بسم الله
در حالی که سرم پایین بود، کنارم نشست، موهایم را گرفت و سرم را بالا آورد. چنان به
صورتم زل زد، احساس کردم اولینبار است ایرانی میبیند. بیشتر نظامیان از همان لحظه
اول اسارتم اطرافم ایستاده بودند و نمیرفتند.

زیاد که میماندند با تشر یکی از فرماندهان یا افسران ارشدشان آنجا را ترک
میکردند. چند نظامی جدید آمدند. یکی از آنها با پوتین به صورتم خاک پاشید. چشمانم
پر از خاک شد. دلم میخواست دستهایم باز بود تا چشمهایم را بمالم. کلمات و جملاتی
بین آنها رد و بدل میشد که در ذهنم مانده. فحشها و توهینهایی که روزهای بعد در
العماره و بغداد زیاد شنیدم. یکیشان که آدم میانسالی بود گفت: لعنهًْالله علیکم
ایها الایرانیون المجوس. دیگری گفت: الایرانیون اعداء العرب. آنها با حرفهایی که
زدند، خودشان را تخلیه کردند.»