نورالأصفیاء

مسجدومجتمع فرهنگی،آموزشی وپژوهشی حضرت نورالأصفیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف

نورالأصفیاء

مسجدومجتمع فرهنگی،آموزشی وپژوهشی حضرت نورالأصفیاء عجل الله تعالی فرجه الشریف

نورالأصفیاء
آخرین نظرات

شهادت جلوی چشم همسر

شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۵۳ ب.ظ

بسم الله


شهید مهندس علیرضا نورانی معاون استانداری گیلان در 1328 دیده به جهان گشود و تاریخ 15/4/ 1360 در رشت به دست منافقان جام شهادت را نوشید.

شهید مهندس علیرضا نورانی

وی اوایل تابستان سال 1328 در خانواده‌ای با وضع اقتصادی ضعیف و مذهبی در لنگرود متولد شد. در کودکی با نبوغ سرشار و هوش فوق‌العاده، تحصیلات ابتدایی را به پایان برد. به طوری که در کلاس ششم ابتدایی در سطح استان گیلان اول شد و دوره دبیرستان را با اخذ دیپلم ریاضی در همین شهر به اتمام رسانید رشته مهندسی دانشگاه علم و صنعت قبول شد و در سال 1350 ازدواج کرد و برای ادامه تحصیل در تهران مقیم شد. وی پس از اخذ دانشنامه، یکی دو سال در شرکت‌های خصوصی مشغول به کار بود و اواخر حکومت رژیم منحوس پهلوی به خدمت آموزش و پرورش در آمد. پس از پیروزی انقلاب و تشکیل مجتمع لویزان، نورانی به معاونت مجتمع تکنولوژی انقلاب مشغول به کار شد.

یک سال بعد به علت انقلاب فرهنگی و تعطیل شدن مجتمع، بنا به درخواست دوستان و شهید انصاری استاندار وقت و احساس مسئولیت شرعی جهت مأموریت به گیلان آمد و به ریاست دفتر فنی استان برگزیده شد و بر اساس لیاقتی که در وی بود، ریاست شهرک گلسار را نیز تقبل کرد و در اوایل اردیبهشت به سمت معاون عمرانی و فنی استانداری انتخاب شد و در صبحگاه روز چهارم ماه مبارک رمضان سال 1360 هنگامی که به اتفاق شهید انصاری، استاندار گیلان عازم محل خدمت خویش در استانداری بود در خیابان لاکانی رشت هدف گلوله منافقان کوردل و مزدوران امریکا قرار گرفتند و با دهان روزه به لقاء ا... پیوستند.

 

خصوصیات اخلاقی شهید نورانی

از دوران جوانی شروع به فعالیت‌های مذهبی کرد. در جهت تعلیم و تربیت یک لحظه از پای نمی‌نشست. شهید به علت ذوق و علاقه و ایمان فراوان در یادگیری آیات و روایات معصومین (ع) به ترویج دین اسلام پرداخت و جوانان متعهد و انقلابی زیادی تربیت کرد که امروز جزء خدمت گزار ان به انقلاب محسوب می‌شوند. وی در تمام طول زندگی کوتاهش که اغلب مردم، در تدارک و تأمین بهتر زیستن بودند، عمرش را در تربیت و تعلیم جوانان می‌گذاشت و مسیر زندگی‌اش سمبلی برای مشتاقان دیدار امام زمان (عج) و یاران صدیق نائب بر حقش، امام خمینی (ره) بود. این شهید بزرگوار دنبال نام و نشان نمی‌گشت. همیشه دوست داشت خدماتش پنهان بماند تا مورد تشویق و تمجید دوستان و آشنایان قرار نگیرد. همیشه با وضو بود. عاشق و دل‌سوخته امام زمان (عج) بود. مۆمن زیرک بود. عابد و صادق، قاطع و منطقی بود. مهربان و رئوف بود، هیچ وقت غیبت نمی‌کرد. ناصحی امین، خادمی مخلص و عاشق تعلیم و تربیت بود. از شهید نورانی 4 فرزند پسر بنام‌های مهدی، هادی، حامد، محمدحسین و یک فرزند دختر بنام هانیه باقی مانده است که امید است خداوند در ادامه دادن راه پدر به آنان توفیق دهد.

فریاد زدم نامسلمان‌ها استاندار شما بود و آن یکی هم معاونش . فریاد می‌زدم مرا هم ببرید اما کسی نبود که به حرفم گوش کند

شهادت مهندس نورانی از زبان همسرش

از آنجا که استحقاق شهادت داشت و همیشه می‌گفت مردن در رختخواب برای مردان خدا ننگ است به شهادت و لقاء پروردگارش رسید سحرگاه روز چهارم ماه رمضان سال 1403 مصادف با 15 تیرماه سال 60 بود. آن شب آقای مهندس انصاری، استاندار گیلان در منزل ما مهمان بودند. سحرگاه که برای صرف سحری بیدار شدیم، ده دقیقه به اذان صبح مانده بود. خیلی سریع کمی غذا خوردیم و امساک کردیم. اذان گفته شد بعد از فریضه نماز خوابیدیم. ساعت نزدیک هفته صبح، نورانی بیدار شد و گفت دیرم شده و یک ربع بعد صدایم کرد و گفت: به بچه‌ها غذا نمی‌دهی؟ گفتم آن‌ها که خوابند، باشد تا بیدار شوند. گفت: من چراغ را خاموش می‌کنم. مهدی پسر بزرگمان بیدار شده بود. بعد خداحافظی کردند و رفت. محل سکونت ما طبقه پنجم یک ساختمان پنج طبقه واقع در خیابان لاکانی رشت بود تا گذشتن او از 76 پله خوابم برد. ناگهان با صدای شلیک گلوله‌ها از خواب پریدم. از پنجره به خیابان نگاه کردم، لحظه بسیار دردناک و طاقت فرسایی بود.

 ماشین در حالی که درب طرف راننده باز بود و نورانی داخلش نشسته بود، دو نفر مسلح دورو بر آن می‌پریدند و آخرین گلوله را به طرف نورانی شلیک کردند و پریدند روی موتوری که در خیابان در جهت خلاف روشن بود و گریختند. تا لحظه‌ها موتور تروریست‌ها را با چشم تعقیب می‌کردم و از بالای ساختمان فریاد زدم بگیرید. انگار کسی صدایم را نمی‌شنید، با عجله از پله‌های طولانی پایین آمدم وقتی به پایین پله‌ها رسیدم هر دو شهید را به بیمارستان انتقال داده بودند. فریاد زدم نامسلمان‌ها استاندار شما بود و آن یکی هم معاونش . فریاد می‌زدم مرا هم ببرید اما کسی نبود که به حرفم گوش کند چون نگران بچه‌ها بودم و می‌ترسیدم به دنبال من از پله‌ها سرازیر شوند ناچار من و مهدی پسرم با دنیایی از حزن و اندوه به بالا رفتیم. ده دقیقه‌ای نمی‌دانستم چه کار کنم، من و مهدی گریه می‌کردیم. بچه‌ها از صدای گریه ما بیدار شدند. به یکی یکی فرزندانم می‌گفتم هادی جان، حامد جان، شما یتیم شدید بعد از آن به فکر تلفن افتادم و به لنگرود تلفن کردم و سپس استانداری را خبر کردم و تازه ساعت هشت صبح از استانداری آمدند و بعد متوجه شدیم که مهندس انصاری همان جا شهید شده بود و نورانی به احتمال یک درصد به تهران منتقل شده و از آنجا که استحقاق شهادت داشت و همیشه می‌گفت مردن در رختخواب برای مردان خدا ننگ است به شهادت و لقاء پروردگارش رسید و در روز بعد یعنی سه شنبه پنجم ماه مبارک رمضان با هم‌سنگر و یارش، مهندس انصاری از میدان ذهاب رشت به طرف زادگاهش لنگرود تشییع و به خاک سپرده شد.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

۹۲/۰۳/۲۵
منتظران ظهور/ مجتبی دهقانی پوده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">