بسم الله
خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خانوم چند لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که هر روز دخترک
در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا” اهل این
حرفـــــها نبود… این قضیه به شدت آزارش می داد.تا جایی که چند بار
تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت… شـاید می خواست گله کند از وضعیت
آن شهر لعنتی….! دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود
گریه کند…دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد… وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.
دیوارهای اطراف ضریح توجه دخترک را به خودش جلب کرد روی یکی از آنها این
آیه از قران مجید نوشته شده بود: