف) می‌چسبانند... میگیم آقا! شما تو حوض خانه خود شنا نکرده‌ای حالا ادعا می‌کنید در اقیانوس اطلس شیرجه می‌روی؟!

قرائتی افزود: شما نسبت به مراجع موجود موضعت چه بود؟ چقدر تقلید کردی؟! اصلا مرجع شما چه کسی است؟! با نایب امام زمان چه کردید که حالا با خودش... شما مگر گریه نمی‌کردید که یا حجه‌ابن‌الحسن بیا طاغوت‌ها را زیر و رو کن؟ بالاخره امام خمینی(ره) آمد یک طاغوت را برداشت تو چقدر کمک امام(ره) کردی؟! که حالا می‌گویی یا حجه‌ابن‌الحسن بیا همه طاغوت‌ها را از دم بردار امام خمینی(ره) یک طاغوت را برداشت یا نه؟ شما در حذف یک طاغوت نقشت چه بود؟! چقدر سختی کشیدی؟... تو برای یک کار کوچک اقدام نکردی! این ادعاهای بیخودی‌ست؛ انحرافات است.

وی افزود: «یک دکتری هست رئیس دفتر یک کسی یه زمانی بود الان نمی‌دانم! خیلی راجع به آن آقا حرف‌های رنگارنگ می‌زدند من بعد زنگ زدم در مورد رئیس دفترش پرسیدم شما ایشان را که اینقدر مریدش هستی دو تا از کمالاتش را بگو چون من شناختی روی ایشان ندارم چون خیلی بعضی‌ها می‌گویند خوب است و بعضی‌ها می‌گویند بد است شما بگو، گفت ایشان زیارت عاشورایش ترک نمی‌شود، گفتم دیگه، گفت نماز شبش هم ترک نمی‌شود، گفتم خب عمه من هم این کارها را می‌کرد!!
/2759/

##########################

بسم الله


نخستین کسی که با قلم نوشت

نقل شده که حضرت ادریس علیه السلام نخستین کسی است که با قلم نوشت. هم چنین او نخستین کسی است که طرز دوختن لباس را به انسان ها آموخت و حتی در روایات آمده که او با هر سوزنی که می زد تسبیح خدا می گفت.


 

حضرت ادریس

 

ادریس(علیه السلام) یکی از پیامبران الهی است و به نظر اکثر مفسران از نوادگان آدم (علیه السلام) به شمار می آید. در تورات آن حضرت اختوخ نامیده شده و آمده است که او فرزند مهلائیل و نواده ی شیث است، و شیث فرزند آدم بوده است که پس از آن حضرت به رسالت مبعوث شد.

پس از آنکه خداوند ادریس (علیه السلام) را به مقام نبوت مفتخر ساخت، در میان مردمی که از شریعت شیت پیامبر سرپیچی می کردند به دعوت پرداخت تا آنها را به سوی سعادت رهنمون سازد.

نقل شده که آن حضرت نخستین کسی است که با قلم نوشت. هم چنین او نخستین کسی است که طرز دوختن لباس را به انسان ها آموخت و حتی در روایات آمده که او با هر سوزنی که می زد تسبیح خدا می گفت:

برخی محل ولادت آن حضرت را در بابل گفته اند که پس از آن به مصر آمد و در آنجا سکنی گزید و به دعوت مردم به اطاعت از حق و امر به معروف و نهی از منکر مشغول شد. مردم زمان او به زبان های مختلفی سخن می گفتند و تمام آن زبان ها به او تعلیم داده شده بود، همچنین او نخستین کسی است که حکمت را استخراج کرد و علم نجوم و حساب را به مردم آموخت.

او آن چنان به فراگیری علم و دانش علاقه مند بود که طالبان علم را از اطراف و اکناف فرا خواند. آنها را اکرام نمود و در برترین منازل جای داد (سمبح عاطف الزین، ص 97)

در قرآن کریم اگر چه تنها با عبارات کوتاه از ادریس (علیه السلام) یاد شده است، اما اوصافی که برای آن حضرت ذکر شده است بسیاری از معارف را در بر دارد. از این تعابیر می توان به صدیق و نبی، صبر و رفعت مکان آن حضرت اشاره نمود.

ادریس (علیه السلام) به فرمان الهی به سوی نسل قابیل مبعوث شد تا آنها را به سوی توحید دعوت کند و از کفر باز دارد، اما آنها او را تصدیق نکردند و آن حضرت با آنها وارد جنگ شد و خداوند به او توانایی داد تا با باران اندکش بر آنها چیره شود، به همین دلیل از او به عنوان نخستین مجاهد در راه خدا یاد شده است.

آن حضرت به نظر اکثر مفسران، اولین کسی بود که توجید و اصول شریعت را آموخت، خداوند او را به دارا بودن رفعت و مقام عالی می ستاید از میان شاگردان آن حضرت، تعدادی بیش از دیگران جذب تعالیم آن حضرت شدند که بعدها برای انتشار دعوت آن حضرت به اطراف و اکناف فرستاده شدند

آمده است که ادریس (علیه السلام) صائم الدهر بود و در اطاعت و عبادت خداوند سر از پا نمی شناخت، به همین دلیل برای او در هنگام افطار طعام بهشتی نازل می گردید. اکثر مفسران و عالمان تفسیر آیه ی " و رفعتاه مکاناً علیاً " را عروج آن حضرت به آسمان دانسته اند چنان که آنها بر این باورند که آن حضرت تا به امروز زنده است.

آیت الله جوادی آملی معتقد است مقصود از رفعت حضرت ادریس (علیه السلام) نمی تواند تنها رفعت مکانی باشد چرا که تنها حضور در آسمان ها نمی تواند باعث شرافت باشد زیرا در این صورت ماه و ستارگان که در آسمانند باید از انسان برتر باشند. پس آنچه که در خصوص آن حضرت ستوده می شود. رفعت مکانی آن حضرت است زیرا خداوند رفیع الدرجات است و هر که به او نزدیک شود علو و رفعت می یابد.[جوادی آملی، تفسیر موضوعی، ج 6 ذیل حضرت ادریس (علیه السلام)]

از آن جهت که ادریس (علیه السلام) قبل از نوح (علیه السلام) می زیسته است، قطعاً دسترسی تاریخی به کیفیت زندگی آن حضرت دشوار خواهد بود، از سوی دیگر نفوذ اسرائیلیات در داستان ها کاملاً مشهود است به همین دلیل نمی توان به همه ی متون مربوط به زندگی آن حضرت تکیه کرد.

عارف نامدار ابن عربی، بر این باور است که ادریس (علیه السلام) زنده است و در آسمان چهارم حضور دارد و معنای و رفعناه مکاناً علیاً را ارتفاع به آسمان چهارم می داند اما این گفتار مستند علمی و تاریخی ندارد چنان که علامه طباطبائی نیز معتقد است بسیاری مطالب مربوط به آن حضرت از اسرائیلیات وارد منابع اسلامی شده است. (طباطبائی، ج 2، ص 107)

آمده است که ادریس (علیه السلام) صائم الدهر بود و در اطاعت و عبادت خداوند سر از پا نمی شناخت، به همین دلیل برای او در هنگام افطار طعام بهشتی نازل می گردید. اکثر مفسران و عالمان تفسیر آیه ی " و رفعتاه مکاناً علیاً " را عروج آن حضرت به آسمان دانسته اند چنان که آنها بر این باورند که آن حضرت تا به امروز زنده است

از آنجا که آن حضرت به نظر اکثر مفسران، اولین کسی بود که توجید و اصول شریعت را آموخت، خداوند او را به دارا بودن رفعت و مقام عالی می ستاید از میان شاگردان آن حضرت، تعدادی بیش از دیگران جذب تعالیم آن حضرت شدند که بعدها برای انتشار دعوت آن حضرت به اطراف و اکناف فرستاده شدند. برخی از سفارشات آن حضرت در خصوص پرهیز از کسب های نادرست، قناعت داشتن و توصیه به حکمت به عنوان عامل حیات آدمی، در بسیاری از کتب نقل شده است.

نقل شده که نام ادریس به آن سبب که آن حضرت بسیار درس و روایت می داد از درس مشتق شده است (قرطبی، ص 177، ج 6)؛ در حالی که به عقیده زمخشری ادریس اسم علم است و از چیزی گرفته نشده است، همان طور که واژه ی ابلیس اسم علم بوده، از ابلیس مشتق نشده است. همان گونه که نقل شد ادریس (علیه السلام) بسیار به عبادت خدا می پرداخت. در همین رابطه در روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمده است: هر گاه به کوفه رفتی به مسجد سهله برو و حاجات خود را بخواه زیرا آنجا خانه ادریس (علیه السلام) بود که در آن خیاطی می کرد و نماز می خواند.

ادریس (علیه السلام) به فرمان الهی به سوی نسل قابیل مبعوث شد تا آنها را به سوی توحید دعوت کند و از کفر باز دارد، اما آنها او را تصدیق نکردند و آن حضرت با آنها وارد جنگ شد و خداوند به او توانایی داد تا با یاران اندکش بر آنها چیره شود، به همین دلیل از او به عنوان نخستین مجاهد در راه خدا یاد شده است.

فراوری: زهرا اجلال بخش قرآن تبیان  

***************************************************************************************************

 

اشاره قرآن به جنسیت ملکه زنبور عسل


مورس مترلینگ در کتاب زنبور عسل نوشته است:

درباره زنبور عسل کتابهای بسیاری نوشته شده است برای اینکه از آغازتمدن بشیری این حشره بالدار اجتماعی که در کندو به طرزی شبیه به معجزه عسل خوش طعم و و مقوی و معطر را تولید می کرده است مورد توجه مردم قرار گرفته بود.


زنبور

ارسطو کاتون وارون پلین کولومل پلاریوس و دیگران که همگی از نویسندگان و علمای عصر باستان بودند راجع این حشره کتابهای بزرگ و رساله نوشتند.

آریستوس فانوس فیلسوفی بود که مدت 58 سال در وضع زندگی زنبول عسل تحقیق کرد.

همچنین دانشمند دیگری موسوم به فیلیس کوس دوناس شب و روز در جوار زنبور های عسل زندگی می نمود که جز آنها چیزی نبیند به همین جهت از طرف هموطنان خود موسوم به وحشی گردید.

مطالعه واقعی درطرز زندگی زنبور عسل فقط از قرن هفدهم میلادی آغاز گردید در ابتدای این قرن دانشمند فلاماندی به نام کلونیوس بر اثر مطالعات خود اظهار داشت که یگانه حشره ای که در کندو فقط تخم می گذارد همانا ملکه است و گفت که ملکه دارای آلات تناسلی نرینگی و مادگی(هر دو) می باشد ولی نتوانست این گفته ها را اثبات کند.

بعد او یک دانشمند هلندی به نام سوامردان برای اولین دفعه مطابق اصول علمی شروع به مطالعه در وضع زنبور عسل کرد و به وسیله میکروسکوپ جزئیات زندگی زنبور عسل را از نظر گذرانی و آنها را تشریح نمود و چون بعد از تشریح توانست بطور واضح آلات تناسلی مادگی را در ملکه پیدا کند صریحا گفت که ملکه یک زنبور ماده است و حال آنکه قبل از آن تصور می‌شد ملکه شاه است یعنی یک حیوان نر است.

نکته ای که موریس مترلینگ در کتاب خود اشاره کرده کاملا درست است تا 300 سال قبل تصور می شد که کندو دارای یک پادشاه و تعدادی سرباز است و هیچ اظهار نظری در مورد جنس ماده زنبور در قرآن نمی شد در قرآن کریم در سوره نحل آیه 68 نوشته شده است.

خداوند در این آیه از قیدهای مونث برای خطاب زنبور استفاده می کند و این آیه دقیقا با این مثاله مطابقت دارد زیرا همیشه اولین بار یک زنبور ماده و تعدادی سرباز محافظ او از کندوی قبلی مهاجرت می کنند و کندوی جدید را تشکیل می دهند!و برای خود خانه درست می کنند.این مساله اولین بار 300 سال قبل کشف شد حال آنکه این حقیقت بطور ماهرانه در 1400 سال قبل در آیات قرآن جاسازی شده است

وَأَوْحَى رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بیُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ

و پروردگار تو به زنبور عسل وحى کرد که از پاره‏اى کوه ها و از برخى درختان و از آنچه داربست مى‏کنند خانه‏هایى براى خود درست کن .

اگر به معنی عربی آیه دقت کنید خداوند در این آیه از قیدهای مونث برای خطاب زنبور استفاده می کند و این آیه دقیقا با این مثال مطابقت دارد زیرا همیشه اولین بار یک زنبور ماده و تعدادی سرباز محافظ او از کندوی قبلی مهاجرت می کنند و کندوی جدید را تشکیل می دهند! و برای خود خانه درست می کنند. این مسأله اولین بار 300 سال قبل کشف شد حال آنکه این حقیقت به طور ماهرانه در 1400 سال قبل در آیات قرآن جاسازی شده است.

بخش قرآن تبیان

****************************************************************************************************

 

آدما تا وقتی سالمن قدر سلامتی رو ندارن
وقتی بیمار شدن و تو بستر بیماری افتادن اونموقس که تازه می فهمن سلامتی چه نعمت بزرگی بود !
این روزها که کسالت دارم قدر سلامتی رو میفهمم و خدا رو شکر می کنم برای روزهای سالم بودن
و سعی می کنم برای همه ی بیمارها دعا کنم
الانم یه دعا می کنم با هم آمین بگیم :
خدایا ! همه ی مریض ها را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما

یکی از کسانی که این روزها خیلی به یادشم استاد بزرگوارم حضرت آیت الله العظمی آقا مجتبی تهرانی هستند
که خب مدتهاست کسالت دارند و این روزها هم نسبت به قبل خیلی ضعیف تر شدند
عفونت مثانه و مصرف طولانی مدت آنتی بیوتیکهای قوی خیلی ایشون رو ضعیف کرده
از خداوند مهربان خاصاً شفای عاجل این استاد عزیز رو هم مسئلت می کنم .
و اما بعد :
مدتها پیش یکی از اساتیدم که از بازماندگان قافله ی شهداست و خیلی هم به گردن من حق دارند و خودشون هم شاگر حاج آقا مجتبی بودند برایم نقل کردند :
یه روز بعد از اتمام نماز تو مسجد بازار تهران خدمت ایشون رسیدم و از ایشون خواستم که من رو موعظه کنند.
اولین ملاقات من با ایشون بود
با اون چشم های پر جذبه ، قد وبالای من رو برانداز کردند و فرمودند :
من که هنوز خودم آدم نشدم چطور موعظه کنم ؟
و جوابم رو ندادند
از مسجد اومدند بیرون
منم دنبالشون راه افتادم
یه چند دقیقه ای که رفتند مجدد رفتم خدمتشون و همون تقاضا رو تکرار کردم و ایشون هم همون جواب رو به من دادند .
تا چهار مرتبه در طول مسیری که می رفتند از ایشون تقاضا کردم و ایشون همون جواب رو دادند .
مرتبه ی پنجم وقتی تقاضام رو تکرار کردم ایستادند و یه نگاهی مثل نگاه اول اما با جذبه ی بیشتر به من کردند .
یه کم ترسیدم
بعد دستم رو گرفتند و به گوشه ای کشیدند و فرمودند :
حالا که تشنه ی موعظه ای خوب گوش کن و عمل کن !
بعد سه نکته رو فرمودند :
( الان از اون سه تا موردی که استادم فرمودند دو موردش رو یادم هست )
اول و از همه مهمتر :
زبانت را در هر شرایطی حفظ کن
دوم : حتما نماز را اول وقت بخوان

پی نوشت ۱ :
من از استادم سوال کردم :

یعنی حفظ زبان از حفظ چشم مهمتر است ؟
استاد فرمودند :
صد البته !

یک عکس از حضرت آقا مجتبی مربوط به سالها پیش

رسال شده در by حسین مداحیhttp://maddahi.net


 *********************************************************************************************************

سرانجام مهمان نوازی

روزی جمعی با امام حسن مجتبی‏ علیه السلام به حج می‏رفتندو زاد و توشه آن‌ها از پیش رفته بود. آن‌ها گرسنه و تشنه شدند. ناگاه از دورخیمه کهنه‏ ای را دیدند. به آن‏جا رفتند. زنی پیر در آن‏جا نشسته بود. به او سلام کردند.

زن بادیه نشین پیش دوید و ایشان را اکرام کرد و گوسفندی بسته داشت. فوری آن را دوشید و شیرش را پیش مهمانان آورد و گفت: این شیر را بنوشید و گوسفند را ذبح کنید و طعام سازید.

مهمانان چنان کردند و بعد از غذا به‏ پیرزن گفتند: ما از طایفه قریشیم. وقتی بازگردیم، باید به نزد ما بیایی تاپاداش احسان تو را بدهیم. این را گفتند و حرکت کردند. شب که شد، شوهر زن از صحرا آمد و گوسفند را ندید.

زن ماجرا را به او گفت. مرد خشمگین شد و گفت: در دنیا یک گوسفند داشتی و آن را به قومی دادی که ایشان را نمی‏شناختی!

زن گفت: اگر ایشان را می‏شناختم، بازرگان بودم، نه میزبان. میزبان آن‏است که طعام به کسی دهد که او را نشناسد.

بعد از چند روز، زن و شوهر از محنت فقر و فاقه به مدینه رفتند. پیرزن ‏به کوچه‏ای داخل شد. امام حسین‏ علیه السلام کنار در منزل ایستاده بود. آن زن‏ را شناخت و به او فرمود:‌ای زن! آیا مرا می‏شناسی؟

زن گفت: نه.

حضرت فرمود: من آنم که آن روز مرا به شیر و گوسفند مهمان کردی. امام به او هزار گوسفند و هزار درهم بخشید و او رانزد امام حسن‏ علیه السلام برد. حضرت پرسید: برادرم به تو چقدر کمک کرد؟

گفت: این‏قدر گوسفند و درهم.

امام حسن‏ علیه السلام دو برابر آن را به زن داد و او رابه نزد عبدالله جعفر فرستاد. او از زن پرسید: ایشان به تو چقدر دادند؟

گفت: هریک این مقدار گوسفند و درهم.

عبدالله دو هزار گوسفند و دو هزار درهم به او داد و گفت: اگر تو از اول ‏به نزد من می‏ آمدی، تو را مستغنی می‏کردم.

آن زن و شوهر به خاطر یک گوسفند که در دنیا داشتند و آن را برای‏ مهمان ذبح کردند، با چهار هزار گوسفند و چهار هزار درهم بازگشتند

حضرت سلیمان و پیررن

پیرزنی نزد سلیمان آمد و از باد شکایت کرد. سلیمان باد را به حضور خواست و گفت: «چرا این زن را اذیت و آزار می‌کنی که از تو (نزد من) شکایت کند؟» باد گفت: «خداوند با عزت مرا به سوی کشتی مردمی فرستاد که کشتی آن‌ها را از غرق شدن نجات بدهم، در حالی که آن‌ها نزدیک به غرق شدن بودند. من به سرعت برای نجات آن کشتی می‌رفتم. این زن در پشت بام خانه‌اش ایستاده بود و وقتی من به سرعت گذشتم بی اختیار من، او از بام افتاد و دستش شکست».
سلیمان مناجات کرد که «خدایا چه حکمی بر باد کنم؟» خدا وحی کرد «بر اهل آن کشتی حکم کن که دیه شکستن دست این زن را بدهند. چون باد برای نجات کشتی آن‌ها می‌رفته و نزد من به هیچ کس ظلم نمی‌شود. »
قصص الانبیا


سلطانی که از مورچه آموخت!

امیر تیمور گورکانی در هر پیشامدی چندان استقامت می‌ورزید که هیچ مشکلی نمی‌توانست او را از رسیدن به هدف باز دارد. در این گونه حوادث همواره می‌گفت:
روزی در جوانی از دشمن شکست خوردم و به ویرانه‌ای پناه بردم و در فکر پایان کار خویش بودم. ناگهان چشمم به مورچه‌ای ناتوان افتاد که دانه گندمی از خود بزرگ‌تر برداشته بود و از دیوار همی بالا می‌رفت. چون نیک شمارش کردم، دیدم آن دانه گندم، شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد؛ امّا مورچه آن دانه را رها نکرد و سرانجام آن را بر سر دیوار برد. از دیدن این استقامت و پایداری، چنان قدرتی در من پدیدار شد که هیچ گاه آن را فراموش نمی‌کنم. با خود گفتم:‌ای تیمور! تو از این مورچه کم‌تر نیستی، بر خیز و بکوش و در پی کار خود باش! برخاستم و همّت گماشتم و استقامت ورزیدم تا بدین پایه از سلطنت رسیدم.


چرا سفارش شده هر روز زیارت عاشورا بخوانیم

آیت‌الله جوادی آملی: سرّ این که سفارش کرده ‏اند هر روز زیارت عاشورا بخوانید و نسبت به اهل‏ بیت(علیهم ‏السلام) تولّی داشته و بر آنان صلوات و درود بفرستید و از دشمنانشان تبرّی بجویید، برای آن است که طرز فکر معاندان ایشان منفور شود؛ وگرنه هم ‏اکنون سخن از معاویه و یزید نیست تا آن‌ها را لعنت کنیم. نام و یاد آن‌ها رخت ‏بربسته و قبرشان نیز زباله ‏دانی بیش نیست، الآن سخن از فکر و راه یزید و یزیدیان عصر است. زن فرعون وقتی که به درگاه الهی دعا کرد، نگفت خدایا مرا فقط از فرعون نجات بده بلکه گفت مرا از فرعون و فرعونیان، که طرفداران سنّت سیئه و رفتار ناپسند او هستند، نجات بده. تفکرّ برای همیشه باقی می‌ماند هر چند که اسم و عنوانش تغییر پیدا کند.
بعد از تار و مار شدن خوارج در نهروان و خارج شدنشان از صحنه حیات و زندگی، به علی‏ بن ابی‏طالب(علیهماالسلام) عرض شد: این مقدس ‏های خشک از بین رفتند. فرمود این‌ها نطفه ‏هایی هستند در پشت مردان و قرارگاه زنان. هرگاه مقداری از این‌ها از بین بروند، عده‌ای دیگر ظهورمی کنند تا این که سرانجامِ کار، سارقانِ مسلّح و رهزنانِ غارتگر خواهند شد.
اکنون نیز، هم راه سالار شهیدان زنده است و هم‏ مرام و مسلک اموی و مروانی و عباسی وجود دارد. این که سفارش فراوان به اشک ریختن و عزاداری کردن نموده ‏اند برای آن است که اشک بر شهید اشتیاق به شهادت را به همراه دارد، خوی حماسه را در انسان زنده و طعم شهادت را در جان او گوارا می‌گرداند. چون اشک، رنگ کسی را می‌گیرد که برای او ریخته می‌‏شود و همین رنگ را به صاحب اشک نیز می‏دهد. از این‏رو انسان حسینی‏ منش، نه ستم می‌کند و نه ستم می‌پذیرد. این که عده‏‌ای به فکر ظلم کردن یا ظلم‏ پذیری هستند برای آن است که خوی حسینی در آن‌ها نیست وگرنه شیعه خاص حسین‏بن علی(علیهماالسلام) نه ظلم می‌کند و نه ظلم می‏پذیرد. آن کسی که ظلم‏پذیر است اموی مسلک است چنان‏که ظالم هم اموی صفت است، هر چند که زمزمه «یا حسین» بر لب داشته باشد. لذا اگر انسان بخواهد بفهمد که راهی راه حضرت حسین ‏بن علی(علیهماالسلام) است یا راهی راه امویان، باید ببیند که در او خوی ستم‏پذیری یا سلطه ‏گری وجود دارد یا نه. اگر گرایش به این خصلت‏‌های زشت را در خود دید باید در اخلاق خود تجدیدنظر کند.

به نقل ازنشریه پرتوسخن
۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۵۲
منتظران ظهور