نورالأصفیاء

مسجدومجتمع فرهنگی،آموزشی وپژوهشی حضرت نورالأصفیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف

نورالأصفیاء

مسجدومجتمع فرهنگی،آموزشی وپژوهشی حضرت نورالأصفیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف

نورالأصفیاء
آخرین نظرات

مرحوم جهان پهلوان تختی (2)

يكشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۱، ۰۸:۵۲ ب.ظ

بسم الله ...

نماد همدردی

جهان پهلوان تختی همه چیزش را فدای مردم می کرد و دوست داشت که هر چیزی را به همه ببخشد. او همیشه در پی حل مشکلات مردم بود و در مراسم گلریزان زورخانه به فکر این بود که جهیزیه عروسی بینوائی را تامین کند و یا یک زندانی را آزاد کند و کاملا پاکباخته مردم بود.
از کمک های تختی خاطره زیاد است . از کمک به یک زن و مرد فلج که تازه ازدواج کرده بودند تا خریدن دکه مطبوعاتی برای یک جوان بیکار و...و این هم خاطره پدری است از دهه چهل برای فرزندش.

زورخانه ی سید محمد دختی بودیم. دروازه دولاب. همه مشغول میل گرفتن و ورزش کردن و مرشد هم مشغول خواندن و ضرب زدن . رسم زورخانه این است که برای احترام به فرد تازه وارد به همراه ضرب زنگ می زنند و اغلب برای پیشکسوت ها یک یا دو زنگ، آن شب وقتی درب کوتاه زورخانه باز شد، مرشد سه زنگ زد.
همه با تعجب درب را نگاه کردند. فردی با قد بلند و کلاه شاپو و پالتو تا پائین زانو ، یقه ی پالتو را بالا کشیده وارد شد.
وقتی سرش را بلند کرد و کلاه را بر داشت، همه صلوات فرستادند. آقا تختی بود. آمد و با کلی احترام به بالای مجلس رفت .
میاندار گود بالا آمد و لنگ به تختی تعارف کرد. وی هم خیلی راحت، بی هیچ تکلفی، لنگها را گرفت و لخت شد و وارد گود شد. میان داری کرد و ورزش سختی هم داد و دعا هم کرد و بالا آمد و پهلوی ما نشست.
نمیدانم خود آقا تختی یا کسی به افتخار او آن شب شام داد. چلو کباب و ماست و تکه ای نان. همه مشغول صحبت کردن و شام خوردن. تختی اما نمی خورد. مرشد و میان دارها یکی یکی می آمدند و تختی را به غذا خوردن دعوت می کردند و همه متعجب از نخوردنش . بعد از اصرارها آقا تختی نان را برداشت و به ماست می زد و می خورد. من که غذایم تمام شده بود رفتم نشستم جلوی تختی گفتم : آقا تختی چرا نمی خوری ؟ خب برای شما آوردند؟ همه دارند می خورند ؟ تختی بعد از مکثی دو طرفش را نگاه کرد و سرش را جلو آورد و با صدای کلفتش به من گفت: (پدر آرام اشک می ریخت) چی میگی عباس آقا!؟ چه جوری بخورم؟ من که الان اینجا نشستم، میدونم یعنی مطمئنم که تو محله مون دو تا خونه اون ور تر همین نون رو هم ندارن بخورن، اون وقت تو به من میگی چلو کباب بخور !؟ تختی اون شب غذاشو نه خورد و نه برد.

در انتظار پهلوون
چه بسیار مردم سیلی خورده ای که زبونی خویش را در قدرت و حمیت و همت تختی جبران شده می دیدند و غروب آرزوها و آرمان های خویش را در طلوع نام و کام او ازیاد می بردند و تداوم آرمان هایشان را در صلای مردانگی و عزتش- که وی هرگز- آن را به پای دو نان و دشمنان سوگند خورده مردم نریخت جستجو می کردند و چنین بود که تختی آرام آرام و نه یکباره و ناگهانی قهرمان شکست ناپذیر افسانه های دل مردم شد. او تبلور آرزوهای مرده و به طاق نسیان سپرده مردم شد.
تختی بزرگ، خود نیز به عمق علاقه خالصانه طبقات محروم و رنج دیده نسبت به خویش واقف بود، وی در پاسخ به خبرنگاران داخلی و خارجی که از وی پرسیده بودند با ارزش ترین مدالی که تا کنون گرفته ای کدام است؟ گفته بود:« بزرگترین پاداش و عالی ترین هدیه ای که گرفتم مدال یا نشان طلا و نقره نبود. قلب یک انسان بیش از هزاران مدال طلا ارزش دارد و من می دانم که هزاران هزار نفر از مردم حق شناس میهنم در قلب مهربان خودشان جای کوچکی هم برای من ذخیره کرده اند».
در انتظار پهلوون
مردم‌داری و دستگیری نیازمندان یکی دیگر از خصایص بارز جهان پهلوان بود که در این مورد حکایت های بسیار زیادی نقل شده است. بابک فرزند پدر نادیده که تختی را از ورای انبوه سخنان و خاطرات مردم بازشناخته است در این مورد می گوید:« از دستگیری های تختی خاطره خیلی زیاد است. از کمک به یک زن و مرد فلج که تازه ازدواج کرده بودند تا دکه مطبوعاتی خریدن. برای یک جوان بیکار و... می گویند هر وقت کادویی از طرف راه آهن- محل کارش- یا بقیه سازمان ها ودستگاه ها می گرفت، بدون اینکه آنها را بازکند به کسانی می داد که ناگفته سرپرستی شان را به عهده داشت.
بعد از شب هفت که از رحلتش می گذشت، یکی از دوستانش می بیند که پِیرزنی در راهروهای فدراسیون کشتی می گردد. از آن پیر زن می پرسد: مادر چی می خوای؟ دنبال کی می گردی؟ پیرزن می گوید: والله نمی دونم دنبال کسی می گردم که قد و قواره اش به پهلوونها می خوره، اون میومد به من کمک می کرد، چند وقتیه که پیدایش نیست، گفتم شاید بتوانم اینجا ازش خبری بگیرم.»
تختی، خوان هشتم
معلم ادبیات رو صندلی اش کمی جا به جا شد. رویش را به سمت یک نفر گرداند و گفت: پسر! شروع کن ((خوان هشتم)) را بخوان!
پسرک صفحات کتابش را ورق زد. روی کتاب خم شد و خواند:
... یادم آمد هان!
داشتم می گفتم: آن شب نیز
سورَت سرمای دی بیدادها می کرد...
و چه سرمایی، چه سرمایی!
معلم گفت: سورَت یعنی تندی، شدت... ادامه بده...

***

پسری با لپ های گل انداخته دوید تا در را باز کند. یک نفر در را می کوبید. پسرک از پشت در صدای چند مرد را شنید. در را باز کرد. مردی در حالیکه داخل می شد، گفت: بفرمایید... همین خونه است که گرو گرفتیم... صاحبش پول نداشته... بچه برو کنار...
مادر از داخل خانه پرسید: غلامرضا کی بود؟
پسرک چیزی نگفت. به آدمها که داخل می شدند نگاه کرد و دنبالشان راه افتاد. بغض کرده بود...

***

معلم ادبیات از پنجره کوچک بیرون را نگاه می کرد... پسرک همچنان می خواند. رسید به آنجا که:
قصه است این قصه آری قصه درد است
شعر نیست
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ همچون پوچ عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها
روکش تابوت تختی هاست...
معلم گفت: بایست!
چشمش خیس شده بود. گفت: می گفتند تختی خود کشی کرده... بعضی ها می گفتند: آقا تختی را خود کشی کردند! این حادثه در شعر اخوان نمود پیدا کرد. تختی را در کنار سهراب و سیاوش قرار داد. خون سیاوش و سهراب هنوز هم داغ است. روکش تابوت تختی در یاد همه می ماند. کی باور می کرد که تختی خود کشی کرده باشد؟... ادامه بده پسر جان...

***

پیرمرد سیبیلو نشسته بود پشت میز، مقابلش ضبط صوتی روشن بود و در آنسوی دیگر خبرنگار هفته نامه نشسته بود.
خبرنگار گفت: آقای اخوان!... حضور جهان پهلوان در خوان هشتم چگونه اتفاق افتاد؟...
اخوان با صدای گرفته اش پاسخ داد: تختی زندگی اش سراسر الهام بود. من می خواستم بگویم که خوان هشتمی پیش آمده برای کشتن جهان پهلوان. کسی که رستم زمانه ما بود. قهرمان ملّی را در تختی دیدم و پا گذاشتنش به خوان هشتم که خوان ِ مرگ بود را مطرح کردم. مقصودم از پهلوان در این شعر کاملاً بارز است. پهلوان زنده را عشق است. کسی که خودش را قهرمان آن روز می دانست، و رهایی بخش مملکت .

***

15دی ماه، قهوه خانه پر بود از جمعیت. همه نشسته دور جعبه جادوی تلویزیون... مشغول تماشا... داخل قهوه خانه گرم و روشن... بیرون قهوه خانه سرد و تیره...
پیرمرد سیبیلو عصا زنان از در قهوه خانه وارد شد. نگاه کسی از تلویزیون جدا نشد تا تازه وارد را ببیند...
نگاهها در شب سرد و تیره به تلویزیون دوخته شده بود. آنجا که غلامرضا تختی می جنگید. بدنش به بدن حریف می خورد. دست را به دور کمر او می برد. خم می شد. پای حریف را می گرفت. خاک می کرد. امتیاز می گرفت...
گاه گاه در قهوه خانه صدای هلهله و شادی بود و گاهی ترس و سکوتی غریب از امتیاز از دست دادن جهان پهلوان...
پیرمرد سیبیلو دستی به سبیلش کشید و بر تختی نشست...
بازی تمام شد... دست تختی بالا رفت... مردی به میان تشک پرید و جهان پهلوان را به دوش گرفت... تختی را دور گرداند... جهان پهلوان به خضوع پایین آمد و با حریفش دست داد... کس دیگری آمد و پرچم ایران را به دور بدن غلامرضا تختی پیچید... تختی برای تماشاگران دست تکان داد... در قهوه خانه شور و هیاهو برپا بود...
پیرمرد سیبیلو لبخند زد. سبیلش کمی جابه جا شد... برگشت به سمت در... از بیرون هم صدای غوغا و جار و جنجال می آمد... به سمت در رفت...
در خیابان تاریک صدای فریاد و داد و بیداد بود...
کسی فریاد زد: الله اکبر...
مردم سیاه پوش داد کشیدند: الله اکبر!!
مردی نشسته بود زیر ستون چراغ برق و گریه می کرد... کس دیگری به جمعیت نگاه می کرد و می لرزید... کسی فریاد می کشید... برف گویی خیال ایستادن نداشت... و در میان هیاهو و داد و بیداد تابوتی سفید رنگ شناور در دریای مردم می رفت...
آقا تختی بود که در میان تابوتش خوابیده بود... کاشکی پرچم ایران را به دورش می کشیدند...
منبع: تبیان
۹۱/۱۰/۱۷
منتظران ظهور/ مجتبی دهقانی پوده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">